
این قلب ونوس بود که قدمهایش را بهسمت تخت مهندس میکشاند. هرچه نزدیکتر میشد، ترسی ناشناخته او را فرامیگرفت. سر برگرداند و نگاهی به راهرو انداخت. با دیدن نگهبان، خیالش آسوده شد. سرش را به صورت مرد نزدیک کرد و بهآرامی گفت: «خوابی مهندس!؟» پلکهای مهندس رو به آسمان باز شد. شعف از نگاهش بارید. با حرکتی سریع، از روی…


































































































