شب های روشن
۹۶
صفحه
۱۴۰۵
سال چاپ
رقعی
قطع
شومیز
نوع جلد
کتاب “شبهای روشن” نوشتۀ “فیودور داستایوسکی” ترجمۀ “رضا ستوده” گزیده ای از متن کتاب شب اوّل خواننده عزیز، شب محشری بود، از آن شبهایی که فقط در جوانی تجربه میکنیم. آسمان ستارهباران بود، آنقدر درخشان که با نگاه به آن نمیشد از این پرسش خودداری کرد که آیا آدمهای بدعُنُق و دمدمیمزاج میتوانند زیر چنین آسمانی زندگی کنند یا نه؟ اما این دغدغهای است جوانپسند
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-892032
- شابک
- ۱۴۰۳۰۹۱۱۰۲
- تعداد صفحه
- ۹۶
- قطع
- رقعی
- نوع جلد
- شومیز
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۵
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهکتابهای بیشتر با ترجمهی رضا ستوده
مشاهدهی همهتوضیحات
کتاب “شبهای روشن” نوشتۀ “فیودور داستایوسکی” ترجمۀ “رضا ستوده” گزیده ای از متن کتاب شب اوّل خواننده عزیز، شب محشری بود، از آن شبهایی که فقط در جوانی تجربه میکنیم. آسمان ستارهباران بود، آنقدر درخشان که با نگاه به آن نمیشد از این پرسش خودداری کرد که آیا آدمهای بدعُنُق و دمدمیمزاج میتوانند زیر چنین آسمانی زندگی کنند یا نه؟ اما این دغدغهای است جوانپسندانه و خدا کند چنین سؤالاتی بیشتر از اینها از دلتان بگذرد! حال که از آدمهای دمدمیمزاج و بدعنق حرف زدم، ناگزیر وضعیت روحی سراسر آن روزم را هم به یاد میآورم. از صبح زود، در چنگ حزنِ عجیبی گرفتار شده بودم. ناگهان به نظرم آمد تنها هستم، همه مرا رها کرده و از من دوری جستهاند. مسلماً میتوان پرسید که مقصود از این «همه» کیست. اگرچه باید گفت که من در طول هشت سالی که در پترزبورگ زندگی میکردم بهندرت آشنایی برای خود یافته بودم. اما داشتن آشنا به چه دردِ من میخورد؟ واقعاً با تمام پترزبورگ آشنا بودم؛ برای همین هم وقتی همه پترزبورگیها یکجا به ویلای تابستانی خود رفتند، حِسّم این بود که انگار همگی مرا تنها گذاشتهاند. از اینکه تنهایم بگذارند هراس داشتم و به همین دلیل سه روز تمام با دلتنگی عمیقی، سرگردان در این طرف و آن طرف شهر پرسه میزدم، بدون اینکه بدانم با خود چه میتوان کرد. آیا برای قدم زدن به نفسکی [1] یا باغهای پترزبورگ بروم یا خود را در حاشیۀ رود، در ازدحام مردم گم کنم. حال حتی یکی از چهرههایی که تمام پارسال در زمان و مکان همیشگی میدیدم، دیده نمیشد. البته آنها من را نمیشناسند، من هستم که آنها را میشناسم. از نزدیک میشناسمشان. در چهرهشان دقیق شدهام. با شادی هاشان ذوق میکنم و با اندوهشان محزون میشوم. اخیراً با پیرمردی یکجور دوستی به هم زدهام و هر روزِ خدا سرِ ساعتی مشخص در فونتانکا [2] ملاقاتش میکنم. او چهرهای بسیار محزون و موقّر دارد. همیشه با خودش زمزمه میکند و دست چپش را تکان میدهد، درحالیکه در دست راست عصایی کندهکاری شده دارد؛ عصایی بلند با سری از جنس طلا. او مرا بهجا میآورد و علاقه شدیدی هم به من دارد. اگر در فونتانکا باشد و همانجا و همان زمان همیشگی مرا نبیند، بیبروبرگرد سَرخورده میشود. اگر هر دو سرحال باشیم، موقع سلام و علیک به یکدیگر تقریباً تعظیم میکنیم. یکبار بعد از دو روز غیبت در روز سوم همدیگر را ملاقات کردیم. نزدیک بود کلاهمان را برای هم برداریم، اما به موقع دستهایمان افتاد و به ردوبدل کردن نگاهی مشتاقانه بسنده کردیم. خانهها هم برایم آشنا هستند. از جلوی آنها که رد میشوم به نظرم میرسد پا پیش میگذارند و به خیابان میآیند یا از هر پنجرهای مرا زیر نظر میگیرند. بفهمی نفهمی میگویند: «صبحبهخیر! حالت چطوره؟ خدا رو شکر، من هم خوبم، و فردا قرار است دکوراسیونم تغییر کند.» یا «حال شما خوبه؟ فردا یه طبقه به من اضافه میشه.» یا «نزدیک بود کاملاً آتیش بگیرم و چنان وحشتی کرده بودم که نگو و نپرس.» و… به برخی از این خانهها علاقه خاصی دارم. بعضی از آنها برایم دوستانی بسیار عزیز هستند؛ یکی از آنها همین تابستان تحت درمان یک آرشیتکت قرار خواهد گرفت. من عمداً هر روز به او سری خواهم زد تا مبادا درمانش به شکست منتهی شود. خدا نکند! هرگز اتفاقی را که برای آن خانه نُقلی صورتیرنگ افتاد فراموش نخواهم کرد؛ خانهای بود آجری و کوچک و جذاب که بسیار مهماننوازانه به من نگاه میکرد و در میان خانههای زشت اطراف بسیار مغرورانه خودستایی میکرد، چنانکه هرگاه اتفاقی از جلویش رد میشدم غرق در شادی و خوشکامی میگشتم. هفته گذشته که تصادفی از آن خیابان رد میشدم به دوستم نگاه کردم و شکوِهاش را شنیدم: «میخواهند مرا زرد کنند!» جنایتکارها! وحشیها! آنها از هیچکاری فروگذار نکردند، نه از ستونها گذشتند و نه از قرنیزها، و حالا این دوست کوچک بیچاره من قرار است مثل قناری زرد شود. این ماجرا حالم را به هم زد. و تا همین امروز، شهامت این را نداشتهام که دوست بیچارۀ تغییر شکل دادهام را ملاقات کنم، خانهای که به رنگ امپراطوری آسمانی [3] درآمده است. حال شما، خواننده من، میدانید که وقتی میگویم با تمام پترزبورگ آشنا هستم منظورم دقیقاً چیست. قبلاً توضیح دادهام که سه روز تمام، بدون آنکه بدانم چرا احساس نگرانی میکردم، در خیابان دستپاچه و عصبی بودم _ بر این چه گذشته و برای آنچه اتفاقی افتاده، و بر سَرِ دیگری چه آمده است؟ _ و در خانه هم احساس نمیکردم که سالمم. دو شب، با خودم کلنجار میرفتم تا بفهمم در این خانه چه چیزی سر جایش نیست و چرا اینقدر در این خانه بیقرارم، و در نهایتِ بهت و حیرت به دیوارهای کثیف و سبز از کپک نگاه میکردم، به سقف پوشیده از تار عنکبوت؛ تارهایی که رشد بی















































