مولانا و راز انسان کامل
۲۴۸
صفحه
۱۴۰۵
سال چاپ
رقعی
قطع
شومیز
نوع جلد
کتاب مولانا و راز انسان نوشتۀ شیخ کبیر ادموند هلمینسکی ترجمۀ بیتا دارابی گزیده ای از متن کتاب: پیشگفتار مولانا و انسانیت خوانندۀ عزیز، شما محق هستید که بدانید در این کتاب با چه مطالبی سروکار خواهید داشت. این کتاب تحلیلی از مولانا در کسوت پدیدهای ادبی یا تاریخی نیست، بلکه شخصی آن را نگاشته که بیش از پنجاه سال معنویت کاربردی تصوف را بررسیده و آن را با ذهنی
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-605622
- تعداد صفحه
- ۲۴۸
- قطع
- رقعی
- نوع جلد
- شومیز
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۵
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهکتابهای بیشتر با ترجمهی بیتا دارابی
مشاهدهی همهتوضیحات
کتاب مولانا و راز انسان نوشتۀ شیخ کبیر ادموند هلمینسکی ترجمۀ بیتا دارابی گزیده ای از متن کتاب: پیشگفتار مولانا و انسانیت خوانندۀ عزیز، شما محق هستید که بدانید در این کتاب با چه مطالبی سروکار خواهید داشت. این کتاب تحلیلی از مولانا در کسوت پدیدهای ادبی یا تاریخی نیست، بلکه شخصی آن را نگاشته که بیش از پنجاه سال معنویت کاربردی تصوف را بررسیده و آن را با ذهنیت و فرهنگ عصر معاصر تطبیق داده است. مضامین این کتاب حول محور ارتباط روح با معنویت است. «راز» نشاندهندۀ تلاقی روح با الوهیت است و این نگاه تنها رویکرد ممکن به جهان بینهایت مولاناست. این کتاب بر پایۀ آموزههای همرسانیشده در اعتکافات و گردهماییهای مختلف گردآوری شده است. نویسندۀ کتاب افتخار دارد که برای خدمت به اجتماع سالکان راستین معنوی دعوت شود و از این بابت سپاسگزار است؛ سالکانی که بدون آنها نگاشتن این اثر هرگز میسر نمیشد. تعامل با نیازهای بیانشدۀ گروهی از افراد در زمانی خاص بود که به خلق این اثر منجر شد. این کتاب همچنین تلاشی برای انتقال دانشی کهن به شیوۀ معاصر است. تصوف سنتی زنده است و در عین همیشه خلاق بودن، با واقعیتی بنیادین همسوست. مولانا بیزمان است، زیرا موضوع اصلی او رابطۀ روح با الوهیت است. نبوغش این است که از هر جنبهای از زندگی ما برای آشکارسازی زیبایی، سخاوت و هدفمندی وجود استفاده میکند. نوشتههای او ماهیت بههمپیوستۀ قلمرو انسانی و معنوی را به تصویر میکشد. او شاهکار ششجلدی خود، مثنوی، را «کارگاه احدیت» توصیف میکند. از طریق سخنانش میفهمیم بین روح و منبع آن کششی متقابل در جریان است. رابطۀ متقابل «خود»، قلب، روح و روان آغازی برای درک جایگاه ما در این جهان است. از نظر مولانا، «خود بودنِ» انسان کلید رازی وسیع و زیباست. با این دانش میتوانیم هنر انسان بودن را بهتر تمرین کنیم. اگر بداههگوییهای گاه لطیف و گاه سربهفلککشیدۀ مولوی نینامه را شنیده باشید، از ویژگیهای معنوی سنت مولانا بهره بردهاید. اگر در ابیات مولانا با حقیقی غیرمنتظره برخورد کردید که از قبل میدانستید، اما به کلام نیاورده بودید، به جمع ما خوش آمدهاید. امر الهی با این راز در اعماق روح تجربه میشود. درحالیکه گاهی به نظر میرسد جهان معاصر در خطر تبدیل شدن به پادآرمانشهری فناوریمحور و پساانسانی [1] است، ما به تجربۀ معنای ذاتی انسان بودن نیاز فوری داریم. اگر ما انسانها بتوانیم بیاموزیم که چگونه به بینهایت متصل شویم، جایی که بسیار به ما نزدیک است، شاید بتوانیم هدف خود را از انسان بودن محقق کنیم. 1 داستان مرد صادقی که حضرت خضر را ملاقات کرد مرد صادق و موفقی که در بسیاری از حیطههای مادی زندگی به اوج رفاه رسیده بود، احساس میکرد زندگیاش هنوز ناقص است و کمبودی دارد. او کتابهای زیادی دربارۀ معنویت خوانده و حتی برای تجربۀ بسیاری از آیینهای معنوی به سرزمینهای بیگانه سفر کرده بود. در طول زندگی خود دو یا سه سنت معنوی را برای دورههای مختلف آزموده بود، در اکثر مواقع در طول این لحظات، حالات رضایتبخشی را تجربه میکرد، اما همیشه به حالت عادی خود، یعنی نارضایتی و احساس نرسیدن به کمال، بازمیگشت. باید از اینهمه جستوجو و سفر معنوی بهرهای میجست، اما درحقیقت نمیتوانست جایگاه معنوی خود را بیابد و عطش او برای دستیابی به حقیقت امانش را بریده بود. بالأخره به آرامگاه یکی از بزرگان صوفی سفر کرد و پس از دعا و مراقبه در حرم پیر، به هاموشان [2] ، محل «خاموشان»، وارد شد و در میان قبور نسلهایی از خدمتگزاران آن بزرگوار نشست؛ آنجا با مرد ناشناسی روبهرو شد که در لباس سبز تیره و با حالتی دوستانه به او نزدیک میشد. با خود یک ظرف چای داغ ترکی داشت که با مهربانی آن را به او تعارف کرد و سپس گفتوگوی زیر بینشان شکل گرفت: «تو جویندۀ حقیقتی، اما نتوانستهای به دستاوردهای سطحی و رایج دنیوی بسنده کنی و گمان میکنی چیزهای بیشتری برای تفحص هست. چشمانت را ببند و به من اجازه بده تا نشانههایی از راه رسیدن به حقیقت را برایت آشکار کنم.» شاید فکر کرده باشید که آن مرد سبزپوش خضر افسانهای و جاودانه است. در آن لحظات، در ذهن مرد صادق، داستانی نقش بست که در آن او افرادی را میدید که چهرههاشان تیره مینمود، لحن صدایشان تند و تیز بود، و متعجب بود که این افراد چه کسانی هستند. «ما کسانی هستیم که خودمان را به معلمان خودفروشی چسباندیم که وعدۀ دانش پنهانی دادند و با دانش معنوی اندک خود پیروانی جذب کردند. ما برای جلبتوجه بین خودمان به رقابت برخاستیم، و ایدۀ کمعمقی از پرورش نفس را با سیر و سلوک حقیقی جایگزین کردیم.» بعد، او آپارتمان بلندی را دید که گویی با صفحات کتاب ساخته شده بود؛ صفحاتی که حالا به دیواری خشک و بتونی تب





















































