
میترا راست گفته بود؛ سحرگاهان مهتاب مرد. درناهای سپید پر میکشیدند تا آسمان و نسیمْ نیلوفران رخشان را به بدرقهشان میبرد و بعد، رقصرقصان بر زمین میباراند. سهراب روی آب ایستاده بود و با چشمان بسته، سازدهنی میزد. موجهای کوچک نرم و خجل بر قایقش میکوفتند و غولهای آبی، سودای رقصی دیگر داشتند.


































































































