تاریخ پانصدسالۀ خوزستان
۲۵۶
صفحه
۱۴۰۲
سال چاپ
وزیری
قطع
گالینگور
نوع جلد
کتاب تاریخ پانصدسالۀ خوزستان نوشتۀ احمد کسروی گزیدهای از متن کتاب مشعشعیان ۱- هفتاد سال استقلال سید محمد مشعشع و آغاز کار او از آغاز کار سید محمد آگاهی مفصلی که در دست هست شرحی است که یکی از مؤلفان عراق عرب در کتاب خود به نام «التاریخ الغیاثی» نوشته بوده و «سید علی مشعشعی» [1] در کتاب خود همۀ آن شرح را آورده. قاضی نورالله نیز در «مجالسالمؤمنین» خلاصۀ آن ر
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- تاریخ
- شناسه کالا
- kj-814614
- تعداد صفحه
- ۲۵۶
- قطع
- وزیری
- نوع جلد
- گالینگور
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۲
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهتوضیحات
کتاب تاریخ پانصدسالۀ خوزستان نوشتۀ احمد کسروی گزیدهای از متن کتاب مشعشعیان ۱- هفتاد سال استقلال سید محمد مشعشع و آغاز کار او از آغاز کار سید محمد آگاهی مفصلی که در دست هست شرحی است که یکی از مؤلفان عراق عرب در کتاب خود به نام «التاریخ الغیاثی» نوشته بوده و «سید علی مشعشعی» [1] در کتاب خود همۀ آن شرح را آورده. قاضی نورالله نیز در «مجالسالمؤمنین» خلاصۀ آن را به فارسی ترجمه کرد. به نوشتۀ «مؤلف عراقی» سید محمد وقتی به هفدهسالگی رسید از پدر خود «سید فلاح» دستور گرفت که از «واسط»، که زادگاه و نشیمن او بوده، به «حلـه» رفته و در مدرسۀ «شیخ احمد بن فهد» به درس پردازد. در آن زمان مذهب شیعه رواج بسیار گرفته و روزبهروز به رونق میافزود و شیخ از علمای معروف شیعه بود که در حله مدرسه داشت و شاگردان بسیاری بر سر درس او که حاضر میشدند [2] . سید محمد سالها در مدرسۀ شیخ احمد میزیست و برخی نوشتهاند که شیخ مادر او را به زنی داشت [3] . در این میان گاهی سید محمد بـر زبان میرانده که «من مهدی موعودم و ظهور خواهم کرد.» این سخنان چون به گوش شیخ احمد رسید بر سید محمد برآشفت و او را نکوهش کرد، ولی سید محمد دنبال کار خود را داشت و در مسجد آدینۀ کوفه یک سال به اعتکاف نشسته و همیشه گریه مینمود و چون از علت آن گریه میپرسیدند میگفت: «بر آن کسانی میگریم که بهدست من کشته خواهند شد.» سپس سید محمد به واسط برگشته و در آنجا نیز گاهی سخن از مهدیگری رانده و به خویشان و کسان خود وعده میداد که ظهور کرده و سراسر گیتی را خواهم گشاد و شهرها و کشورها را به کسان خود تقسیم میکرد. چون این سخنها دوباره به گوش شیخ احمد رسید حکم به کفر سید نموده و به یکی از امرای واسط نوشت که او را بکشد. آن امیر سید محمد را دستگیر کرده و خواست او را بکشد. سید قرآن درآورده و سوگند یاد کرد که من سید سنی صوفیام و ازاینجهت است که شیعیان با من دشمنی میورزند و با این سوگندِ دروغ جان خود را آزاد ساخت. پساز آن سید محمد در واسط نمانده و در سال ۸۴۰ به جایی که «کسید» نام داشت، از نزدیکیهای واسط، رفته و میانۀ اعراب نشیمن گزید و در آنجا دعوی مهدیگری آشکار ساخت و کارهای شگفتی مینمود. ازجمله آنکه ذکری مشتمل به نام علی ساخته و به پیروان خود یاد میداد که چون چند بار میخواندند حالی پیدا میکردند که درون آتش رفته و گزند از آتش نمیدیدند [4] و دستۀ شمشیر را به زمین تکیه داده، شکم خود را به روی او میانداختند و شمشیر به شکم آنان فرونمیرفت. این شگفتکاریها مایۀ کار او بود و عشایر بسیاری به او بگرویدند. در آن نزدیکیها سه شاخه از دجله به نامهای «ثبق» و «نازور» و «غاضری» جدا کرده بودند که عشایری در کنار آنها زندگی داشتند. همۀ این عشایر پیروی سید مهدی را پذیرفتند و او به پشتیبانی ایشان بنیاد کار خود را گذاشت. خود مشعشع در گفتاری که در «کلامالمهدی» آورده شده دربارۀ آغاز کار خود و گزندهایی که دیده چنین میگوید: «کیست که آزمایش خدا را بیش از این سید دیده باشد؟ پانزده سال گذشت که مردم او را نفرین فرستاده، دشنام میدادند و فرمان کشتن او را میدادند و او از شهری به شهری میگریخت. زمینی نماند که گنجایش او کند و ناگزیر به کوهستان بگریخت. کوهستانیان نیز همگی پی کشتن او شدند و رهایی از دست ایشان نیافت، مگر پساز نومیدی. سپس به عراق بازگشت و در آنجا هم مغول [5] جستوجوی او میکردند و هرآنکسکه دوست بود دشمن گردید و جایی که او را پناه دهد نماند و زمین بر او تنگ گردید. و از دست دشمنان آن کشید که به شمار نیاید.» از این گفته پیدا است که سید محمد به کوهستان گریخته و زمانی نیز در آنجا به دعوت و فریب مردم پرداخته و ناگزیر مقصود کوههای لرستان است که به واسط و آن نواحی نزدیک است. باید گفت که داستان آغاز کار او بسیار درازتر از آن بوده که مؤلف عراقی یاد میکند و از هنگامی که او دعوی مهدیگری آغاز کرده تا زمانی که میانۀ عشایر ثبق و نازور و غاضریه رفته و آنان را بهسوی خود کشیده پانزده سال بیشتر کشیده است. به گفتههای مؤلف عراقی برگردیم. میگوید سید محمد در سال ۸۴۴ با عشایر پیروان خود آهنگ «جصان»، که روستایی در آن نزدیکی بود، کرده و بر دِیهی «شوقه» نام فرود آمد. حاکم جصان با سپاه و سوارگان بر سر او آمده و جنگ سختی کرد. پیروان سید محمد شکست یافته و یکسره راه ثبق و نازور را پیش گرفتند و پروای پیشوای خود نکردند. سید از این حادثه به حیرت افتاده و سخت غمگین گردید و ناگزیر پیروان نوینی، که از آن سرزمین به او گرویده بودند، گرد آورده و بر سر شوقه راند و بر آنجا دست یافته، از کشتار و تاراج و ویرانی دریغ ننمود و زنان و کودکان را اسیر ساخت (همان سال ۸۴۴). سپس سید محمد پساز دیری باز به ثبق و نازور نزد پیروان دیرین بازگشت












































