شعر زمان ما ۲۰ – هوشنگ ابتهاج
۴۳۱
صفحه
۱۴۰۲
سال چاپ
رقعی
قطع
شومیز
نوع جلد
کتاب شعر زمان ما: هوشنگ ابتهاج تالیف فیض شریفی گزیده ای از متن کتاب: خويشتننگاری سايه داستایفسکی میگويد: «آری ما توقع داریم که سیر تحول یک نویسنده یا (شاعر) را بدانيم. جریان پرورش خوی و شخصیت و برداشت او را از زندگی بشناسيم… شناسایی کوچکترين جزئيات مربوط به او را دست کم نمیگیریم… تا این که بتوانیم از کليهی تحولات درونی او که منشأ فعالیتهای بعدیاش چه
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-280879
- تعداد صفحه
- ۴۳۱
- قطع
- رقعی
- نوع جلد
- شومیز
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۲
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهتوضیحات
کتاب شعر زمان ما: هوشنگ ابتهاج تالیف فیض شریفی گزیده ای از متن کتاب: خويشتننگاری سايه داستایفسکی میگويد: «آری ما توقع داریم که سیر تحول یک نویسنده یا (شاعر) را بدانيم. جریان پرورش خوی و شخصیت و برداشت او را از زندگی بشناسيم… شناسایی کوچکترين جزئيات مربوط به او را دست کم نمیگیریم… تا این که بتوانیم از کليهی تحولات درونی او که منشأ فعالیتهای بعدیاش چه شده است آگاه شویم. «مخصوصاً باز تکرار میکنم:» خطوط ریز، جزئيات کوچک زندگی او را دست کم نگيريد. مجموع همینهاست که ماهيت آن شخص را روشن میکند و بدون این که به خود زحمت دهید، عمق روح و کل وجود او را در مییابید.» (داستایفسکی، فئودور، م_ فرزانه ۱۹۸۸) سايه: حقیقت اینه که بچهی اول پدر و مادرم، یه پسری بود که تا به دنيا اومد مرد و اگه این اتفاق نيفتاده بود. من بیشک به دنیا نيامده بودم… پدر و مادرم هر سه سال، سه سال و نیم یک بار بچهدار شدن. من متولد ۱۳۰۶ هستم. بعد از من سه تا خواهرهام هستن. اول پروینه که ۱۳۰۹ به دنیا اومده، خواهر بعدیم منصوره ۱۳۱۲ به دنیا اومده، یه خواهر ديگهام که چند سال پیش مرد ۱۳۱۶ متولد شده بود. به هر حال اگه اون بچه مونده بود من بیشک نبودم و یکی ديگه چند سال ديگه رو گرفتم. مردن او باعث تولد من شد. بعد همین اتفاق باعث شد که خونوادهام خيلی با ترس و لرز منو بزرگ کردن از ترس این که مبادا بمیرم… با هر اتفاق مختصری که واسم میافتاد نذر و نیاز میکردن؛ یک چيزی بود به نام چل بسمالله که به گردنم آویزون میکردن و سر کتاب باز میکردن و دعا و تعویذ. به هر حال خيلی عزیز دردانه بودم .در طبیعت من از بچگی یک جور قدَری و سرکشی و اطاعت نکردن بود. خیلی هم مردم آزار بودم… یه پسری بود عبدالله که از من کوچکتر بود. من طنابو از پس گردن و زیر بازوش رد میکردم مثل اسب درشکه، یه ترکه هم توی دستم بود. من از او بزرگتر بودم و تندتر میدویدم. این بیچاره برای این که من بهش نرسم پر میگرفت. گاهی هم اونو قل میدادم روی زمين… من همیشه از بچگی، زورم از دور و بریهام بیشتر بود… یه همکلاسی داشتيم که خیلی هم یقُر بود. نمیدونم سرچی دعوامون شد. دوستم فرهنگ دیوسالار، برای این که ما رو از هم جدا بکنه مثلاً(مثلاً را با عتاب و طعنه میگويد)، اومد من رو از پشت گرفت. اون هم مشتو خوابوند تو دماغم. برق از چشم من پرید. من هنوز يادمه… خون راه افتاد. همون جا زدم زیر خنده. گفتم: فرهنگ! آخه این رسم کجاست؟ این چه دوستیه؛ تو دست اونو باید میگرفتی، چرا منو گرفتی؟ هنوز اینجا(بینیاش را نشان میدهد) یه قوزکی داره… دماغ نازنینمو خراب کرد. فرهنگ همیشه کارهاش همینطوری بود! خلاصه تا حدود یازده_ دوازده سالگی همین وضع بود. ضمن این که یک کنجکاوی داشتم برای هرچیز؛ مثلاً خيلی کنجکاو بودم ببینم تلفن و رادیو و ساعت چه جوری کار میکنه، پدرم اون موقع که هرکسی رادیو نداشت، رادیو خريده بود یا پدر و مادرم برای این که از شیطنت تابستان من خلاص بشن منو فرستادن پیش یک خانم خياطی به گلدوزی و دمسهدوزی… آروم نمیگرفتم که! خراطی و منبتکاری و مجسمهسازی و ویولن زدن و قالبگیری و وزنهبرداری رو هم امتحان کردم. یه دوره میخواستم آشپزی بکنم. امر میکردم ده تا مرغو سر میبریدن و چند نفری مینشستیم و خودم هم با اونا مرغو پر میکردیم میریختیم تو دیگ و خرابش میکردم و میریختم دور. همهی این کار رو کردم. بیقرار بودم . ولی از یازده_ دوازده سالگی نمیدونم واقعاً چه اتفاقی افتاد. مثلاً فرض کنید که من تا ساعت دوازده تو گوشهی اتاق نشسته بودم و شروع کرده بودم به کتاب خوندن و بک نفس میخوندم. لب دریا میرفتیم، همه لخت میشدن که شنا کنن. من با کت و شلوار و کراوات مینشستم و کتاب میخوندم… يادمه یه کتابی بود به نام بوسهی عذرا که یه رمانه، هنوز جلو چشمه، کتاب قطور با قطع رحلی که طرح و نقش داشت. نوشته بود در «پراغ» همون پراگ چاپ شده. من خيلی بچه بودم که این کتابو خوندم. یا یک کتاب عجایبالمخلوقات خيلی نفیسی داشتيم که نمیدونم چی شد … در خانوادهی ما یک مکالمهی خيلی جالبی بود؛ گیلکی حرف زدن علامت صمیمیت بود، فارسی حرف زدن علامت احترام بود و این همیشه رعایت میشد. مادرم با پدرم گیلکی حرف میزد، پدرم بهش فارسی جواب میداد. در تمام مکالمات روزمره اینطور بود. پدرم که با مادرم فارسی حرف میزد با مادر خودش گیلکی حرف میزد و مادرش بهش فارسی جواب میداد؛ يعنی مادر بزرگم به پسرش به عنوان مرد خونه احترام میکرد. از این رو پدرم با مادرم با احترام حرف میزد و مادرم با صمیمیت با گیلکی جواب میداد. بعد همهی خونه با ما فارسی حرف میزدن. با ما بچهها… و عجيبه که همین الان اگه دو نفر این دو سه دقیقه گیلکی حرف بزنن، این زبان فاخر فرد












































