یادداشت های زیرزمینی
۲۰۰
صفحه
۱۴۰۵
سال چاپ
رقعی
قطع
کتاب “یادداشتهای زیرزمینی” نوشتۀ “فیودور داستایوسکی” ترجمۀ “رحمت الهی” گزیده ای از متن کتاب قسمت اول تاریکی 1 من آدم مریضی هستم [1] … آدم بدی هستم، مرد مطرودی هستم، خیال میکنم مبتلا به درد کبد هم باشم، اما تاکنون نتوانستهام چگونگی این امراض را درست بفهمم و تشخیص بدهم. بله، خوب که دقت میکنم اصلاً نمیدانم چه مرضی دارم؛ در وجود من چه عضوی ممکن است واقعاً ن
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-164201
- شابک
- ۱۴۰۳۰۸۰۹۰۱
- تعداد صفحه
- ۲۰۰
- قطع
- رقعی
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۵
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهکتابهای بیشتر با ترجمهی رحمت الهی
مشاهدهی همهتوضیحات
کتاب “یادداشتهای زیرزمینی” نوشتۀ “فیودور داستایوسکی” ترجمۀ “رحمت الهی” گزیده ای از متن کتاب قسمت اول تاریکی 1 من آدم مریضی هستم [1] … آدم بدی هستم، مرد مطرودی هستم، خیال میکنم مبتلا به درد کبد هم باشم، اما تاکنون نتوانستهام چگونگی این امراض را درست بفهمم و تشخیص بدهم. بله، خوب که دقت میکنم اصلاً نمیدانم چه مرضی دارم؛ در وجود من چه عضوی ممکن است واقعاً ناخوش باشد، بااینکه برای علم طب و آقایان اطبا احترام زیادی قائلم، باز برای سلامتی و بهبود خود هیچگونه اقدامی نمیکنم. علاوهبر تمام اینها، خیلی بارز و آشکار خرافاتیام. یک دلیلش هم تصور میکنم همین احترام بینهایتم بر علم طب و درعینحال بیاعتناییام به سلامت جسمی خودم باشد. سابقاً هم اینجا زندگی میکردم، ولی حالا دیگر تا ابد در این زاویه منزوی هستم. اتاقم لانهای است منحوس و نکبتزا. مأمور نظافت خانه، زنی است دهاتی. پیرزنی که از شدت حمق و بلاهت همیشه خشماگین است. علاوهبراین متعفن هم هست. به من میگویند آبوهوای پطرزبورگ برایم ضرر دارد، به مزاجم ناسازگار است و با این فقری که دارم، برایم بسیار گران هم هست. این مطالب را خودم خیلی خوب میدانم. صدبار بهتر از این نصیحتکنندگان مشفق و باتجربه و بسیار عاقل میدانم، ولی باز در پطرزبورگ میمانم و از اینجا جای دیگر نمیروم. به این دلیل سفر نمیکنم که… خب، واقعاً علىالسویه است. حالا مسافرت بکنم یا نکنم که چی؟ حالا که صحبت به اینجا رسید، سؤالی بکنم؛ انسان عاقل و فهمیده دربارۀ کدام موضوع میتواند هر موقع که پیش آید با کمال میل گفتوگو کند؟ جواب، دربارۀ خودش. خب پس من هم دربارۀ خودم حرف میزنم. 2 آقایان من حالا میخواهم برای شما از خودم تعریف کنم (برایم فرق نمیکند گوش بدهید یا ندهید) که چرا نمیتوانستم به صورت حشرهای بیمقدار درآیم. برای شما خواهم گفت. چندین مرتبه خواستم خودم را در حد حشرهای ناچیز حساب کنم، میسرم نشد. آقایان، من واقعاً میگویم، قسم میخورم که بسیار دانستن یک جور مرض است، ناخوشی است؛ ناخوشی درست و حسابی است. برای رفع حوایج زندگی، دانایی معمولی انسان عادی بیشتر از حد کفایت است؛ یعنی نصف یا سهچهارم از دانستنیهایی که فردی تحصیلکرده دارد برای مردمان این قرن نکبت، یعنی قرن نوزدهم، موجبات دو یا سه برابر معمول بدبختی و صدمه خواهد شد و فلاکت به بار خواهد آورد؛ مخصوصاً اگر انسان بخواهد در شهری مانند پطرزبورگ زندگی کند. پطرزبورگ یعنی انتزاعیترین و هنریترین شهر عالم. (شهرهای هنری وجود دارند و شهرهای غیرهنری) مثلاً مقدار دانش کسانی نظیر… اینطور تشریح کنم: نظیر اشخاص یکدنده و کاری، نظیر اشخاص اهل عمل و اجرا، اشخاص مثبت و فعال و کارآمد، این مقدار دانایی آنها شرط میبندم که برای زندگی امروز کاملاً کفایت کند. لابد حالا تصور کردید اینها را در اثر تکبر و خودخواهی میگویم و مینویسم و میخواهم مردان فعال و مجری، مردان قویالاراده، را مسخره کرده باشم. ولی این نخوت و خودخواهی بس خنکی است. … آقا چه کار داری، بگذار مهمیزش صدا کند، مثل همان افسر خودمان. اما آقایان من، آخر چه کسی به خاطر جنایتی که مرتکب شده سینه سپر میکند و فخر میفروشد؟… اصلاً چه میگفتم، چه میگویم؟ همهکس چنین میکنند، همه به جنایات خود مفتخرند و من، هوم، من به نظرم از همۀ مردم بیشتر این کار را میکنم، بر سر این دعوا و جدالی نداریم؛ بهانههای من هم زننده و نیشدار نیست، خب باوجود همۀ این حرفها، برایم کاملاً مسلم است که نهتنها دانش بسیار، بلکه هرگونه و هرمقدار دانشی، صورت جنایت و مرض دارد. نهخیر، تغییر عقیده نمیدهم. فعلاً این موضوع را به کنار میگذاریم. دربارۀ چیز دیگری صحبت کنیم. بگویید ببینم چه میشود، چه اتفاقی میافتد که مثلاً من در همان لحظه، بله در همان هنگام که مستعدترین و مساعدترین حالت روحی را برای درک لطایف معنوی یعنی همۀ «زیباها و عالیها» داشتهام، درست در همان هنگام، به چیزهایی بسیار پلید و کثیف میاندیشیدم و توجه میکردم و نهتنها آنها را درمییافتم و میشناختم، بلکه به آنها عمل میکردم؟ حالا به شما میگویم که چه کارهایی بود، چیزهایی که… خب، خلاصه چیزهایی که به نظرم همه میکنند، اما آن کارها در مواقعی از من سر میزد که به روشنترین وجه واقف بودم که بههیچرو نباید از هیچ انسانی این اعمال سر بزند. هرچه بیشتر در دانش و به ماهیت خوبیها و «زیباها و عالیها و والاها» تعمق میکردم و بر آن واقف میشدم، به همان نسبت بیشتر در لجنزار وجود خود فرو میرفتم و غرقه میشدم؛ و به همان نسبت مستعدتر بودم که در آن منجلاب یکسره نابود شوم. با اینهمه، آنچه در این توضیح مشروح بیشتر به چشم میآید و مرا نیز متوجه خود میکرد این بود که رفتار من بههیچوجه برحسب اتفاق و










































