پخمه (رقعی)

هنوز دیدگاهی ثبت نشده — اولین نفر باش

۲۸۸

صفحه

۱۴۰۲

سال چاپ

رقعی

قطع

شومیز

نوع جلد

گزیده ای از کتاب “پخمه” نوشتۀ “عزیز نسین” ترجمۀ “رضا همراه” اصرار نداشته باشید بدانید چرا سر و کار من به زندان افتاد، هرچه بود دست و بالم بند شد و تا آمدم به خودم بجنبم مرا از پله‏ها پایین فرستادند! و از مخلص با همه اهن و تولپ و اسم و رسم عکسبرداری و انگشت‌نگاری کردند و بعد هم مثل ظرف آشغال که خانم‏ها از لای در به دست رفتگر می‏دهند بنده را هم تحویل بند دادند

۲۵۰٬۰۰۰تومان

فروشنده

کتاب‌جم

بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره

گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب

  • ارسال سریع به سراسر کشور
  • تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
  • پرداخت امن از درگاه بانکی

مشخصات کتاب

دسته‌بندی
ادبیات و داستان
شناسه کالا
kj-035391
تعداد صفحه
۲۸۸
قطع
رقعی
نوع جلد
شومیز
سال انتشار شمسی
۱۴۰۲

دیدگاه‌های کاربران

۰ از ۵ · ۰ دیدگاه

کتاب‌های بیشتر از عزیز نسین

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب سگ کشی

عزیز نسین

ترجمه‌ی عارف جمشیدی

افق

۵۷۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب با تو زیستن (شعرهایی از عزیز نسین)

عزیز نسین

ترجمه‌ی ابوالفضل پاشا

سرزمین اهورایی

۱۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب بوی غلیظ زیبایی تو

عزیز نسین

ترجمه‌ی مجتبی نهانی

شالگردن

۹۲٬۰۰۰تومان
جلد کتاب دنیای وارونه (پنجاه داستان طنز)

عزیز نسین

ترجمه‌ی دیگران، ثمین باغچه بان

جامی

۹۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب خاطرات عزیز نسین (تا بوده چنین بوده و تا هست چنین نیست)
۴٬۲۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب ایستگاه عشق (عاشقانه های عزیز نسین)

عزیز نسین

ترجمه‌ی ابوالفضل پاشا

سرزمین اهورایی

۱۲۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب برید کنار سوسیالیسم داره می اد

عزیز نسین، سهیلا مشفق

نگاه

۲۲۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب مرد سوت زن

عزیز نسین، پئریکا گلیاری، پدرام رمضانی

ترجمه‌ی اهل ترکیه

نگاه

۱۲۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب دختر شایستۀ شهرمون

عزیز نسین، رضا همراه

نگاه

۱۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب مجموعه اثار عزیز نسین- قابدار
۱٬۷۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب نامه های عزیز نسین و همسرش مرال چلن

عزیز نسین، داود وفایی

نگاه

۳۶۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب چاخان

عزیز نسین

ترجمه‌ی رضا همراه

نگاه

۱۶۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب سلام به هفتاد سالگی ام

عزیز نسین

ترجمه‌ی صابر حسینی

مروارید

۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب شوهر آمریکایی

عزیز نسین

ترجمه‌ی رضا همراه

نگاه

۱۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب مرد سوت زن

عزیز نسین

ترجمه‌ی پئریکا گلیاری، پدرام رمضانی

نگاه

۱۲۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب نامه های عزیز نسین و همسرش مرال چلن

عزیز نسین

ترجمه‌ی داود وفایی

نگاه

۳۶۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب میز یک کارمند

عزیز نسین

ترجمه‌ی قدیر گلکاریان

نگاه

۱۶۰٬۰۰۰تومان

کتاب‌های بیشتر از رضا همراه

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب دختر شایستۀ شهرمون

عزیز نسین، رضا همراه

نگاه

۱۵۰٬۰۰۰تومان

کتاب‌های بیشتر از نگاه

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب کتاب امپرسیون بیرون غار

ارا (شهین خسروی نژاد)

