جنگ و صلح
۱۶۱۲
صفحه
۱۴۰۴
سال چاپ
رقعی
قطع
سخت
نوع جلد
کتاب جنگ و صلح نوشتۀ لئو تولستوی ترجمۀ کاظم انصاری گزیده ای از متن کتاب بخش اول ۱ در ژوییۀ سال ۱۸۰۵، آنا پاولونا شرر، یکی از بانوان مشهور دربار و ندیمۀ امپراتریس ماریا فیودورنا [1] ، هنگام استقبال از شاهزادۀ واسیلی که رتبۀ عالی و مقام اداری مهمی داشت و پیش از دیگران به شبنشینی آمده بود، میگفت: خوب، شاهزاده، ژن و لوک [2] دی گر بهصورت املا ک شخصی خان وادۀ ب
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-658847
- شابک
- ۱۴۰۱۱۲۲۲۰۱
- تعداد صفحه
- ۱۶۱۲
- قطع
- رقعی
- نوع جلد
- سخت
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۴
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهتوضیحات
کتاب جنگ و صلح نوشتۀ لئو تولستوی ترجمۀ کاظم انصاری گزیده ای از متن کتاب بخش اول ۱ در ژوییۀ سال ۱۸۰۵، آنا پاولونا شرر، یکی از بانوان مشهور دربار و ندیمۀ امپراتریس ماریا فیودورنا [1] ، هنگام استقبال از شاهزادۀ واسیلی که رتبۀ عالی و مقام اداری مهمی داشت و پیش از دیگران به شبنشینی آمده بود، میگفت: خوب، شاهزاده، ژن و لوک [2] دی گر بهصورت املا ک شخصی خان وادۀ بناپارت درآمده است. نه، به شما اخطا ر میکنم که اگر ب ه من نگویید که ما در ح ال جنگ هستیم و اگر باز به خود اجازه دهید که از رسواییها و ستمگریهای این دش من مسیح (به شرافتم سوگند که دشمن مسیح است) دفاع کنید ازاینپس دیگ ر اسم شما را نخواهم برد، دیگر شما را دوست خود نخواهم دانست. خوب، سلام! سلام! حال شما چطور است؟ میبینم که شما را ترساندهام بنشینید و با من حرف بزنید . [3] آنا پاولونا چند روزی بود سرفه میکرد و چنانکه میگفت گریپ داشت (در آن موقع گریپ لغت جدیدی بود که فقط از طرف عدۀ قلیلی استعمال میشد). در دعوتنامۀ مختصری که صبح آن روز بهوسیلۀ خدمتکار سرخجامۀ خود توزیع کرد برای همه، بدون تفاوت، چنین نوشته بود: « کنت (یا شاهزاده)، اگر نقشۀ بهتری در پیش ندارید و اگر منظرۀ شبنشینی درخانۀ ب یمار بیچارهای شما را فوقالعاده بیمناک و نارا حت نمیکند مر ا از دیدار خود بین سا ع ت هفت تا دَه امشب خشن و د سازید. آنا شرر». شاهزاده که بههیچوجه از این برخورد و پذیرایی مشوش نشده بود جواب داد: پروردگارا! چه حملۀ شدیدی! شاهزاده واسیلی لباس رسمی قیطاندوزی درباریان و جوراب ساقهبلند و کفش سبک رقص پوشیده بود، ستارهها بر سینهاش میدرخشید و صورت پهن و قیافهای بشاش داشت. شاهزاده با زبان فرانسۀ سره و برگزیدهای صحبت میکرد که نیاکان ما نهتنها با آن سخن میگفتند، بلکه حتی با آن زبان فکر میکردند و کلمات را با همان لحن آرام و بزرگمنشانۀ مرد مهمی که عمری را در میان درباریان گذرانده و پیر شده است ادا میکرد. شاهزاده نزدیک آنا پاولونا رفت، سر طاس براق و عطرزدۀ خود را خم کرد، دست او را بوسید و آسوده و راحت روی نیمکت نشست. بیآنکه صدای خود را تغییر دهد با لحنی که بیاعتنایی و حتی تمسخر را در خلال ادب و دلسوزی آشکار میساخت به میزبان گفت: دوست عزیز ، ق بل از هرچیز ب ه من بگویید که حال ش م ا چطور است و خ ا طر دوست خود را آسوده و را حت ک نید. آنا پاولونا گفت: با تحمل اینهمه رنجهای روحی و اخلاقی چگونه ممکن است انسان سالم باشد؟ مگر ممکن است آدمی که احساسات و عاطفه دارد در عصر ما آرام و آسودهخاطر باشد؟ امیدوارم که تا آخر شب نزد من بمانید. شاهزاده گفت: جشن سفارت انگلیس را چه کنم؟ امروز چهارشنبه است. باید به آنجا هم سری بزنم. قرار است دخترم بهدنبال من بیاید و مرا به آنجا ببرد. _ تصور میکردم که جشن امروز موقوف شده است. راس تی ک ه تمام این جشنها و آتشبازیها بیمزه و تحملناپذیر شده است. شاهزاده که مثل ساعت کوکشده بیاختیار سخنانی را میگفت که حتی میل نداشت دیگران آن را باور کنند، طبق عادت خود گفت: اگر میدانستند که میل شما این است حتماً جشن را موقوف میساختند. _ سربهسرم نگذارید! خوب، دربارۀ تلگرام نووسیلتسف [4] چه تصمیمی گرفتهاند؟ شما از همۀ امور اطلاع دارید. شاهزاده بیاعتنا و بیحوصله جواب داد: چگونه به شما بگویم که چه تصمیم گرفتهاند؟ ب ه این نتیجه رسیدهاند که بناپارت کشتیهای خود را سوزانده است و ظاهراً ما نیز آمادۀ سوزاندن کشتیهای خ و د هستیم. شاهزاده واسیلی همیشه مانند هنرپیشهای که نقش خود را در نمایشنامۀ قدیمی حرف میزند با تنبلی و بیمیلی سخن میگفت. برعکس، آنا پاولونا شرر با وجودی که چهل سال از عمرش میگذشت، هنوز شور و هیجان داشت و از نیروی فعاله سرشار بود. وضع اجتماعی او ایجاب میکرد که همیشه خود را پرشور بنمایاند و گاهگاه، حتی اگر حقیقتاً به ابراز شوق و شیفتگی تمایل نداشت، باز خویشتن را پرشور و با حرارت نشان میداد تا انتظارات و توقعات کسانی که او را بدین صفت میشناختند به نومیدی و دلشکستگی مبدل نشود. لبخند فرونشاندهای که پیوسته در اطراف چهرۀ آنا پاولونا جستوخیز میکرد، گرچه بههیچوجه با سیمای پژمردهاش تناسب نداشت، ولی مانند لبخند کودکان لوس و فاسد نشان میداد که او از نقایص و معایب جذاب خویش مستحضر است، ولی نه قدرت و میل اصلاح آنها را دارد و نه اصلاح آنها را ضروری میداند. آنا پاولونا در میان گفتوگو از اوضاع سیاسی آتشیمزاج شده گفت: آه! با من از اتریش صحبت نکنید. شاید من از این مسئله هیچ سر درنیاورم اما اتریش هرگز نمیخواست و نمیخواهد جنگ کند. در کار خیانتورزی به ما است. روسیه باید بهتنهایی نجاتدهندۀ اروپا باشد. ولینعمت ما از سرنوشت و تقدیر عالی خود آگاه است و




















































