پسر عمو پون
۴۳۲
صفحه
۱۴۰۲
سال چاپ
رقعی
قطع
گالینگور
نوع جلد
در آغاز کتاب پسر عمو پون می خوانیم : حدود ساعت سه بعدازظهر، در ماه اكتبر، سال 1844، مردى با حدود شصت سال سن، كه بسيار مسنتر از سنش به نظر مىرسيد، مانند جانورى كه در پى شكار زمين را بو مىكشد، با سرى فروافكنده، طول بولوار دز ايتالين را مىپيمود، لبهايش حالت مكارانهاى داشتند، مانند يك تاجر كه هماكنون از نتيجه يك كار عالى فارغ شده، يا مانند پسرى از خود راض
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-766495
- تعداد صفحه
- ۴۳۲
- قطع
- رقعی
- نوع جلد
- گالینگور
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۲
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهکتابهای بیشتر با ترجمهی شادی ابطحی
مشاهدهی همهتوضیحات
در آغاز کتاب پسر عمو پون می خوانیم : حدود ساعت سه بعدازظهر، در ماه اكتبر، سال 1844، مردى با حدود شصت سال سن، كه بسيار مسنتر از سنش به نظر مىرسيد، مانند جانورى كه در پى شكار زمين را بو مىكشد، با سرى فروافكنده، طول بولوار دز ايتالين را مىپيمود، لبهايش حالت مكارانهاى داشتند، مانند يك تاجر كه هماكنون از نتيجه يك كار عالى فارغ شده، يا مانند پسرى از خود راضى، در حالىكه از اتاق پذيرايى خانمى بيرون مىآيد. فقط در پاريس است كه مىتوان بزرگترين تجلى حالتهاى نمايان از رضايت شخصى را در وجود مردى ديد. با ديدن اين مرد، آنان كه تمام روز روى صندلىها نشستهاند و حس خوشايندى از تجزيه و تحليل عابرين دارند اما براى به جنبش درآوردن چهره همين پاريسى بر روى همه صحنههاى ممكن دلزده و بىاعتنا باقى مىمانند، لازم است كنجكاوى و چيزى عجيب و چُست و چالاك پديد آورد، پاريسىها، كه بر همه صحنههاى ممكن دلزده و بىتفاوت باقى مىمانند، چيزى عجيب لازم دارند كه آن كنجكاوى سريع و شگفت را در آنها پديد آورد. يك كلمه اين وضعيت را قابل فهم مىسازد و آن ارزش باستانشناسى آن مردك و دليل لبخندى بود كه همانند نورى در همه چشمها بازتاب مىيافت. از هاياسينت[8] ، هنرپيشهاى درجه يك دليل كارهاى برجستهاش را،پرسيدند، و اينكه كلاههايش را براى دوختن به كجا سفارش مىدهد كه با ديدن آنها سالن از شدت خنده منفجر مىشود، او پاسخ داد: «من ديگر به جايى كلاهى براى دوختن سفارش نمىدهم، بلكه كلاهها را نگه مىدارم؟» آه، خوب! در ميان هزاران بازيگرى كه گروه بزرگ پاريس را مىسازند، هاياسينتهايى هستند بىآنكه بدانند همه لودگىهاى يك دوره را در خود نگه داشتهاند، و در برابر شما مانند نشانهاى از كليت يك دوره ظاهر مىشوند، براى آنكه موجى از خنده در شما پديد آيد، وقتى شما براى از ياد بردن جفاى يك رفيق و اندوه تلخ برآمده از آن از خانه به در آمدهايد. اين رهگذر، با حفظ بخشى ظاهرى كه يادآور وفادارى او به مدلهاى سال 1806 بود كه همانند سرمايهاى آن را با خود حمل مىكرد، دوران امپراطورى را به ياد مىآورد، بىآنكه وضعيت كاريكاتورگونه به آن بخشيده باشد. اين تمركز يادآورى خاطراتى از اين گونه را بسيار ارزشمند مىكند. اما اين تركيب چيزهاى پوچ توجه نقادانه زيركانه خيابانگرد را به خود جلب مىكرد، و براى به خنده درآوردن آنها از دور بسنده بود، رهگذر براى چنين خندهاى مىبايد يكى از آن خطاهاى بسيار فاحش را مرتكب شود كه به چشم مىزند، همانطور كه شايع است، و هنرمندان درجستجوى آن هستند تا حضورى تضمين شده و سرشار از موفقيت روى صحنه داشته باشند. اين پيرمرد، شق و رق و لاغر اندام روى لباسهاى سبزفام با دكمههاى فلزى سفيد[9] اسپنسرى[10]فندقى رنگ پوشيده بود!… در سال 1845، مردى با كتى كوتاه، اين را درك مىكنيد، گويى ناپلئون براى دو ساعت مرحمت كرده و زنده شده است. كت كوتاه همانطور كه از اسمش بر مىآيد توسط لردى اختراع شد كه بىشك به اندام زيبايش مباهات مىكرده است. پيش از صلح، آمين، اين مرد انگليسى مشكل پوشاندن سينه را بدون دشوارى براى بدن به خاطر وزن و سنگينى ردنكت در امرساختن كه امروزه بر دوش درشكهچىهاى پير در كالسكههاى كرايهاى ديده مىشود، حل كرد؛ اما با توجه به اينكه اندامهاى ظريف و باريك در اقليت هستند، مد اسپنسر براى مردان فرانسوى غير از يك موفقيت گذرا چيزى نبود، هر چند اين اختراع انگليسى بود. با ديدن اسپنسر، مردهاى چهل پنجاه ساله دستخوش رؤياى تصويرى آن مردى مىشدند كه چكمههايى با برگردان پوشيده، و يك شلوار كوتاه از جنس كازمير[11] به رنگ سبز پستهاى و روباندار بر پا دارد، و خود را در لباس روزگار جوانىشان تصور مىكرد! پيرزنان با ديدن او موفقيتهايشان را به خاطر مىآوردند! اما درباره افراد جوان، آنها از خود مىپرسيدند چرا اين الكيبياد[12] پير دنباله پالتويش را كوتاه كرده است. همه چيز به خوبى با اين اسپنسر مطابقت داشت تا آن حد كه ترديد نكنيد كه آن رهگذر از مردان امپراطور است. اما او نماد امپراطور نبود مگر براى آنان كه اين عصر شگفتانگيز و با شكوه را درك كردهاند، يا حداقل آن را ديده بودند؛ زيرا اين امر لازمه نوعى وفادارى حقيقى نسبت به مد و به ياد آوردن آن بود. دوران امپراطورى، اكنون، از ما به حدى دور است كه همه نمىتوانند، آن را در آن وضعيت گالو ـ يونانىاش (گالو زبانى قديمى و مشترك بين انگليس و فرانسه، در مناطقى چون برتانى) به ياد بياورند. كلاهش را اندكى عقبتر روى سر نهاده بود، كه تقريبآ همه جمجمهاش را نشان مىداد آنگونه كه مديران و غيرنظاميان كلاه بر سر مىنهادند تا به همان شيوه نظاميان پاسخ سلامشان را دهند. از اين گذشته كلاهى ابريشمى و پانزده فرانكى بود، كه در لبههاى داخلى آن گوشههاى
















































