غرش طوفان – مجموعه چهار جلدی
۲۹۰۰
صفحه
۱۴۰۳
سال چاپ
وزیری
قطع
گالینگور
نوع جلد
کتاب غرش طوفان نوشتۀ الکساندر دوما به ترجمه و اقتباس ذبیحالله منصوری گزیدهای از متن کتاب ۱ یک اصیلزادۀ سالخورده و یک خوانسالار پیر در آغاز ماه آوریل سال ۱۷۸۴ میلادی سه ساعت و ربع بعد از ظهر، مارشال دو ریشلیو آشنای قدیمی ما که در کتاب ژوزف بالسامو به خوانندگان معرفی شد بعدازاینکه رنگ ابروی خود را شست و به صورت خویش در آیینه که پیشخدمت وی نگاه داشته بود نگ
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-075737
- شابک
- ۱۴۰۱۰۵۲۴۱۱
- تعداد صفحه
- ۲۹۰۰
- قطع
- وزیری
- نوع جلد
- گالینگور
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۳
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهتوضیحات
کتاب غرش طوفان نوشتۀ الکساندر دوما به ترجمه و اقتباس ذبیحالله منصوری گزیدهای از متن کتاب ۱ یک اصیلزادۀ سالخورده و یک خوانسالار پیر در آغاز ماه آوریل سال ۱۷۸۴ میلادی سه ساعت و ربع بعد از ظهر، مارشال دو ریشلیو آشنای قدیمی ما که در کتاب ژوزف بالسامو به خوانندگان معرفی شد بعدازاینکه رنگ ابروی خود را شست و به صورت خویش در آیینه که پیشخدمت وی نگاه داشته بود نگریست، با اشارهای پیشخدمت را مرخص کرد و از جا برخاست و قبل از اینکه پیشخدمت از اتاق خارج شود گفت: بگویید خوانسالار بیاید. طولی نکشید که خوانسالار که لباس رسمی شغل خود را پوشیده بود وارد شد و سر فرود آورد و ریشلیو گفت: امیدوارم همانطوری که دستور دادم برای من شام خوبی تهیه کرده باشید. خوانسالار گفت: بلی آقا! ریشلیو گفت: آیا از صورت میهمانان مطلع شدید؟ خوانسالار گفت: بلی آقا، من شمارۀ آنها را به خاطر سپردم و میدانم که ۹ نفر هستند و ۹ سرویس باید برای آنها مهیا باشد. ریشلیو گفت: درست است،، ولی سرویس داریم تا سرویس. خوانسالار گفت: بلی عالیجناب، اما… . ریشلیو حرکتی کرد که حاکی از عدم رضایت بود و گفت: آقا، کلمۀ «اما» یک جواب درست نیست، زیرا هر دفعه که من کلمۀ اما را شنیدهام، و در مدت ۸۸ سال عمر خود مکرر این کلمه به گوش من رسیده، گو اینکه ذکر این بیان خوب نیست، معهذا آزمودهام که همواره این کلمه، مقدمۀ یک جواب منفی یا دور از عقل بوده است. خوانسالار سر فرود آورد و سکوت کرد. ریشلیو گفت: در چه ساعت شما به ما شام میدهید؟ خوانسالار گفت: عالیجناب، امروز طبقۀ متوسط دو ساعت بعد از ظهر شام میخورند و کارمندان اداری و دادگستری و بهطورکلی طبقۀ کارمند سه ساعت بعد از ظهر صرف غذا مینمایند و ساعت صرف شام اصیلزادگان، چهار ساعت بعد از ظهر است. ریشلیو گفت: من در چه ساعت باید شام بخورم؟ خوانسالار گفت: عالیجناب، در ساعت پنج بعد از ظهر شام میل خواهید فرمود. ریشلیو با لحنی حاکی از عدم رضایت و تعجب گفت: پنج ساعت بعد از ظهر شام باید بخوریم؟ خوانسالار گفت: بلی عالیجناب، و سلاطین در این موقع شام میخورند. ریشلیو گفت: سلاطین چه ربطی به من دارند؟ خوانسالار گفت: عالیجناب، ارتباط پادشاهان با شام شما این است که در فهرست مدعوین که به من دادید نام یک شاه نوشته شده است. ریشلیو گفت: اشتباه میکنید، مدعوین امروز من جز اصیلزادگان کسی نیستند. خوانسالار گفت: من تصور میکنم که عالیجناب میخواهید با خدمتگزار وفادار خود شوخی بکنید و از این ابراز مرحمت بسیار سپاسگزارم، ولی در فهرستی که به من دادید نوشته شده که یکی از مدعوین آقای کنت دو هاگا میباشد. ریشلیو گفت: مقصود شما از ذکر نام او چیست؟ خوانسالار گفت: کنت دو هاگا یک پادشاه است. [1] ریشلیو گفت: من هیچ پادشاهی را سراغ ندارم که دارای این اسم باشد. خوانسالار گفت: عالیجناب، خواهشمندم که مرا عفو فرمایید، ولی من تصور میکردم، من فرض میکردم که ایشان… . ریشلیو حرف او را قطع کرد و گفت: شغل شما تصور کردن نیست و وظیفۀ شما فرض کردن نمیباشد. وظیفۀ شما این است که اوامری را که دریافت میکنید، اجرا نمایید و اشخاص را به همان نام که من به شما دادهام بشناسید، بدون اینکه دنبال تصور و فرض بروید. وقتیکه من بخواهم چیزی را به اطلاع شما و دیگران برسانم، خود آن را میگویم. وقتی چیزی نگفتم، دلیل بر این است که نباید شما و دیگران، در آن خصوص، اطلاعی بهدست بیاورید. خوانسالار برای عذرخواهی، با احترامی زیادتر، سر فرود آورد. ریشلیو گفت: بههرحال چون میهمانان من همه اصیلزاده هستند، شما باید در ساعت معمولی، یعنی ساعت چهار بعد از ظهر، به ما شام بدهید. قیافۀ خوانسالار بعد از شنیدن این حرف گرفته شد و قامتش قدری خم گردید و بعد آهسته سر را بلند کرد و گفت: عالیجناب، گرچه میدانم که عرض من سبب خشم شما خواهد گردید، ولی ناچارم بگویم که عالیجناب باید ساعت پنج بعد از ظهر شام صرف نمایید. ریشلیو برای دومینمرتبه ابروان را به هم آورد و گفت: برای چه من باید در ساعت پنج بعد از ظهر شام بخورم؟ خوانسالار گفت: برایاینکه عملاً غیرممکن است که قبل از ساعت پنج بعد از ظهر شام میل کنید. ریشلیو باوجود ۸۰ سالگی، با یک حرکت سریع، سر را راست کرد و با لحنی باشکوه و آمرانه گفت: آقا، چند سال است که شما در خدمت من هستید؟ خوانسالار با احترام جواب داد: بیست سال و یک ماه و یک هفته. ریشلیو گفت: ولی بااینکه بیست سال و یک ماه و یک هفته میباشد که در خدمت من هستید، یک روز، حتی یک ساعت به دورۀ خدمت شما افزوده نخواهد شد و هماکنون ارباب دیگری برای خود پیدا کنید، برایاینکه من میل دارم که در خانۀ من کلمۀ غیرممکن از دهان کسی بیرون نیاید و سنوسال من هم اجازه نمیدهد که خود را برای آشنا شدن با این کلمه تر



















































