در انتظار ترس

هنوز دیدگاهی ثبت نشده — اولین نفر باش

۳۶۸

صفحه

۱۳۹۴

سال چاپ

رقعی

قطع

شومیز

نوع جلد

گزیده ای از کتاب در انتظار ترس «با اين تن و بدن سالم خجالت نمى‌كشى گدايى مى‌كنى؟ چرا مثل بقيه نمى‌رى سراغ يه كار؟ يه كار واقعى! ها؟» در آغاز کتاب در انتظار ترس می خوانیم در ميان جمعى شلوغ و پر ازدحام بود. ناموفق بود. پول نداشت. گدايى مى‌كرد. در حياط مسجد بزرگى بود؛ مسجدى با گنبدى آراسته و مناره‌هايى قد كشيده و پنجره‌هايى با نرده‌هاى فلزى مرصع‌كارى شده و حياط

۳۵۰٬۰۰۰تومان

فروشنده

کتاب‌جم

بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره

گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب

  • ارسال سریع به سراسر کشور
  • تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
  • پرداخت امن از درگاه بانکی

مشخصات کتاب

دسته‌بندی
ادبیات و داستان
شناسه کالا
kj-999937
تعداد صفحه
۳۶۸
قطع
رقعی
نوع جلد
شومیز
سال انتشار شمسی
۱۳۹۴

دیدگاه‌های کاربران

۰ از ۵ · ۰ دیدگاه

کتاب‌های بیشتر از نگاه

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب کتاب امپرسیون بیرون غار

ارا (شهین خسروی نژاد)

نگاه

۲۶۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب مرگ یک دست سفیدمی پوشد

ابراهیم عادل

نگاه

۱۶۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب کتاب جغرافیای خانگی

ستاره پارسا

نگاه

۲۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب حالات ازاد عشق

گونول و امراه شاهان

ترجمه‌ی علیرضا سیف الدینی

نگاه

۳۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب رهگذر کوچۀ تنهایی

یدالله عباسی

نگاه

۱۶۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب سی وسه پل، چهارونیم اکتاو
۲۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب مرواریدهای پشیمانی

فیلیپ کلودل، نجمه موسوی

نگاه

۲۱۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب مجموعه اشعار نسرین جافری

فریدون شهبازیان، نسرین جافری

نگاه

۲۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب نوشتن از من خواندن از شما

کوردولا اشتراتمان

نگاه

۳۲۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب فیه ما فیه

بدیع الزمان فروزانفر، مولانا

نگاه

۷۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب دیوان عبدالرزاق اصفهانی

وحید دستگردی، عبدالرزاق جمال الدین اصفهانی

نگاه

۵۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب پنجاه و سه نفر

بزرگ علوی

نگاه

۵۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب سردخانه

علی کاکاوند

نگاه

۲۴۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تصویر دوریان گری – چشم و چراغ 86

اسکار وایلد

ترجمه‌ی ابوالحسن تهامی

نگاه

۶۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تعادل روز بر انگشتم

شمس لنگرودی

نگاه

۶۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب سال هاى سگى

ماریو بارگاس یوسا، احمد گلشیری

ترجمه‌ی احمد گلشیرى

نگاه

۹۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب خانۀ خاموش

اُرهان پاموک

ترجمه‌ی مرضیه خسروی

نگاه

۲۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب کتاب دلواپسی – چشم و چراغ 27

