کودکان هم غیر نظامی هستند
۲۶۴
صفحه
۱۴۰۱
سال چاپ
رقعی
قطع
شومیز
نوع جلد
کتاب “کودکان هم غیر نظامی هستند” نوشتۀ “هاینریش بل” ترجمۀ “پرویز همتیان” گزیده ای از متن کتاب مقدمه مجموعۀ «کودکان هم غیر نظامی هستند»، نخستین بار در اکتبر 1950 با عنوان «واندرر کومست دو ناخ اسپا» از سوی « فریدریش میدل هاو فرلاگ [1] » و نخستین ترجمۀ این مجموعه به زبان انگلیسی با عنوان «غریبه، به اسپارتیها خبر بده که ما …» در ماه می 1956 از سوی شرکت انتشار
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-691873
- شابک
- ۱۴۰۱۱۲۱۴۰۳
- تعداد صفحه
- ۲۶۴
- قطع
- رقعی
- نوع جلد
- شومیز
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۱
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهکتابهای بیشتر با ترجمهی پرویز همتیان
مشاهدهی همهتوضیحات
کتاب “کودکان هم غیر نظامی هستند” نوشتۀ “هاینریش بل” ترجمۀ “پرویز همتیان” گزیده ای از متن کتاب مقدمه مجموعۀ «کودکان هم غیر نظامی هستند»، نخستین بار در اکتبر 1950 با عنوان «واندرر کومست دو ناخ اسپا» از سوی « فریدریش میدل هاو فرلاگ [1] » و نخستین ترجمۀ این مجموعه به زبان انگلیسی با عنوان «غریبه، به اسپارتیها خبر بده که ما …» در ماه می 1956 از سوی شرکت انتشارت «آرکو» با مسئولیت محدود به چاپ رسید. مجموعۀ حاضر ازداستانهای دورۀ 1947 تا 1951 گردآوری شده است. مجموعۀ بزرگتر دیگری نیز شامل داستان «مایۀ سرافکندگی خانواده» در دسامبر 1951 منتشر شد. آن سوی پل هیچ نکتۀ خاصی در داستانی که قصد دارم برایتان بگویم، وجود ندارد؛ حتی ممکن است داستان هم نباشد، اما باید دربارۀ آن با شما حرف بزنم. ده سال پیش، نقطۀ آغاز این ماجرا بود و چند روز پیش این چرخه کامل شد. چند روز پیش، با ترن از پلی گذشتم که روزگاری پیش از جنگ محکم و پهن بود؛ به محکمی پولاد سینۀ بیسمارک در تمام آن آثار تاریخیِ به یادماندنی و به انعطافپذیری قوانین بوروکراسی. پل راهآهنی عریض باچهار خط بر رود راین که ردیفی از پایههای عظیم وزن آن را تحمل میکردند. ده سال پیش، من برای گذر از پل سه بار در هفته از آن استفاده میکردم: دوشنبه، چهارشنبه و شنبهها. در آن روزهای پیش از جنگ، من با پُستی ناچیز در استخدام انجمن سگان شکاری و محافظان رایش بودم. در واقع، به نوعی یک پادو به حساب میآمدم. البته، من هیچ چیز دربارۀ سگان شکاری نمی دانستم و آموزش چندانی هم ندیده بودم. هفتهای سه بار، ترنی را که از « کونیگ اشتات [2] » (جایی که دفتر مرکزیمان قرار داشت) به « گروندرهایم [3] » ( که در آنجا شعبه داشتیم ) میرفت، سوار میشدم. در آنجا، مکاتبات فوری، پول و «پروندههای در جریان» را میگرفتم. مورد آخر در پوشۀ کاغذی بزرگ بستهبندی شدهای قرار داشت. البته، چون من فقط یک پیک بودم، هیچگاه دربارۀ محتویات پوشه سخنی به من گفته نمیشد. صبحها، مستقیم از خانه به ایستگاه میرفتم و قطار ساعت هشت به گروندرهایم را سوار میشدم. سفر سه ربع ساعت طول میکشید. حتی در آن روزها نیز عبور از پل مرا میترساند. تمام تضمینهای فنی افراد خبره در رابطه با ظرفیت بالای بارِ پل بینتیجه بودند: رُک و راست بگویم، میترسیدم. صرف تماس قطار با پل مرا میترساند و من آن قدر صادق بودم که این مسأله را بپذیرم. پهنای رود راین در جایی که ما زندگی میکنیم، بسیار زیاد است. همیشه با قلبی لرزان لرزش مختصر پل و تکانهای تهدیدآمیزی را که حدود ششصد یارد ادامه داشت، زیر نظر داشتم تا آن هنگام که بار دیگر به خاکریز راهآهن میرسیدم. در این زمان، صدای تقتق اطمینانبخشِ خفهتری شنیده میشد و سپس، نوبت به قطعه زمینهای سبزیکاری شده میرسید؛ ردیف پشت ردیف مزارع سبزیجات … و سرانجام، درست پیش از «کالنکاتن» ساختمانی پدیدار میشد: در واقع، من تمام مدت به این خانه چشم میدوختم، این ساختمان بر زمین محکمی قرار داشت و چشمانم با این ساختمان ارتباطی تنگاتنگ برقرار میکرد. نمای خارجی ساختمان از روکار گچی بسیار تمیزی به رنگ قهوهای روشن تشکیل شده بود و چهارچوب پنجرهها و هرههایشان همه ظاهر قهوهای سوخته داشتند. ساختمان دو طبقه داشت با سه پنجره در طبقۀ بالا و دو تا در همکف و در اصلی در وسط ساختمان قرار داشت که با سه پلکان به آن میرسید. اگر باران شدیدی نمیبارید، بدون استثنا کودکی روی این پلکان مینشست؛ دختر کوچکِ باریک و لاغر اندام نُه یا ده سالهای که عروسک بزرگ تمیزی را در بغل داشت و با اخم به قطار نگاه میکرد. همواره دیدگانم از این کودک گذر میکرد تا در کنار پنجرهای در سمت راست آرام و قرارگیرد. زیرا هر بار زنی را در آنجا میدیدم؛ زنی زانو زده با سطلی در کنار و پارچۀ زمینشوری در دستها که با زحمت کف اتاق را میشست. این ماجرا بدون استثنا هر بار تکرار میشد، حتی زمانی که باران مثل سیل میبارید. حتی هنگامی که کودک روی پلکان نمینشست، زن همیشه آنجا بود: پشت گردن لاغرش نشان میداد که او مادر دخترک است و همیشه همان حرکت به سمت جلو و عقب و آن سابیدن خاص. بارها خواستم به مبلمان یا پردهها نگاه کنم، اما دیدگانم به این زن لاغرکه بیوقفه در حال سابیدن بود، دوخته میشد و پیش از آن که بتوانم به چیز دیگری فکر کنم، قطار رد شده بود. این اتفاق دوشنبه، چهار شنبه و شنبهها همیشه ساعت هشت و ده دقیقه رخ میداد، زیرا در آن روزها، قطارها فوقالعاده سروقت بودند. با عبور قطار از برابر خانه تنها منظرۀ پشتِ تمیز ساختمان، خاموش و در خود فرورفته در دیدگانم باقی میماند. نیازی به گفتن نیست که دوست داشتم دربارۀ این زن و خانه اطلاعاتی داشته باشم. مناطق دیگر هیچ علاقهای در من ایجاد نمیکردند.
























































