پخمه (رقعی)
۲۸۸
صفحه
۱۴۰۲
سال چاپ
رقعی
قطع
شومیز
نوع جلد
گزیده ای از کتاب “پخمه” نوشتۀ “عزیز نسین” ترجمۀ “رضا همراه” اصرار نداشته باشید بدانید چرا سر و کار من به زندان افتاد، هرچه بود دست و بالم بند شد و تا آمدم به خودم بجنبم مرا از پلهها پایین فرستادند! و از مخلص با همه اهن و تولپ و اسم و رسم عکسبرداری و انگشتنگاری کردند و بعد هم مثل ظرف آشغال که خانمها از لای در به دست رفتگر میدهند بنده را هم تحویل بند دادند
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-035391
- تعداد صفحه
- ۲۸۸
- قطع
- رقعی
- نوع جلد
- شومیز
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۲
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهتوضیحات
گزیده ای از کتاب “پخمه” نوشتۀ “عزیز نسین” ترجمۀ “رضا همراه” اصرار نداشته باشید بدانید چرا سر و کار من به زندان افتاد، هرچه بود دست و بالم بند شد و تا آمدم به خودم بجنبم مرا از پلهها پایین فرستادند! و از مخلص با همه اهن و تولپ و اسم و رسم عکسبرداری و انگشتنگاری کردند و بعد هم مثل ظرف آشغال که خانمها از لای در به دست رفتگر میدهند بنده را هم تحویل بند دادند!!! نمیدانم شما هم این منظره را دیدهاید؟ سابقاً بچههای شیطان و بازیگوش گربهای را توی کیسهای میانداختند و مدتی دور سرشان توی هوا چرخ میدادند، بعد گربه را از کیسه بیرون میآوردند و موشی جلوی او میانداختند. گربهی بیچاره چنان گیج و منگ بود که تا مدتی حتی موش را نمیدید و به او توجه نمیکرد!!! آن روز هنگامی که من وارد کریدور زندان شدم این حالت عیناً در وجودم پیدا شد. به قدری ناراحت و گیج بودم که حتی حرفهای دو سه نفری را که اطرافم جمع شده بودند و به من دلداری میدادند نمیشنیدم. اما از آنجایی که انسان در برابر حوادث نرمش زیادی دارد و در مقابل پیشامدها خیلی زود تسلیم میشود، من هم زودتر از آنچه فکر میکردم حالم تغییر کرد. به خصوص حادثهای که پیش آمد بیشتر به این تغییر حالتم کمک کرد. توی شش و بش غم و غصه بودم و مثل بچههای یتیم زانوهایم را بغل کرده و ماتم گرفته بودم که سر و صدایی در کریدورها بلند شد و عدهی زیادی از زندانیها به طرف در خروجی راه افتادند. بعضیها با خنده و شوخی و عدهای با سر و صدا چیزهایی میگفتند، که از میان همهی آنها من کلمه «پخمه» را میفهمیدم. معلوم شد زندانی تازهای را دارند میآورند که با اکثر بر و بچه ها آشناست. هرکسی یک چیزی میگفت: _ بچهها «پخمه» را آوردند. _ اوه! سر و لباسش رو ببین! _ چه آدم شده! _ هنوز رختخوابش جمع نشده برگشت! _ اینو میگن آدم حسابی! _ آقای مهندس قلابی را نیگا کنین! غم و غصهی خودم یادم رفت، مثل سایرین جلوی در رفتم و منتظر شدم تا این «پخمه» را که این همه بچهها برایش ابراز احساسات میکردند بهتر ببینم. «سلیمان ننهفروش» با صدای دورگهاش گفت: _ببینید این دفعه چهکار کرده! «مراد خرس خفه کن» از پشت سر جواب داد: _ یا فرمانده شده! یا خودش رو به جای استاندارها قالب زده! پخمه هنوز کارهاش تمام نشده بود و «بابا ذکریا» داشت جیبهاش را بازرسی میکرد. در ضمن با لحن هشداری گفت: _ پدرسوخته هنوز نرفته برگشتی؟ «پخمه» با ژست مخصوصی، خندهی بلندی کرد: _ راستش نتونستم دوری شما را تحمل کنم!!! یکی از مأمورین از پشت میزش داد زد: _ بلیط دو سر خریده بود!! بابا ذکریا بازرسیاش را تمام کرد. وقتی کیف پول او را دید با اخم گفت: _ این که همهش صد لیره و ده پانزده قروشه! _ همینه که هست. _ پدرسوخته بقیه رو کجا گذاشتی! _ به خدا همینه! _ معلوم میشه این دفعه چیزی به تورت نخورده! باباذکریا کیف پول پخمه را به دستش داد و واردش کرد!!! اگر کسی «پخمه» را نمیشناخت خیال میکرد یک آدم حسابی هست! پالتو پشم شتر، دستکشهای چرمی، کت و شلوار سیاه و کفشهای براقش مثل میلیونرها میماند. به محض اینکه وارد بند شد با تمام بر و بچهها دست داد و احوالپرسی کرد و بعد مثل کسی که به خانهی خودش آمده، یکراست رفت توی اتاق و لباسهایش را کند و رفت حمام!! من همینطور گوشهای نشسته بودم و این منظره را تماشا میکردم، خیلی دلم میخواست بفهمم چرا به این آدم گویند «پخمه» اما سر در نمیآوردم. پخمه مثل تازه دامادها ترگل و ورگل از حمام بیرون آمد و در حالیکه با اشارهی سر با بچهها احوالپرسی میکرد یکراست به طرف کافهی زندان رفت. مثل کاهی که به طرف آهنربا کشیده میشود بی اختیار به طرف کافه رفتم. «پخمه» وسط بچهها نشسته بود. سرش را راست گرفته و با وقار و متانت مخصوصی داشت چایی میخورد و داستان دو سه روز آزادیاش را تعریف میکرد. یکهو چشمش به من افتاد… نمیدانم چه چیزی در قیافه من دید که با لحن مخصوص و مؤدبی صدا کرد: _ آقا بفرمایین اینجا. همهی زندانیها به من نگاه کردند، من که مثل بچهها غریبی میکردم و یک گوشهای ایستاده بودم، دستوپام رو گم کردم. پخمه بلندتر گفت: _ بفرمایید آقا. اینجا همه باهم برادرند.. تشریف بیاورید… چرا غریبی میکنید؟ میخواستم برگردم و برم سر جام اما بچهها دستم را گرفتند و بردند پیش «پخمه» و او با لحن آمرانهای داد کشید: _ «قدری» با یک چایی تمیز روشنش کن. بعد روشو کرد به من: _ شما مسافر تازهاید!! من یواشکی جواب دادم: _ بله! یکی از بچهها با خنده گفت: _ هنوز نمک زندان را نچشیده! بچهها خندیدند، پخمه با چشمهای ریزش چشم غرهای به آنها رفت و از من پرسید: _ شغلتان چیه؟ من سکوت کردم اما یکی دیگر جواب داد: _ روزنامه نویسه! پخمه نگاه خریداری به سر تا پای من انداخت و بعد با بچهها مش





















































