اپارتمان اجاره ای
۲۲۵
صفحه
۱۴۰۲
سال چاپ
پالتویی
قطع
گزیده ای از متن کتاب مجموعه داستان آپارتمان اجارهای نوشتۀ عزیز نسین ترجمۀ قدیر گلکاریان مرد بدون چاقو امکان ندارد فردی با وقار و متانت که نمیشناختم در آستانۀ در با پروندههایی در بغل ایستاده بود. بالاخره با ادب وارد اتاق شد و گفت: _ خیلی معذرت میخواهم قربان، من مخلص شما «سارا چلی» از هیئت پیران و بازنشستگان هستم. شاید شما شنیده باشید که در کلانتری محلی،
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-346575
- تعداد صفحه
- ۲۲۵
- قطع
- پالتویی
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۲
دیدگاههای کاربران
هنوز دیدگاهی ثبت نشده؛ اولین نفری باش که تجربهاش را مینویسد.
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهتوضیحات
گزیده ای از متن کتاب مجموعه داستان آپارتمان اجارهای نوشتۀ عزیز نسین ترجمۀ قدیر گلکاریان مرد بدون چاقو امکان ندارد فردی با وقار و متانت که نمیشناختم در آستانۀ در با پروندههایی در بغل ایستاده بود. بالاخره با ادب وارد اتاق شد و گفت: _ خیلی معذرت میخواهم قربان، من مخلص شما «سارا چلی» از هیئت پیران و بازنشستگان هستم. شاید شما شنیده باشید که در کلانتری محلی، کمیسری تازه انتخاب کردهاند. شنیده بودم. چند روز بود که همه از این موضوع صحبت میکردند. کمیسری که در هیچیک از کلانتریها کاری برایش پیدا نشده و به علت تکیهاش به تنبیه و زور اکنون او را به کمیسر کلانتری محل ما منتصب نموده بودند. همه جا و همه کس از او صحبت میکردند، ولی من نمیدانم از روی چه احساسی بود که به مرد گفتم: _ نخیر، من نشنیدهام… _ قربان، اما باید دانسته باشید که او کمیسری است که شرارت را آورده، خدا لعنتش کند… معاذالله گویی خود را خدا میداند، هر جا میرود آنجا را به آتش میکشد، هیچکس از دست او دست و پای سالمی ندارد و از ظلمش در امان نیست. حتی از یک نفر که تنها طعنهای به او زده بود شنیدهام که هیجده ماه زندان برایش بریده است. مگر چنین کمیسری هم پیدا میشود آقا؟… به هر حال چون خودم مأمور بودم، این امر برایم قابل قبول نمیآمد. بنابراین گفتم؟ _ ساحت ما نور است آقا، چنین افتراهایی نمیچسبد. _ اما قربان باید بدانید که محل ما نیز چون آب پاکی تمیز و زلال است. هیچکس به کار کسی دخالت نمیکند. سالهاست که در محلۀ ما اختلافی و یا واقعهای به وجود نیامده است. ولی اکنون به علت اینکه از این کمیسر ناراحتی داریم، طوماری نوشتهایم که خدمتتان تقدیم میدارم. بقیۀ دوستان در سایر کوچهها و محلههای اطراف تحت استحفاظ در خانه را میزنند و استشهاد جمع میکنند. تصمیم داریم تمام نامهها و طومارها را به هم پیوست و برای وزیر کشور بفرستیم. امضاء و طومار به صدها متر میرسد قربان… اکنون بفرمایید این تقاضای ماست با هفتاد و دو امضاء… لطفاً شما نیز امضاء بفرمایید… دیگر نمیدانستم چه بکنم، به ناچار اندیشیدم که اگر امضاء نکنم، حتماً به من ترسو خواهند گفت… اما که؟ من ترسو هستم؟ بلافاصله تقاضا را گرفته و زیرش را امضاء کردم. ولی در این فکر بودم که حتماً بلایی از این بابت به سرم خواهد آمد، ولی دیگر کار از کار گذشته بود و امضایم را بر روی کاغذ ثبت نموده بودم. اما باید اعتراف کنم که هم به امضای اصلیام شباهت داشت و هم نداشت… اگر کار در آتیه خلاف انتظار بود و اگر موقعیت را نادرست میدیدم، امضای خودم را انکار میکردم. فعلاً ماجرای کمیسر را رها کرده و بهتر است از ماجرای آن شب برایتان بگویم. آن شب در حالیکه برای صرف شام حاضر میشدم، در بیرون و داخل کوچه صدای فریاد زنی را شنیدم و از جایم پریدم. یک دفعه متوجه شدم که در مقابل خانۀ ما دو مرد تنومند به آرامی در کنار اتومبیل مخفی میشوند و میخواهند زنی را بدزدند… پیش خودم گفتم مگر در مرکز شهر چنین رذالتی به وقوع میپیوندد؟ همینکه آن دو مرد مرا دیدند، یکی از آنها فرار کرد و من دست آن یکی را گرفتم. البته تصور نکنید که احمق هستم و یا شجاعتی ندارم و شاید اینگونه برداشت کنید که بسیار جسور بودم که این کار را کردم. ولی باید اعتراف کنم که آن مرد بسیار کوچکتر از من بود. از طرفی بسیار لاغر اندام بود. مثل سوزن باریکی که در میان دو انگشت خیس لیز میخورد، یکی دوبار تکان خورد، ولی نتوانست از چنگم فرار کند. آن زن گفت: _ زخمی شدهام… در زیر نور چراغ اتومبیل چاقویی را در دست آن مرد دیدم. _زود باش به کلانتری بریم مردک پست فطرت! هنوز فریادم را کاملاً بیان نکرده و او را هل نداده بودم که یک مرتبه عقلم سر جایش آمد. چرا که آن کمیسر طبق اظهارات مردم نه تنها مجرم، بلکه شاکی را نیز به زیر کتک میگرفت و هر کسی که میانجیگری میکرد، او را نیز قاطی آن دو مینمود و زیر باتوم لهولورده میکرد. اگر آن زن زخمی نبود، مسلماً آن مرد را با دو سیلی از پای درمیآوردم، ولی چارهای نبود؛ بایستی به زن کمک میکردم… اما بعد تصمیم گرفتم به کلانتری برویم. هر سه نفرمان به کلانتری رفتیم و به پیش کمیسر مراجعه کرده و با ترس و لرز در برابرش ایستادیم… آن مرد به قدری لاغر بود که اگر از گردنش میگرفتی، مسلماً جانش از بدنش خارج میشد. دارای سری بزرگ و اندامی نحیف بود. واقعاً به فیل شبیه بود تا به یک انسان معمولی… ماجرا را به کمیسر توضیح دادم. او رو به متهم کرد و گفت: _ حقیقت را میگویند؟ _ نخیر آقای کمیسر، من کی این چنین خطایی کردهام که این بار دوم باشد؟ من راه خودم را میرفتم که این آقا مرا گرفت و اینجا آورد. از لهجهاش معلوم میشد که از اهالی شهرهای اطراف دریای سیاه است. کمیسر گفت: _ زیاد حرف نزن و چاقو ر










