نگاه

۲۶۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب مرگ یک دست سفیدمی پوشد

ابراهیم عادل

نگاه

۱۶۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب کتاب جغرافیای خانگی

ستاره پارسا

نگاه

۲۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب حالات ازاد عشق

گونول و امراه شاهان

ترجمه‌ی علیرضا سیف الدینی

نگاه

۳۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب رهگذر کوچۀ تنهایی

یدالله عباسی

نگاه

۱۶۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب سی وسه پل، چهارونیم اکتاو
۲۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب مرواریدهای پشیمانی

فیلیپ کلودل، نجمه موسوی

نگاه

۲۱۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب مجموعه اشعار نسرین جافری

فریدون شهبازیان، نسرین جافری

نگاه

۲۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب نوشتن از من خواندن از شما

کوردولا اشتراتمان

نگاه

۳۲۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب فیه ما فیه

بدیع الزمان فروزانفر، مولانا

نگاه

۷۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب دیوان عبدالرزاق اصفهانی

وحید دستگردی، عبدالرزاق جمال الدین اصفهانی

نگاه

۵۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب پنجاه و سه نفر

بزرگ علوی

نگاه

۵۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب دیوان عطار

بدیع الزمان فروزانفر، عطار نیشابوری

نگاه

۸۷۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب دیوان محتشم کاشانی

اکبر بهداروند، محتشم کاشانی

نگاه

۵۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب دیوان خواجوی کرمانی
۱٬۴۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب سردخانه

علی کاکاوند

نگاه

۲۴۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تصویر دوریان گری – چشم و چراغ 86