فرناندو پسوا، جاهد جهانشاهی

ترجمه‌ی جاهد جهانشاهى

نگاه

۶۹۵٬۰۰۰تومان

توضیحات

گزیده ای از کتاب در انتظار ترس «با اين تن و بدن سالم خجالت نمى‌كشى گدايى مى‌كنى؟ چرا مثل بقيه نمى‌رى سراغ يه كار؟ يه كار واقعى! ها؟» در آغاز کتاب در انتظار ترس می خوانیم در ميان جمعى شلوغ و پر ازدحام بود. ناموفق بود. پول نداشت. گدايى مى‌كرد. در حياط مسجد بزرگى بود؛ مسجدى با گنبدى آراسته و مناره‌هايى قد كشيده و پنجره‌هايى با نرده‌هاى فلزى مرصع‌كارى شده و حياطى كه دور تا دورش حجره‌هاى آجربندى‌شده صف كشيده بودند، حجره‌هايى ساكن و ساكت و خنك كه از هر نظر براى دريوزه‌گرانى چون او بسيار مناسب بودند. بر آستانه‌ى حجره‌اى به‌سان ستونى سنگين و متين آرام گرفته بود. از آنجا كه در گدايى نيز هيچ هنرى براى عرضه كردن نداشت، هيچ ويژگى غريبى نداشت كه حس ترحم ديگران را نسبت به خود برانگيخته، يا اين‌كه وضعيت خود را از ديگر گدايان متمايز و از اين بابت حس دلسوزى ديگران را تحريك كند، در اين زمينه نيز ناموفق بود. از آنجا كه در بسته‌هاى كوچك و بزرگ، ذرت بوداده نمى‌فروخت، به نام ديگران هم كه شده، با خشنود كردن كودكان و كبوتران حريم مسجد، نمى‌توانست مرتكب امر ثوابى شود. از سويى، نه مثل آن پيرمرد دست‌فروش كه با آن رداى بلند يك دست سرخ رنگش از يك منجم هيچ كم نداشت، مى‌توانست در آن دكه‌ى چرخ‌دار كوچك كه ديوارهاى تاشوى چوبى‌اش به هنگام ظهر در حكم يك سايبان سايه‌سار بى‌عيب و نقص براى صاحبش بود، اسكان گيرد، نه مثل آن فروشنده‌ى تسبيح و فندك و منجوق‌هاى چشم زخم كه به رغم چاقى مفرط و عليلى و زمين‌گير بودنش به هر آنى مى‌توانست سه‌چرخه موتورى خود را روشن كرده و از آنجا دور شود، از آنجا دور شود. عليل نبود و تن و بدنش هيچ عارضه‌اى نداشت كه در حكم سرمايه‌اى مناسب در كار گدايى به كارش آيد. شايد اگر با گويش يك شهرستانى از دامان رهگذرى آويخته و حزين و غمين با صدايى گرفته توضيح مى‌داد كه همان دم از بيمارستان فارغ شده و اكنون در پى آن است كه پيش همشهرى‌هاى خود رفته و به‌سان قديم به كار سابق خود كه كارگرى ساختمان باشد ادامه دهد فرجى مى‌شد، اما، از آنجا كه اساسآ نمى‌توانست حرف بزند از عهده‌ى اين نيز برنمى‌آمد. كوتاه سخن اين‌كه، جز تكيه بر ديوار يكى از حجره‌هاى حياط مسجد مرتكب هيچ فعل خاصى نمى‌شد كه به عنوان گدا توجه رهگذران را به خود جلب كند. حتى، هنوز ياد نگرفته بود كه براى گدايى حتمآ و حتمآ لازم است كه دستان گشوده‌ى خود را به سوى عابران دراز كند. به‌رغم اين همه، زنى مسن و محجبه، به آرامى و لنگ لنگان تن نحيف و نزار خود را از ميان كبوتران و فروشندگان ذرت بو داده و آنها كه بر آستانه‌ى حجره‌ها كتاب‌هاى دينى و اخلاقىِ برحذركننده از افعال و آمال بدِ خصوصى جنسى و شهوانى مى‌فروختند و كودكانى كه بر سايه‌سار درختان حياط مسجد روزنامه مى‌فروختند و زنانى كه با ارائه‌ى قبوض رسمى براى امور خيريه اعانه جمع مى‌كردند عبور داده و مصمم و با اراده، مشت گره كرده او را گشوده و اسكناسى مچاله شده را در دست او چپانده و باز مشت او را گرده كرد. انعكاس نور شديد آفتاب سر ظهر از مرمرهاى كف حياط مسجد چشمانش را چنان اذيت مى‌كرد كه بر دستش كه از طرف آن زن گشوده و بسته شد هيچ نگاهى نيانداخت، از سويى، چنان غرق تماشاى كودكانى بود كه بر قدم‌گاه مسجد در پى كبوتران شلتاق مى‌كردند كه اساسآ متوجه حضور آن زن نشد، و بديهى است كه اين همه بر اين‌كه آن زن خيرخواه او را ناتوانى نابينا برشمارد بسنده مى‌كرد. و هنوز لحظه‌اى نگذشته بود كه گرمى سكه‌اى كه بر همان سياق بر كف دستش جاى گرفته بود او را به خودش آورد. سرش را بالا گرفت. مردى درست به سان خود او، با لباسى مندرس و ريشى بلند و مويى پريشان، به سرعت از مقابلش گذشت و لحظه‌اى بعد، دخترى كه هنرى مى‌نمود و قدرى بد خلق، با عصبيت تمام محتويات كيف بغلى‌اش را كه به نظر مى‌رسيد از قالى يا حتى خورجينى قديمى درست شده باشد چند بار اين طرف و آن طرف كرده و نا اميد از يافتن پول خرد، اسكناسى درشت را كه با همه‌ى پولى كه در دست او بود به تنهايى برابرى مى‌كرد از كيف پول چرمى خود بيرون كشيده و با نوك انگشتانش در كف دست او انداخته و با عجله روانه شد. هنوز بر كيف بغلى آن دختر خيره بود كه زنى كه نوزادى قنداق شده را در بغل داشت به آرامى به او نزديك شده و در نيم مترى او به ديوار حجره تكيه داد. دقيقه‌اى به سان دو لكه‌ى سياه بر مرمرهاى سفيد حياط مسجد بى‌هيچ حركتى نقش بستند تا اين‌كه تعداد لكه‌ها فزونى يافت و لكه‌ى كم‌رنگ‌تر به سمت ميانه‌ى حياط سوق داده شد. از مقابل دكه‌ى چرخ‌دار منجم سرخ‌پوش كه رد مى‌شد، به ناگاه عصايى چوبى سد راهش شد، چنان كه كم مانده بود بيافتد. پيرمرد با صدايى خش‌دار و گرفته كه از يك منجم عصر باستان انتظار مى‌رفت، گفت: «يه قدم برا ما ور مى‌دارى جوون؟ يه تكون بده اين قراضه‌ى صاح

۳۵۰٬۰۰۰تومان