مادام دولاشانتری
۲۸۰
صفحه
۱۴۰۵
سال چاپ
رقعی
قطع
شمیز
نوع جلد
کتاب مادام دولا شانترى نوشتۀ اونوره دوبالزاک ترجمۀ هژبر سنجرخانی گزیدهای از متن کتاب بخش اوّل مادام دولا شانترى در يك غروب زيباى ماه سپتامبر سال 1836 مردى تقريبآ سى ساله به جانپناه خيابان ساحلى تكيه داده بود، آنجا كه انسان مىتواند در آن واحد بالادست رود سن را از باغ نباتات تا نتردام و نيز از پائيندست آن منظره وسيع رود را تا لوور تماشا كند. اينجا در پايتخ
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-617255
- شابک
- ۹۷۸۹۶۴۳۵۱۰۸۴۸
- تعداد صفحه
- ۲۸۰
- قطع
- رقعی
- نوع جلد
- شمیز
- وزن
- ۲۸۰ گرم
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۵
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهتوضیحات
کتاب مادام دولا شانترى نوشتۀ اونوره دوبالزاک ترجمۀ هژبر سنجرخانی گزیدهای از متن کتاب بخش اوّل مادام دولا شانترى در يك غروب زيباى ماه سپتامبر سال 1836 مردى تقريبآ سى ساله به جانپناه خيابان ساحلى تكيه داده بود، آنجا كه انسان مىتواند در آن واحد بالادست رود سن را از باغ نباتات تا نتردام و نيز از پائيندست آن منظره وسيع رود را تا لوور تماشا كند. اينجا در پايتخت انديشهها دو ديدگاه همسان نمىتوان يافت. انسان خود را درپس كشتى غولپيكرى احساس مىكند. اينجا انسان به پاريس مىانديشد، از رومنها تا فرانكها، از نورمانها تا بورگينيونها، قرون وسطى، والوآها، هانرى چهارم و لوئى چهاردهم، ناپلئون و لوئى فيليپ. اينجا تمام فرمانروايان ردپايى يا آثارى به جاى مىگذارند و در خاطرهها ماندگار مىشوند. گنبد سنتـژنويو [1] بر كارتيهلاتن سايه مىافكند و پشتِ سرتان محراب پرشكوه كليساى جامع سر برمىآورد. هتل دوويل [2] براى شما از تمام انقلابها سخن مىگويد و هتل ديو [3] از تمام سيهروزىهاى پاريس. آنگاه كه نظر به شكوه و عظمت لوور افكنديد و در عين حال مىتوانيد در دوقدمىتان ديوارهاى فرسوده خانههاى ميان خيابان ساحلى تورنل و هتل ديو را كه شهرداران كنونى مصمّم به محو آنند تماشا كنيد. در سال 1835 اين تابلوى شگفتانگيز مكان عبرتآموز ديگرى هم داشت: مابين پاريسى متّكى به جانپناه و كليساى جامع، مكان متروكى است كه نام قديم آن اَرض است و كه هنوز پوشيده از ويرانههاى سراى مطران بود. زمانى كه انسان از آنجا اين همه مناظر الهامبخش را به تماشا مىنشيند گذشته پاريس همچون زمان حال در خيال جان مىگيرد، گويى مذهب در آنجا مستقر شده تا دو دستش را بر آلام بشرى از اين سوى تا به آن سوى ساحل بگشايد و از محله سنآنتوان به محله سنمارتن روانه شود. اميدواريم كه اين شكوه موزون با ساختن كاخ اسقفى به سبك گوتيك كامل شود تا بر ويرانههاى بىبنيان ميان ارض، كوچه آركول، كليساى جامع و خيابان ساحلى سيته [4] جايگزين شود. اين نقطه، قلب پاريس قديم، مكان بسيار خلوت و ملالانگيزى است. امواج سن با همهمه بسيار در آنجا مىشكند و به هنگام غروب آفتاب، كليساى جامع سايههايش را بدانجا مىافكند. انسان درمىيابد كه او اينجا از انديشههاى خطرناك انسانى مبتلا به ماليخوليا مضطرب است. تفرّجگر كه شايد بر اثر همآهنگى كه ميان انديشههاى كنونيش و انديشههائى كه از ديدن مناظرى چنين متفاوت پديد مىآيد سردرگم شده بود، دستها را بر جانپناه تكيه داد و در سيطره اين تماشاى دوگانه قرار گرفت: پاريس و او! سايهها بزرگ مىشد و روشنائىها در دوردستها سوسو مىزد، تفرّجگر نرفت و در مسير يكى از اين تفكّرات مهم آينده، و گذشته پرشكوه قرار گرفت. در اين اثنا صداى دو كس كه او را به خود آورده بود شنيد كه از پل ارتباطى جزيره سيته و خيابان ساحلى تورنل مىآمدند، و از انديشيدن بازماند. اين دو نفر بدون شك مىپنداشتند تنها هستند و اندكى بلندتر حرف مىزدند كه اگر اينان در مكان پر آمد و شدى بودند و يا حضور شخص غريبهاى را درمىيافتند آهسته سخن مىگفتند. از پل سخنانى به گوش اين شاهد ناخواسته رسيد كه خبر از يك بگومگوى مربوط به بدهكارى مىداد. وقتى به نزديك تفرّجگر رسيدند يكى از آن دو نفر كه ملبّس به لباس كارگرى بود با حركت نوميدانهاى شخص دوّم را ترك گفت. و آن ديگرى برگشت كارگر را صدا كرد و به او گفت: «براى برگشتن از پل پولى نداريد بگيريد. وقتى سكّه را به او مىداد افزود: «دوست من به ياد داشته باشيد كه اين خواست پروردگار است كه اين انديشههاى نيك را در دل، برمىانگيزد!» اين واپسين كلام خيالپرداز را لرزاند. مردى كه سخن مىگفت شكى نبود، با يك تير دو نشان مىزد و با بكار بردن تعبير چنين مَثَلى خطاب به دو بدبختى مىكرد: استعداد نوميدى و رنجهاى روحى سرگردان؛ فديهاى كه گوسفندان پانورژ [5] پيشرفت مىنامند و فرانسه برابرى مىخواند. اين بيان ساده و مؤكّد در خود عظمتى نهفته داشت كه طنين آن فريبندگى خاص داشت، آيا اين زمزمههاى آرام و ملايم هماهنگ با اثراتى كه منظره درياى لاجوردين در ما پديد مىآورد نيست؟ پاريسى از لباس اين مرد دريافت كه كشيش است و در واپسين فروغ شفق پائيزى سيماى معصوم و همايون امّا درهم شكسته كشيش را ديد. سيماى كشيشى كه از كليساى جامع و زيباى سنتـاِتين [6] در وين بيرون مىآيد تا برود مراسم تدهين ميّتى يا كاتوليك شدنِ تراژدىنويس شهير ورنر [7] را برگزار كند. پاريسى بىآنكه او رابشناسد نگريست و تسلّى خاطرى يافت؛ او را در افق هولناك آيندهاش ردّى روشن و طولانى كه در آسمان آبى مىدرخشيد مشاهده كرد، او به دنبال اين چهره تابناك روان شد همانگونه كه شبانان انجيل در مسير هاتفى كه از عالم بالا بانگ مىزد: «اينك منجى بشريت




















































