فلسفۀ هگل
۶۷۹
صفحه
۱۴۰۱
سال چاپ
وزیری
قطع
سخت
نوع جلد
کتاب فلسفۀ هگل اثر و.ت.استیس ترجمه حمید عنایت گزیدهای از متن کتاب کتاب اول اصول اساسی فصل اول ایدئالیسم یونانی و هگل ١. هگل مدعی است که دستگاه فلسفی او خلاصه و زبدۀ همۀ فلسفههای پیشین را در بر گرفته و پاس داشته و در خود هضم کرده است. ولی تأثیر دو عامل بر او بسیار بیشتر از عوامل دیگر اهمیت داشته است. این دو عامل عبارتاند از ایدئالیسم یونانی و فلسفۀ انتقادی
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- فلسفه
- شناسه کالا
- kj-454168
- شابک
- ۱۴۰۱۰۹۰۱۰۱
- تعداد صفحه
- ۶۷۹
- قطع
- وزیری
- نوع جلد
- سخت
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۱
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهتوضیحات
کتاب فلسفۀ هگل اثر و.ت.استیس ترجمه حمید عنایت گزیدهای از متن کتاب کتاب اول اصول اساسی فصل اول ایدئالیسم یونانی و هگل ١. هگل مدعی است که دستگاه فلسفی او خلاصه و زبدۀ همۀ فلسفههای پیشین را در بر گرفته و پاس داشته و در خود هضم کرده است. ولی تأثیر دو عامل بر او بسیار بیشتر از عوامل دیگر اهمیت داشته است. این دو عامل عبارتاند از ایدئالیسم یونانی و فلسفۀ انتقادی کانت. اندیشههای هگل بر بنیاد همان اصولی استوار است که اندیشههای فیلسوفان یونانی و کانت. و هدف ما در این بخش و بخشهای آینده جدا کردن این اصول از عقاید متفکران پیش از هگل است. قصد ما شرح اندیشههای افلاطون یا ارسطو یا کانت نیست. زیرا ما فرض را بر این گرفتهایم که خواننده از پیش با مبانی آموختههای این فیلسوفان آشناست. غرض ما نه بیان چیزهایی است که این فیلسوفان آشکارا گفتهاند، بلکه باز نمودن مطالبی است که در عقاید ایشان پنهان است و هگل آنها را همچون هستهای از زیر پوستهای ظاهری بیرون آورده و نمایان کرده است. ما تا جایی که مقدور باشد نمیخواهیم چیزهایی را در این کتاب بازگوییم که در هر تاریخ معتبری دربارۀ فلسفه میتوان سراغ کرد. در کار تحقیق میل نداریم که به هر چیز از دیدگاه تاریخ بنگریم؛ ولی خواهیم دید که بنیاد فلسفی افکار هگل همان بنیاد تاریخی است. خواهیم کوشید که ذهن خواننده را با نقل معلومات تاریخی یا گفتوشنودهایی که خاص درسگاههای استادان است کمتر بیازاریم. والاس [1] میگوید آنچه هگل در پی آوردنش است آیینی نو یا ویژه نیست، بلکه همان «فلسفۀ کلی» است که از یک عصر به عصر دیگر رسیده، گاه دامنهاش تنگ و گاه فراخ شده، ولی در همهحال اصلش ثابت مانده است. این فلسفه بر پیوستگی و تداوم خویش آگاه است و به همگوهریاش با آموختههای افلاطون و ارسطو میبالد. [2] ببینیم که این «فلسفۀ کلی» چیست؟ پیداست که مقصود از فلسفۀ کلی تنها فلسفۀ افلاطون و حتی ارسطو نیست. زیرا دستگاههای این دو فیلسوف همانا مظاهر خاصی از این فلسفهاند؛ بهعبارتدیگر صور خاصی از این فلسفهاند که بهدستِ افلاطون و ارسطو و در زمانه و کیفیات ویژۀ محیط زندگی آنان پرورده شدهاند. فلسفۀ کلی را میتوان گوهر نهفتۀ اندیشههای افلاطون و ارسطو دانست. هم این فلسفه است که وجه مشترک عقاید این دو فیلسوف است و هریک از ایشان شیوۀ خاص بینش خود را بر آن افزوده است. این گوهر نهفته بعدها گوهر عقاید هگل نیز گشت. ۲. ولی ما گفتار خود را نه از افلاطون و ارسطو بلکه از ایلیاییان [3] آغاز میکنیم، زیرا در مکتب اینان نیز میتوان تعینات مهمی از فلسفۀ کلی را در پشت کاوشهای ابهامآمیز کسانی چون پارمنید [4] و زنون [5] آشکار دید. الف _ مکتب ایلیاییان و هگل چنانکه همگان دانند، ایلیاییان منکر حقیقتِ گردیدن [یا تغیر یا شدن] و چندگانگی [یا کثرت] بودند و میگفتند که هستی تنها حقیقت است. فقط هستی است که بهراستی هست. گردیدن هرگز وجود ندارد و وهم است. و هستیْ یگانه است. فقط یگانه است که هست. چندگانگی وجود ندارد و وهم است. جهان موهوم تغیر و چندگانگیْ جهان حسی است. فقط این عالم عادی است که از راه چشم و گوش و دست، و بهطورکلی از راه حواس، به دانش ما درمیآید. هستی حقیقی را فقط با چشم عقل میتوان دید، نه با چشم ظاهر. این هستی را نمیتوان [آشکارا] دید یا دست زد و بساوید. نه اینجاست و نه آنجا، نه گذشته است و نه حال، فقط با اندیشه و خرد میتوان بر آن آگاه شد. راست است که پارمنید [این سخن را نقض میکرد و] ازجمله میگفت که هستی بهشکلِ گوی و مکانگیر است و پیداست که این گفته با رأی پیشین او سازگار درنمیآید. زیرا لازمهاش آن است که هستی مادی باشد تا بتوان آن را با حواس درک کرد. ولی سخن پارمنید دراینباره حاصل یکی از آن خاماندیشیهایی است که طبیعی ذهن ابتدایی است. وی، ناگزیر، هستی را دارای صورتی دیدنی میپنداشت و اندیشۀ آدمی نیز هر صورت دیدنی را بهشکلی تصور میکند. بدین سبب پارمنید در چنبر تناقضگویی میافتاد. ولی عقیدۀ مخالف به اینکه هستی در زمان و مکان نیست و به حس درنمیآید، اُسّ اساس تعالیم ایلیاییان است. [6] آشکار کردن فرق میان احساس و خرد و باور داشتن به اینکه تنها خرد میتواند حقیقت را دریابد و نه احساس، خصوصیت اساسی همۀ مکاتب ایدئالیست یونانیمآب و جزئی از همان فلسفۀ کلی است. این فلسفه را میتوان به همان اندازه به هگل منسوب داشت که به ایلیاییان. راست است که هگل به این جدایی مطلق راست از ناراست و خرد از احساس باور ندارد. بهعقیدۀ او، حتی عالم محسوسات دارای حقیقتی خاص خودش است، ولی این عقیده نیز حاصل تصرف هگل در فلسفۀ کلی است که هنوز برای بحث دربارۀ آن آماده نیستیم. ۳. آیا گفتۀ ایلیاییان را که عالم محسوساتْ راستین نیست چگونه تعبیر باید کرد؟ مسئله این






































