در انتظار بُوجانگِلز
۱۴۸
صفحه
۱۴۰۳
سال چاپ
رقعی
قطع
شومیز
نوع جلد
کتاب « در انتظار بُوجانگِلز » نوشتۀ اولیویه بوردو ترجمۀ منصور انصاری گزیده ای از متن کتاب: 1 پدرم به من گفت قبل از تولدم کارش شکار مگس با زوبین بوده. زوبین و مگس لهشدهای را هم به من نشان داد. و همان طور که داشت ابزارآلات شغل سابقش را در صندوقچۀای جلاخورده مرتب میکرد، گفت: «رهایش کردم، چون هم کار خیلی سختی بود و هم درآمدش خیلی کم بود. حالا گاراژ دارم.
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-789929
- شابک
- ۱۴۰۱۱۰۰۳۰۱
- تعداد صفحه
- ۱۴۸
- قطع
- رقعی
- نوع جلد
- شومیز
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۳
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهتوضیحات
کتاب « در انتظار بُوجانگِلز » نوشتۀ اولیویه بوردو ترجمۀ منصور انصاری گزیده ای از متن کتاب: 1 پدرم به من گفت قبل از تولدم کارش شکار مگس با زوبین بوده. زوبین و مگس لهشدهای را هم به من نشان داد. و همان طور که داشت ابزارآلات شغل سابقش را در صندوقچۀای جلاخورده مرتب میکرد، گفت: «رهایش کردم، چون هم کار خیلی سختی بود و هم درآمدش خیلی کم بود. حالا گاراژ دارم. درست است مجبورم خیلی کار کنم، ولی در عوض درآمدش خیلی خوب است.» اول سال تحصیلی که سرکلاس دانشآموزان خودشان را سر کلاس معرفی میکردند، با سربلندی و غرور از شغلهای پدرم صحبت کردم، ولی هم کمی مؤاخذه شدم و هم حسابی مسخره و ریشخند. افسوس خوردم و با خودم گفتم: «حقیقت چقدر بیقدروقیمت شده، یک بار هم که کسی آن را به زبان میآورد، مثل دروغی خندهدار به نظر میرسد.» راستش پدرم مرد قانون بود. همان طور که پیپش را پر میکرد، قهقهه میزد و میگفت: «قانون نانمان را میدهد.» پدرم نه قاضی بود، نه نمایندۀ مجلس، نه دفتردار و نه وکیل. هیچکدام از اینها نبود. شغلش را مدیون دوست سناتورش بود. پدرم که با استفاده از این منبع اطلاعات در جریان مقررات تازه قرار گرفته بود، اولین کسی بود که مشغول حرفۀ جدیدی شده بود که همهچیزش را سناتور وضع کرده بود. قوانین جدید، حرفۀ جدید. اینگونه بود که پدرم شد «گاراژبازکن». سناتور برای اطمینان از ایمنی و سلامت ناوگان خودرویی، تصمیم گرفت معاینۀ فنی را برای همۀ اتومبیلها اجباری کند. بنابراین، مالکان ابوطیارهها، لیموزینها، کامیونها، وانتها و خلاصه همۀ ماشینها از هر نوعی مجبور بودند برای جلوگیری از حادثه، ماشینهایشان را معاینۀ فنی کنند. فقیر و غنی هم نداشت، همه باید اطاعت میکردند. حالا که به قانونی اجباری تبدیل شده بود، پدرم پشتسرهم، صورتحسابهای سنگین، خیلی سنگین، صادر میکرد. هزینۀ همهچیز حساب میشد، از رفتوبرگشتها گرفته تا معاینه. از قهقهههای پدر میشد فهمید که اوضاع حسابی بر وفق مرادش است. همان طور که با دماغ در صورتحسابهای بانکیاش فرو رفته بود، بلندبلند میخندید: «من جان آدمها را نجات میدهم. جان آدمها را نجات میدهم.» در این دوره، نجات جان انسانها عایدی زیادی برای پدرم داشت. بعد از افتتاح دهها گاراژ معاینۀ فنی، همه را به یکی از رقبای سابقش فروخت. خیال مامان راحت شد، چون خیلی دوست نداشت پدرم زندگی دیگران را نجات دهد. برای این کار باید از صبح تا شب کار میکرد و ما تقریباً هیچوقت نمیدیدیمش. پدرم همیشه در جواب به مامان میگفت: «تا بوق سگ کار میکنم تا بتوانم زودتر دست از کار بکشم.» ولی من منظورش از این جمله را نمیفهمیدم. البته پدرم را معمولاً درک نمیکردم و بعد از گذشت سالها، تا حدی میفهمیدم منظورش چیست، البته نه کاملاً، ولی برای من همین قدر هم بس بود. پدرم به من گفت با آن به دنیا آمده، ولی خیلی زود فهمیدم آن شکاف خاکستری اندکی متورم در سمت راست لب پایینش که لبخند کجومعوج قشنگی هم به او میداد بهخاطرِ این بود که یکسره پپپ میکشید. مدل موهایش، با فرق وسط سر و موهای فرفری دوروبَرش، مرا یاد نقاشی سواکار پروسی میانداخت که درست در ورودی خانه آویزان شده بود. تا الان جز پدرم و این سوارکار پروسی کسی را ندیدهام که موهایش را این مدلی آرایش و شانه کند. کاسۀ چشمان کمی گودرفته و چشمان آبی کمی برآمده نگاه کنجکاو و تیزی به او میبخشید. عمیق و غلتان. در این دوره، من همیشه او را خوشحال و شاد میدیدم، بیشتر اوقات تکرار میکرد: «من یک احمقِ خوشبختم.» مادرم هم در جوابش میگفت: «حرف شما را باور میکنیم، ژرژ. به حرف شما ایمان داریم.» پدرم همیشه زیرلب آوازی را زمزمه میکرد، خیلی افتضاح بود. بعضی وقتها هم سوت میزد. آنهم افتضاحتر بود، ولی مثل همۀ کارهایی که از سر قلب پاک و خیرخواهی میکرد، تحمل میکردیم. داستانهای زیبا و دلنشینی تعریف میکرد و هر از چندی که اتفاقی میهمان نداشتیم، به اتاقم میآمد؛ با آن هیکل بلند و لاغرش روی تختم خم میشد تا بخواباندم. ولی طوری که تخم چشمانش را تاب میداد و حرفهایی که از جنگل، آهو، جزام و تابوت میزد، نهتنها مرا نمیخواباند که خواب را هم از چشمانم میپراند. بیشتر وقتها، از فرط شادی بلند میشدم و روی تختم بالا و پایین میپریدم یا میرفتم پشت پرده قایم میشدم، بدون اینکه ذرهای تکان بخورم. قبل از اینکه از اتاقم بیرون برود، میگفت: «همه این داستانها چرتوپرت بود.» این حرفش را هم چشمبسته باور میکردم. بعدازظهرهای یکشنبه برای جبران همۀ زیادهرویهایش در طول هفته، دمبل میزد. با بالاتنۀ لخت و برهنه، پیپبهدهان، میایستاد جلوی آینۀ بزرگ طلایی و با صدای بلند موسیقی جاز، دمبل میزد؛ البته دمبل کو





































