مردم فقیر
۲۱۶
صفحه
۱۴۰۳
سال چاپ
رقعی
قطع
کتاب “مردم فقیر” نوشتۀ “فیودور داستایوسکی” ترجمۀ “کاظم انصاری” گزیده ای از متن کتاب هشتم آوریل واروارا آلکسیونای عزیزم! دیشب بسیار خوشبخت بودم، بیاندازه خوشبخت بودم، آنقدر خوشبخت بودم که به وصف نیاید! این خوشبختی از آن رو بود که دیدم شما در دورۀ زندگی لااقل یک بار دست از خودخواهی و سماجت کشیدید و به سخن من التفات کردید! دیروز ساعت هشت بعدازظهر از خواب برخ
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-218647
- شابک
- ۱۴۰۳۰۹۱۱۰۱
- تعداد صفحه
- ۲۱۶
- قطع
- رقعی
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۳
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهکتابهای بیشتر با ترجمهی کاظم انصاری
مشاهدهی همهتوضیحات
کتاب “مردم فقیر” نوشتۀ “فیودور داستایوسکی” ترجمۀ “کاظم انصاری” گزیده ای از متن کتاب هشتم آوریل واروارا آلکسیونای عزیزم! دیشب بسیار خوشبخت بودم، بیاندازه خوشبخت بودم، آنقدر خوشبخت بودم که به وصف نیاید! این خوشبختی از آن رو بود که دیدم شما در دورۀ زندگی لااقل یک بار دست از خودخواهی و سماجت کشیدید و به سخن من التفات کردید! دیروز ساعت هشت بعدازظهر از خواب برخاستم (عزیزم! میدانید که من همیشه دوست دارم ساعتی پس از اتمام کار بخوابم). شمع را روشن کردم، کاغذها را مهیا ساختم، قلم را تراشیدم. ولی ناگهان و بیاراده سر برداشتم. دلم تپیدن گرفت! سرانجام شما دانستید که آرزوی من چیست و دلم در اشتیاق و تمنای کیست. دیدم که گوشۀ پردۀ پنجرۀ شما، درست همچنانکه من گفته بودم، پیچیده و به گلدان گل حنا بسته شده است. در همین حال چنین پنداشتم که چهرۀ محبوب شما برابر پنجره ظاهر شد و شما از اتاق خود مرا مینگریستید و در اندیشۀ من بودید. اما نمیدانید که چون نتوانستم روی زیبای شما را آشکارا ببینم چقدر افسرده و دلتنگ شدم! زمانی من هم چشمی روشنبین داشتم. محبوب من! پیری خوشی و سعادت نیست. اینکه همهچیز در نظرم تیره و تار مینماید. بامداد آن شبها که به نگارش میگذرانم چشمم سرخ است و چنان آب میریزد که در برابر بیگانگان شرمسار میشوم. اما ای فرشتۀ من! با اینهمه، لبخند جانبخش و تبسم شیرین شما جان و دلم را تازه و روشن ساخت. وارنکا! در آن موقع درست حالتی را داشتم که هنگام بوسیدن لبهای گلفام شما بر من چیره گشته بود. فرشتۀ من! آیا آن بوسه را به یاد دارید؟ عزیزم! من چنین پنداشتم که شما از آنجا با انگشت ظریف خود مرا توبیخ و سرزنش کردید! بازیگوش ملوسم! آیا چنین است؟ شما باید این موضوع را بهتفصیل در نامۀ خود بنویسید. خب، واروارا جان! راستی نظر شما دربارۀ تدبیری که در کار پرده رفت چیست؟ این تدبیر ابتکاری عالی است. راستی چنین نیست؟ آری! چه هنگام اشتغال و چه وقت استراحت در بستر و چه زمان برخاستن از خواب بیدرنگ متوجه میشوم که شما در اندیشۀ من و به یاد من میگذرانید و سلامت و شادمانید. فروانداختن پرده گویای این سخن است: «ماکار آلکسیویچ! شب بهخیر! گاهِ خفتن است.» و بالا زدن آن مبین این بیان: «بامدادان خوش! ماکار آلکسیویچ! دیشب به شما چون گذشت؟» یا «ماکار آلکسیویچ! شما چگونهاید؟ من خدای را شاکرم، سلامت و شادمانم!» عزیزم! میبینید چه تدبیر زیرکانهای است. حتی دیگر به نامهنگاری احتیاج نیست؛ آری! تدبیری زیرکانه است. چنین نیست؟ من این نقشه را خود طرح کردهام. واروارا آلکسیونا! راستی من در این امور زیرک و زرنگ نیستم؟ عزیزم! واروارا آلکسیونا! میخواهم بدانید که دیشب برخلاف انتظار آسوده خفتم و از این حال بسیار خشنودم. هرچند برحسب معمول در شب اول تغییر مکان، آسوده خفتن دشوار است و درهرحال چیزی موجب بیخوابی میشود. امروز شاداب و شادمان چون مرغ کاکلی به فصل بهار از خواب برخاستم. عزیزم! چه بامداد زیبا و خوشی بود! پنجره را گشودم، خورشید میدرخشید و مرغان نغمهسرایی میکردند، نسیم بهار عبیرآمیز و مشکافشان بود و جهان پیر از نو جوان شده جانی تازه داشت، مظاهر مختلف طبیعت از قدوم بهاران خوش و خرم و شادمان مینمود. من هم امروز افکار و خیالاتی نغز و دلنشین داشتم. وارنکا! شما مرکز افکار و تخیلات شیرین من بودید. من شما را با پرندگان کوچک و زیبای آسمانی که برای دلجویی و آرامش مردمان و تجلی زیباییهای طبیعت آفریده شدهاند برابر میگرفتم. وارنکا! در آن هنگام چنین میاندیشیدم که ما مردمی که در رنج و اندوه روزگار میگذرانیم باید به صفای سعادت و اطمینان خاطر این پرندگان آسمانی رشک بریم. خب، اندیشههای من چنین بود، یعنی به سنجش مجردات وقت میگذراندم. وارنکا! من کتاب کوچکی دارم که این افکار با تفصیل بسیار در آن شرح شده است. عزیزم! افکار و خیالات گوناگون چنان فضای دماغم را پر کرده که نمیتوانم دربارۀ آنها ننویسم. اکنون فصل بهار است و افکار و خیالات دلنشین و فرحانگیز و تخیلات و امیدهای آدمی چون گلفام و گلگون مینماید. به همین سبب خامۀ من نیز با بهاران همگامی کرد و چنین شیوۀ نوپردازی گرفت. اما راستی آنچه در اینجا نوشتم همه را از آن کتاب گرفتم. مؤلف کتاب همین آرزو را در قالب شعر میریزد و میگوید: «چرا من پرندۀ تیزبال شکاری نیستم؟» این کتاب حاوی اندیشههای گوناگون دیگر هم هست، اما حال از این مقوله بگذریم. واروارا آلکسیونا! راستی امروز بامداد به کجا میرفتید؟ من هنوز به کار روزانه نرفته بودم که شما چون پرندگان بهاری شاداب و مسرور از اتاق بیرون جستید و از خانه رفتید. نمیدانید که من از نظارۀ شما چقدر شادمان شدم! آه، وارنکا، وارنکا! مگذارید غم و اندوه دل شما را مسخر سازد! با آب دیده و اشک












































