شعر زمان ما ۱۹: هوشنگ چالنگی
۲۳۲
صفحه
۱۴۰۴
سال چاپ
رقعی
قطع
شومیز
نوع جلد
کتاب شعر زمان ما 19: هوشنگ چالنگی به قلم فیض شریفی گزیدهای از متن کتاب واژهی پنهان سهشنبه دوم آبان هزار و سی صد و نود و یک بود که نقدی بر اشعار هوشنگ چالنگی با عنوان «خالکوبی این جهان» در روزنامهی نیم نگاه فارس نگاشتم. نقد، مشبع و مفصل بود. برایش فرستادم. هوشنگ چالنگی در مصاحبهای با روزنامهی فرهیختگان، پنجشنبه، پانزده مرداد سال بعد، دربارهی نقد و بررس
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-166203
- تعداد صفحه
- ۲۳۲
- قطع
- رقعی
- نوع جلد
- شومیز
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۴
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهتوضیحات
کتاب شعر زمان ما 19: هوشنگ چالنگی به قلم فیض شریفی گزیدهای از متن کتاب واژهی پنهان سهشنبه دوم آبان هزار و سی صد و نود و یک بود که نقدی بر اشعار هوشنگ چالنگی با عنوان «خالکوبی این جهان» در روزنامهی نیم نگاه فارس نگاشتم. نقد، مشبع و مفصل بود. برایش فرستادم. هوشنگ چالنگی در مصاحبهای با روزنامهی فرهیختگان، پنجشنبه، پانزده مرداد سال بعد، دربارهی نقد و بررسی اشعار خود گفت: «دوستی به نام، به نام فیض شریفی به واسطهی انتشار گزینهی شعرهایم در نشر مروارید، نقد و بررسی خوبی در یکی از روزنامههای شیراز نوشته و تا جایی که میدانم ایشان تنها کسی است که شعر مرا خیلی خوب و ریزبینانه بررسی کرده و برگشته به کارهای من و همهی شعرهایم را قوام یافته، بررسی دقیق کرده است. اتفاقاتی از این دست باعث میشود بیشتر متوجه شوم که شعر من بهطور واقعی مورد خوانش و تحلیل قرار میگیرد و همانطور که گفتم تا حد زیادی خوشحالکننده است . جوانان شعر مرا میخوانند و تحلیل میکنند یا دربارهاش حرف میزنند، آن هم نه حرفی که فقط بر اساس یک موج باشد و بعد فراموش شود. لااقل امیدوارم اینطور باشد…» این نگارنده هیچوقت بر اساس یک برنامهی از پیش تعیین شده، برای شاعر یا نویسندهای ننوشتهام. علائم و قرائن هم نشان میدهد که هوشنگ چالنگی مرا نشناخته است. شاید دو یا سه سال بعد وقتی با شمس لنگرودی و حافظ موسوی در جشن تولد ایشان در یکی از باغ کوچههای کرج شرکت کردیم، مرا شناخته باشد. در آن شب، من کتاب «کیمیای رحمانی» را به ایشان تقدیم کردم. با حرمت و احترام برخاست و مرا در آغوش کشید . هوشنگ چالنگی شاید با همه در اوان آشنایی، همینگونه با چشمان ذوق زده و ورقلمبیده برخورد میکرد. فکر نمیکنم که مرا شناخت یا شناخته بود. خیلی حرف زدیم و شاید شرم شهرستانی من یا حجب ایلی چالنگی حجاب چهرهی جان شد و یا وقتی او را سورپرایز کردند و پرده بر کیک تولدشان برداشتند، ما بلند شدیم و گفتیم: «گفتوگو آیین درویشی نبود ورنه با تو ماجراها داشتیم»… به میدان رفتیم و هرمز علیپور گفت: «فیض جان! روز تولد شعر است.» با چالنگی و فخرالدین سعیدی و دیگران رقصی چنان در میانهی میدان کردیم. بسیار مسرورم که در زمان حیات این مرد بزرگ سهم کمی در شادی او داشتم، مردی که احمد شاملو دربارهی او گفت: «شعر چالنگی همچون کوچ عشایر مخاطرهآمیز است » (مجلهی تماشا، سال اول، شماره ۴۲، ۲۲ دی ۱۳۵۰) و رضا براهنی گفت: «شعر چالنگی، لحن بیان چیستانی الحان عرفانی را دارد و ترکیبات یادآور برشهای شکیل متون دردمندانهی عرفانی است». (تکاپو، دورهی نو، شمارهی ششم، آذرماه ۱۳۷۲، ص ۸۲) و منوچهر آتشی که فصلی را با «شعر دیگر» و «موج ناب» گذراند، نوشت که: «تجربیات هوشنگ چالنگی در شعر بیوزن، سرمشق شاعران و موج ناب در سرودن شعرهای بیوزن شده است». (مجلهی تماشا، سال هفتم، شمارهی ۲۵۰، بهمن ۱۳۵۶، ص ۲۵) احمدرضا احمدی، هوشنگ چالنگی، بیژن الهی و بهرام اردبیلی، در ایجاد فضا، وزن و موسیقی شاعران پس از خود، نقش بزرگی داشتند. هوشنگ چالنگی، بزرگ بود و از اهالی عشق بود و معرفت و نجابت. من دربارهی خیلیها نوشتم و هیچوقت توقع نداشتم و نمیخواستم که از شاعران و نویسندگان نی قندی بگیرم و تعریفی بشنوم که فکر میکردم و میکنم که به فرمودهی حافظ شیرازی باید در ازای شکرفشانی هنرمندان باید نی قندی حواله کرد که گفت: «چرا به یک نی قندش نمیخرند آن کس که کرد صد شکرافشانی از نی قلمی». فیض شریفی سیام آبانماه ۱۴۰۰ دربارهی خودم بچهی مسجد سلیمانام. در ۲۹/۵/۱۳۲۰ در خانوادهای به تقریب مرفه به دنیا آمدم. پدرم شغل مناسبی داشت. تا در خانه، چشم به اطرافام چرخاندم کتاب بود که برادرم به خانه میآورد. برادر بزرگام یک کتابخوان حرفهای بود. به تهران میرفت و کتابهای کیلویی گوتنبرگ یا معرفت را میخرید و به منزل میآورد. گوشهای از خانهی ما مکان کتابخوانی من و برادرم بود. اگر برادر بزرگام نبود، من اهل درس و بحث و فحص و کتاب نمیشدم. زندگی خوب و به سامانی داشتیم. پدرم به من کار و بار مناسبی داده بود . در سال ۴۲، دیپلم ادبیام را گرفتم و پس از گذران دورهی چهار ماهه پادگان، در لباس سپاهی برای تدریس به روستا رفتم. در این دوره در روستای سوسن همراه و دوست سه سپاهیدانش دیگر بودم که در آن سوی و این سوی درس میدادند. یکی از این سه، آدمی بود که در نوشتن داستانهای کوتاه مهارت خاصی داشت و در مطبوعات اسم و رسم و برو بیایی داشت. مرگ ناگهانیاش تاًثیر شگرفی و شگفتی بر من نهاد که تا دههها نتوانستم این مرگ دردناک و غمانگیز را از خاطر ببرم. در آن دو دورهی چهارده ماههی تدریس در آن روستاها دو کارنامهی هفت ماهه به دانشآموزان خود دادم. چون در زمانه













































