تابستان خیس
۲۹۶
صفحه
۱۴۰۴
سال چاپ
رقعی
قطع
شومیز
نوع جلد
دلتنگیهای آدمی را باد ترانهای میخواند، رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده میگیرد و هر دانهی برفی به اشکی نریخته میماند سکوت سرشار از سخنان ناگفتهست مارگوت بیکل زیادهخواهی محض است دیگر، اینگونه عشق را به مسلخ خودخواهی انسانی بردن و نسبت دادن هر فضیلتی به من، به تو، و از همه مهمتر به عشق! اعتراف تلخ و گزندهای است، میدانم، این زیادهخواهی ریشه در سرش
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-051852
- تعداد صفحه
- ۲۹۶
- قطع
- رقعی
- نوع جلد
- شومیز
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۴
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهتوضیحات
دلتنگیهای آدمی را باد ترانهای میخواند، رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده میگیرد و هر دانهی برفی به اشکی نریخته میماند سکوت سرشار از سخنان ناگفتهست مارگوت بیکل زیادهخواهی محض است دیگر، اینگونه عشق را به مسلخ خودخواهی انسانی بردن و نسبت دادن هر فضیلتی به من، به تو، و از همه مهمتر به عشق! اعتراف تلخ و گزندهای است، میدانم، این زیادهخواهی ریشه در سرشت آدمی دارد، راه گریزی هم نیست. محمد صابری فصل اول «نامه: حکایت دردهایی است که از سر عشق و یا تنهایی به قلم پناه میبرند، با نگاشتناش یک احساس خاص سبکباری و شور و شعفی بچهگانه تمام وجود را فرا میگیرد و پس آنگاه التیام میبخشد» سلام و درود و چند خطی از سر دلتنگی در زندگی هر آدمی، دل تنگیهایی وجود داره که هیچوقت نمیشه اونا رو به زبون بیاریش، میمونه کنج دلت، که اگه بمونه، تا ابد میشه راز،اگه بریزیش بیرون، میشه حرف دل، اما کجا به کی نمیدونم. فقط اینو خوب میدونم که همهی آدما_ از ریز و درشت_ همهشون درد دلهایی دارند_ بیتعارف – بزرگتر از قدشون،بزرگتر از خودشون. اگه متوسط عمر آدمی رو شصت سال حساب کنیم، بیست سال اولش،بزرگ شدن و قد کشیدنه، یک سوم بعدش دوران سرگشتگی و تقلاهای بیحساب و کتابه واسه ارضای کودک درون و یک سوم آخری هم میشه افسوس خوردن و آه کشیدن از گذشتههایی که: ای کاش چنین میکردیم و چنان نمیکردیم، یه جور تسلسل باطل، خداوکیلی اگه جز اینه _ که نیست_ بگو!. شنیدی سیاستمدارا وقتی میمیرن، یا کشته میشن و یا خودکشی میکنندشون! تازه بعد مرگشون_ ناگفتههای دوران زندگی شون چاپ میشه، بعدش که ما میخونیم چقدر نگاهمون به اونا عوض میشه، میمونیم بین نفرت و حیرت، برای اونا اما اسمش دلتنگی نیست، راز هم نیست، میشه اسرار سر به مهر. بعضی وقتا دلم براشون خیلی میسوزه، فکر کن یک عمر تو سیاست و دروغ و تزویر دست و پا بزنی که آخرش چی بشه، این قدرت چه کارایی که با آدما نمیکنه یا بهتر بگم این آدما وقتی میرسن به قدرت، چهها که نمیکنن با خودشون، با خودی هاشون، با رفیقاشون…! یا مثلاً همین شاعرا اگه به عمق شعرهاشون نگاه کنی، دائماً کم و کسریهاشونو توی شعراشون فریاد میزنن، بعدش همهی ما براشون کف و سوت میزنیم، اونا از ته دل گریه میکنند و ما بهبه چهچه میکنیم براشون،عجیبه نه؟!. و اما از عاشقا بگم برات: اونا دلتنگیهاشونو، نه چاپ میکنن نه با خودشون به گور میبرن،همشو یه جا تا وقتی که عاشق میمونن! توگوش معشوقههاشون نجوا میکنن، دیگه حساب نمیکنن که زنها خودشون یه عالمه درد تو دلشونه، فرقشون با ما مردا اینه که طاقتشون زیاده، خوب یاد گرفتن از بچگی، که با نداشتههاشون چه جوری کنار بیان، نه عربده میکشن،نه به سیگار و مشروب و… پناه میبرن، تو دلشون گریه میکنن بیصدا، آروم، اونقدر آروم که مبادا صدای گریهشون، ما رو از خواب بیدار کنه، درست وقتی که ما رو خوابوندن، وقتی که ما همه خوابیم! تاجرا رو دیدی دلتنگیهاشونو قایم میکنند پشت املاک و داراییهاشون، اینقدر ذهنشون درگیر مال و منال دنیاست که بیچارهها یادشون میره قبل مرگ، اول اون لکهی سیاه رو از پیشونیشون پاک کنند، یادشون میره که آبروشون، تو همون بقچهها، تهِ حجرههاشون،زیرگاوصندوقاشون جا مونده، شاید هم یادشون نمیره، نمیتونند ببرنش. تازه اونا هیچوقت با میل شخصیشون، بار سفر نمیبندند، اجل بیخبر میزنه به انبانشون. دلم براشون خیلی میسوزه، اصلاً میدونی من دلم برای عالم و آدم میسوزه، یکی این وسط نیست دلش برای من بسوزه. منی که نه تاجرم نه عاشق و شاعر و صد البته از لطف خدا _ سیاستمدار هم که نیستم _ از هر کدومش یه ذره دارم، یه خرده شعر، یه کم عشق، یه خرده پول، که ای کاش هیچکدومشو نداشتم، تنهایی هم نداشتم، یه دنیا لطافت و احساس و مهربونی هم نداشتم، به جای همهشون یه کم آرامش داشتم، از جنس همون آرامشی که تو داری، تو داری و من ندارم، باور کن. میدونم الان میگی زن، بچه، مامان، بابا، پول، شهرت… مگه اینا کم چیزییه پسر، خاک بر اون سرت که اینقدر ناشکری، تو همه اینا رو داری و مینالی، برو زندگی کن، برو از زندگیات لذت ببر، آدمای دور و برت حسرت یک صدم همه اینهایی که تو داری رو دارن،چرا اینقدر نق میزنی،چرا وقت منو میگیری، منی که هیچکدومشونو ندارم. شاید حق با توئه، ولی ببخشید فرهاد جان، من مخالفم. اینایی که اسمشون رو آوردی، هیچکدوم به درد من نمیخورن، نه به درد من، که به درد هیشکی نمیخورن، به درد دلتنگیهای آدم نمیخورن، اینا اگه خیلی خوششانس باشی فقط میتونند تهِ تهش یه مرهم باشن و شایدم برعکس: یه نمک روی زخم، البته نمیخوام بیانصافی کنم، بعضی وقتا اون نمک رو زخمه رو، با ندونمکاریاشون و دوستیهای خاله خ





































