زنده خواب
۲۹۶
صفحه
۱۴۰۳
سال چاپ
رقعی
قطع
شومیز
نوع جلد
کتاب «زندهخواب» نوشتۀ فتاح امیری ترجمۀ رضا کریم مجاور گزیده ای از متن کتاب 1 هر کاری که میکنم، این خواب دست از سرم برنمیدارد. ایکاش خواب میبود، اما خواب دیدن نمیبود. من نمیخوابم که خواب ببینم؛ به خیال خودم، میخواهم کمی استراحت کنم … خستگی از تن درکنم، ولی خواب لعنتی بیدرنگ از راه میرسد و مثل بختک به ذهنم چنگ میاندازد. گهگاه نفسم را بند میآورد. د
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-053026
- شابک
- ۱۴۰۳۰۲۱۱۰۱
- تعداد صفحه
- ۲۹۶
- قطع
- رقعی
- نوع جلد
- شومیز
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۳
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهتوضیحات
کتاب «زندهخواب» نوشتۀ فتاح امیری ترجمۀ رضا کریم مجاور گزیده ای از متن کتاب 1 هر کاری که میکنم، این خواب دست از سرم برنمیدارد. ایکاش خواب میبود، اما خواب دیدن نمیبود. من نمیخوابم که خواب ببینم؛ به خیال خودم، میخواهم کمی استراحت کنم … خستگی از تن درکنم، ولی خواب لعنتی بیدرنگ از راه میرسد و مثل بختک به ذهنم چنگ میاندازد. گهگاه نفسم را بند میآورد. دارد دیوانهام میکند. یکه میخورم. از خواب میپرم. لبهایم تبخال میزند. بیشتر اوقات لبهایم تبخال زده است. کاش خوابهایم هم مثل خوابهای آدمیزاد بود. خوابهای من غیرقابلتعبیر است. کتابهای تعبیر خواب ابنسیرین، دانیال نبی، امام جعفر، جابر و نظریههای فروید و هیچ روانشناس دیگری از عهدۀ تعبیر آن برنمیآید. گاهوبیگاه صحنههای شیرینی هم در آنها دیده میشود. اگرچه من نمیبایست ازایننوع خوابها میدیدم؛ چراکه من کُردزادهای مظلوم و ناتوانم. من کجا و این خوابها کجا؟ این خوابها برای زندگی عادی من مصیبت بزرگی به شمار میآیند. این خوابهای لعنتی از دوران نوجوانی، آرام و قرار از من گرفته است. میگویند: «اگر در خواب دچار بیماری جذام شده باشی، تعبیرش این است که ثروتمند میشوی.» به نظر من، بیماری جذام از این خوابها بهتر است. هزاران جذامی از بیماری رَستهاند و بهبود یافتهاند. این خوابها هر شب به شکلی و با هیاهو و غوغای متفاوتی به درونم چنگ میاندازند و مانند موریانه آرامآرام مرا از دورن میخورند و میسایند و درونم را تهی میکنند و در هم میشکنند. این خوابهای تلخ، آشفته نیستند … زندهاند … ملموساند … حتی سهبُعدیاند … از یاد نمیروند … از یک خواب تا خواب دیگر امتداد مییابند … خوابهای بیداریاند … شکل و فرم دارند. من از روزی که خبر مرگ پدرم را شنیدهام، کمتر اتفاق افتاده که بخوابم و خواب نبینم. آه از آن روز سرد و سخت! ایکاش چنین روزی هرگز برنگردد! آن روز را هرگز فراموش نخواهم کرد. چاشتگاه بود. زنگ تنفس بود. مدیر دبیرستان صدایم کرد. مدیر مردی گوشتتلخ و مغرور بود و اخمهایش همواره درهم بود، اما آن روز لبخندی زورکی بر لب نشانده بود. بهآرامی گفت: « آزاد ! یهسر برو خونه … مثل اینکه مادرت باهات کار داره.» تعجب نکردم. مواقع بسیاری مادرم باهام کار میداشت و به مدرسه زنگ میزد و برایم اجازه میگرفت. سلانهسلانه از پلههای مدرسه پایین رفتم. برف در زیر پاهایم صدای ناخوشایندی داشت … آزارم میداد. چهل پله را پایین رفتم. دروازۀ حیاط مدرسه روبهخیابان بود. سوار تاکسی شدم و در ورودی کوچه پیاده شدم. برف نمیگذاشت تاکسی بیشتر از این جلو برود. جلوی خانۀ ما جای سوزن انداختن نبود. صدای شیون و واویلا خانه و کوچه را برداشته بود. باریکهراهی برایم گشودند و من داخل خانه شدم. هرکس که مرا میدید، به آغوشم میکشید و زیر گریه میزد. با هزار زحمت وارد خانه شدم. ماشین پدرم در راه سردشت ـ مهاباد واژگون شده بود. او را بیهوش سوار ماشین کرده بودند که به بیمارستان برسانند، ولی در راه تمام کرده بود. مادرم درازبهدراز افتاده و زبانش بند آمده بود. دوستان و آشنایان و همسایگان، همه به خانۀ ما ریخته بودند. شیون و واویلایی بود آن سرش ناپیدا. عمو و زنعمویم مرا در آغوش میکشیدند و گریه میکردند … برای پدرم غصه میخوردند و برای من دلسوزی میکردند. در همان روز سرد و یخبندان، پدرم را در گورستان گنبدان به خاک سپردند. مرا کشانکشان از کنار گور پدر دور کردند. مادرم حوالی شامگاه چشمهایش را گشود، اما پاهایش از کار افتاده بود و ازآنپس برای همیشه زمینگیر شد. پدرم اینچنین از دست رفت و مادرم به چنین دردی گرفتار شد. روح نوجوان من _ که تکفرزند خانواده بودم _ چنان ضربهای خورد که هرگز نتوانست به روزهای پیش از مرگ پدرم برگردد. پدر و عمویم یک مغازۀ شراکتی داشتند و با هم در کار تجارت پارچه بودند. از نظر مالی هیچگونه کمبودی نداشتیم. با مرگ پدر و زمینگیر شدن مادر، کانون گرم خانوادۀ ما رو به سردی گذاشت. در اوایل، عمویم ما را زیر پَروبال خودش گرفت. ابتدا هر روز به ما سر میزد. سرزدنهای روزانه رفتهرفته به شکل هفتگی و ماهانه درآمد و بعدها تنها به روزهای عید محدود شد. رفتوآمد خویشان و بستگان هم اندکاندک رو به کاستی گذاشت. عمویم با پول خودمان وسایل موردنیاز زندگی را برایمان میخرید و از خرواری، فقط مشتی به ما میرسید. الهی هیچکس گرفتار مصیبت نشود! تنها دو نفر مثل همان روزهای گذشته با ما ماندند. یکیشان دایهام، ننهخیال ، بود. من هرچند که با شیر مادرم بزرگ شده بودم، ولی او را هم مادر خودم میشمردم. او سالهای سال بود که در خانۀ ما میزیست. ننهخیال دیگر بیخیال شوهر شده بود. او هر بار میگفت: «چهار بار شوهر کردم، به







