اسکار وایلد

ترجمه‌ی ابوالحسن تهامی

نگاه

۶۹۵٬۰۰۰تومان

توضیحات

گزیده ای از کتاب “پخمه” نوشتۀ “عزیز نسین” ترجمۀ “رضا همراه” اصرار نداشته باشید بدانید چرا سر و کار من به زندان افتاد، هرچه بود دست و بالم بند شد و تا آمدم به خودم بجنبم مرا از پله‏ها پایین فرستادند! و از مخلص با همه اهن و تولپ و اسم و رسم عکسبرداری و انگشت‌نگاری کردند و بعد هم مثل ظرف آشغال که خانم‏ها از لای در به دست رفتگر می‏دهند بنده را هم تحویل بند دادند!!! نمی‏دانم شما هم این منظره را دیده‏اید؟ سابقاً بچه‏های شیطان و بازیگوش گربه‏ای را توی کیسه‏ای می‏انداختند و مدتی دور سرشان توی هوا چرخ می‏دادند، بعد گربه را از کیسه بیرون می‏آوردند و موشی جلوی او می‏انداختند. گربه‏ی بیچاره چنان گیج و منگ بود که تا مدتی حتی موش را نمی‏دید و به او توجه نمی‏کرد!!! آن روز هنگامی که من وارد کریدور زندان شدم این حالت عیناً در وجودم پیدا شد. به قدری ناراحت و گیج بودم که حتی حرف‏های دو سه نفری را که اطرافم جمع شده بودند و به من دلداری می‏دادند نمی‏شنیدم. اما از آنجایی که انسان در برابر حوادث نرمش زیادی دارد و در مقابل پیشامدها خیلی زود تسلیم می‏شود، من هم زودتر از آنچه فکر می‏کردم حالم تغییر کرد. به خصوص حادثه‏ای که پیش آمد بیشتر به این تغییر حالتم کمک کرد. توی شش و بش غم و غصه بودم و مثل بچه‏های یتیم زانوهایم را بغل کرده و ماتم گرفته بودم که سر و صدایی در کریدورها بلند شد و عده‌ی زیادی از زندانی‏ها به طرف در خروجی راه افتادند. بعضی‏ها با خنده و شوخی و عده‏ای با سر و صدا چیزهایی می‏گفتند، که از میان همه‏ی آنها من کلمه «پخمه» را می‏فهمیدم. معلوم شد زندانی تازه‏ای را دارند می‏آورند که با اکثر بر و بچه ها آشناست. هرکسی یک چیزی می‏گفت: _ بچه‏ها «پخمه» را آوردند. _ اوه! سر و لباسش رو ببین! _ چه آدم شده! _ هنوز رختخوابش جمع نشده برگشت! _ اینو میگن آدم حسابی! _ آقای مهندس قلابی را نیگا کنین! غم و غصه‌ی خودم یادم رفت، مثل سایرین جلوی در رفتم و منتظر شدم تا این «پخمه» را که این همه بچه‏ها برایش ابراز احساسات می‏کردند بهتر ببینم. «سلیمان ننه‌فروش» با صدای دورگه‏اش گفت: _ببینید این دفعه چه‌کار کرده! «مراد خرس خفه کن» از پشت سر جواب داد: _ یا فرمانده شده! یا خودش رو به جای استاندارها قالب زده! پخمه هنوز کارهاش تمام نشده بود و «بابا ذکریا» داشت جیب‏هاش را بازرسی می‏کرد. در ضمن با لحن هشداری گفت: _ پدرسوخته هنوز نرفته برگشتی؟ «پخمه» با ژست مخصوصی، خنده‌ی بلندی کرد: _ راستش نتونستم دوری شما را تحمل کنم!!! یکی از مأمورین از پشت میزش داد زد: _ بلیط دو سر خریده بود!! بابا ذکریا بازرسی‌اش را تمام کرد. وقتی کیف پول او را دید با اخم گفت: _ این که همه‏ش صد لیره و ده پانزده قروشه! _ همینه که هست. _ پدرسوخته بقیه رو کجا گذاشتی! _ به خدا همینه! _ معلوم میشه این دفعه چیزی به تورت نخورده! باباذکریا کیف پول پخمه را به دستش داد و واردش کرد!!! اگر کسی «پخمه» را نمی‏شناخت خیال می‏کرد یک آدم حسابی هست! پالتو پشم شتر، دستکش‏های چرمی، کت و شلوار سیاه و کفش‌های براقش مثل میلیونرها می‏ماند. به محض اینکه وارد بند شد با تمام بر و بچه‌ها دست داد و احوالپرسی کرد و بعد مثل کسی که به خانه‌ی خودش آمده، یکراست رفت توی اتاق و لباس‏هایش را کند و رفت حمام!! من همینطور گوشه‏ای نشسته بودم و این منظره را تماشا می‏کردم، خیلی دلم می‏خواست بفهمم چرا به این آدم گویند «پخمه» اما سر در نمی‏آوردم. پخمه مثل تازه دامادها ترگل و ورگل از حمام بیرون آمد و در حالی‏که با اشاره‌ی سر با بچه‏ها احوالپرسی می‏کرد یکراست به طرف کافه‌ی زندان رفت. مثل کاهی که به طرف آهن‌ربا کشیده می‏شود بی اختیار به طرف کافه رفتم. «پخمه» وسط بچه‏ها نشسته بود. سرش را راست گرفته و با وقار و متانت مخصوصی داشت چایی می‏خورد و داستان دو سه روز آزادی‏اش را تعریف می‏کرد. یکهو چشمش به من افتاد… نمی‏دانم چه چیزی در قیافه من دید که با لحن مخصوص و مؤدبی صدا کرد: _ آقا بفرمایین اینجا. همه‌ی زندانی‏ها به من نگاه کردند، من که مثل بچه‏ها غریبی می‏کردم و یک گوشه‏ای ایستاده بودم، دست‌وپام رو گم کردم. پخمه بلندتر گفت: _ بفرمایید آقا. اینجا همه باهم برادرند.. تشریف بیاورید… چرا غریبی می‏کنید؟ می‏خواستم برگردم و برم سر جام اما بچه‏ها دستم را گرفتند و بردند پیش «پخمه» و او با لحن آمرانه‏ای داد کشید: _ «قدری» با یک چایی تمیز روشنش کن. بعد روشو کرد به من: _ شما مسافر تازه‏اید!! من یواشکی جواب دادم: _ بله! یکی از بچه‏ها با خنده گفت: _ هنوز نمک زندان را نچشیده! بچه‏ها خندیدند، پخمه با چشمهای ریزش چشم غره‏ای به آنها رفت و از من پرسید: _ شغلتان چیه؟ من سکوت کردم اما یکی دیگر جواب داد: _ روزنامه نویسه! پخمه نگاه خریداری به سر تا پای من انداخت و بعد با بچه‏ها مش

۲۵۰٬۰۰۰تومان