سینوهه پزشک مخصوص فرعون
۱۰۰۰
صفحه
۱۴۰۳
سال چاپ
وزیری
قطع
گالینگور
نوع جلد
کتاب سینوهه پزشک مخصوص فرعون نوشتۀ میکا والتاری به ترجمه و اقتباس ذبیحالله منصوری گزیدهای از متن کتاب فصل اول: دورۀ کودکی مردی که من او را به نام پدر میخواندم در شهر تبس یعنی بزرگترین و زیباترین شهر دنیا، طبیب فقرا بود و زنی که من وی را مادر میدانستم زوجۀ وی به شمار میآمد. این مرد و زن، تا وقتی که سالخورده شدند فرزند نداشتند و لذا مرا به فرزندی خود پذی
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- تاریخ
- شناسه کالا
- kj-674266
- شابک
- ۱۴۰۱۰۵۲۴۰۸
- تعداد صفحه
- ۱۰۰۰
- قطع
- وزیری
- نوع جلد
- گالینگور
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۳
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهتوضیحات
کتاب سینوهه پزشک مخصوص فرعون نوشتۀ میکا والتاری به ترجمه و اقتباس ذبیحالله منصوری گزیدهای از متن کتاب فصل اول: دورۀ کودکی مردی که من او را به نام پدر میخواندم در شهر تبس یعنی بزرگترین و زیباترین شهر دنیا، طبیب فقرا بود و زنی که من وی را مادر میدانستم زوجۀ وی به شمار میآمد. این مرد و زن، تا وقتی که سالخورده شدند فرزند نداشتند و لذا مرا به فرزندی خود پذیرفتند. آنها چون ساده بودند گفتند مرا خدایان برای آنها فرستاده و نمیدانستند که این هدیۀ خدایان، برای آنها چقدر تولید بدبختی خواهد کرد. مادرم مرا سینوهه میخواند زیرا این زن، که قصه را دوست میداشت اسم سینوهه را در یکی از قصهها شنیده بود. یکی از قصههای معروف مصر این است که سینوهه برحسب تصادف، روزی در خیمۀ فرعون، یک راز خطرناک را شنید و چون دریافت که فرعون متوجه گردید که وی از این راز مطلع شده، از بیم جان گریخت و مدتی در بیابانها گرفتار انواع مهلکهها بود تا به موفقیت رسید. مادرم نیز فکر میکرد من از مهلکهها گذشتهام تا به او رسیدهام و بعد از این هم از هر مهلکه جان به در خواهم برد. کاهنان مصر میگویند اسم هر کس نمایندۀ سرنوشت اوست و از روی نام میتوان فهمید که به اشخاص چه میگذرد. شاید به همین مناسبت من هم در زندگی گرفتار انواع مخاطرات شدم و در کشورهای بیگانه سفر کردم و به اسرار فرعونها و زنهای آنها (اسراری که سبب مرگ میشد) پی بردم. ولی من فکر میکنم که اگر اسمی دیگر هم میداشتم، باز گرفتار این مشکلات و مخاطرات میشدم و اسم در زندگی انسان اثری ندارد. ولی وقتی یک بدبختی، یا یک نیکبختی برای بعضی از اشخاص پیش میآید با استفاده از این نوع معتقدات، در بدبختی خود را تسکین میدهند، و در نیکبختی خویش را مستوجب سعادتی که بدان رسیدهاند میدانند. من در سالی متولد شدم که پسر فرعون متولد گردید و زن فرعون که مدت بیست و دو سال نتوانست یک پسر به شوهر خود اهداء کند در آن سال یک پسر زائید. ولی پسر فرعون در فصل بهار یعنی دورۀ خشکی متولد شد و من در فصل پائیز که دورۀ آبِ فراوان است قدم به دنیا گذاشتم. [1] من نمیدانم که چگونه و کجا چشم به دنیا گشودم برای اینکه وقتی مادرم مرا کنار رود نیل یافت، در یک زنبیل از چوبهای جگن بودم و روزنههای آن زنبیل را با صمغ درخت مسدود کرده بودند که آب وارد آن نشود. خانۀ مادرم کنار رودخانه بود و در فصل پائیز که آب بالا میآید مادرم برای تحصیل آب مجبور نبود از خانه دور شود. یک روز که مقابل خانه ایستاده بود زنبیل حامل مرا روی آب دید و میگوید چلچلهها، بالای سرم پرواز میکردند و خوانندگی مینمودند، زیرا طغیان نیل آنها را به خانۀ ما نزدیک کرده بود. مادرم مرا به خانه برد و نزدیک اجاق قرار داد که گرم شوم و دهان خود را روی دهان من نهاد و با قوت دمید، تا اینکه هوا وارد ریهام شود و من جان بگیرم. آن وقت من فریاد زدم ولی فریادی ضعیف داشتم. پدرم که به محلات فقرا رفته بود که طبابت کند با حقالعلاج خود عبارت از دو مرغابی و یک پیمانه آرد مراجعت کرد و وقتی صدای مرا شنید، تصور کرد مادرم یک بچهگربه به خانه آورده، ولی مادرم گفت این یک بچه گربه نیست، بلکه یک پسر است و تو باید خوشوقت باشی، زیرا ما دارای یک پسر شدهایم. پدرم بدواً متغیر گردید و مادرم را از روی خشم بهنام بوم خواند، ولی بعد از اینکه مرا دید تبسم کرد و موافقت نمود که مرا مانند فرزند خویش بداند و نگاه بدارد. روز بعد پدر و مادرم به همسایهها گفتند که خدایان به آنها یک پسر داده است، ولی من تصور نمیکنم که آنها این حرف را پذیرفته باشند، زیرا هرگز بارداری مادرم را ندیده بودند. مادرم، زنبیل مزبور را که حامل من بود بالای گاهوارهای که مرا در آن قرار داده بودند آویخت و پدرم یک ظرف مس برای معبد هدیه برد تا در عبادتگاه اسم مرا به عنوان اینکه فرزند او و زنش هستم ثبت کنند. [2] آنگاه چون پدرم طبیب بود خود مرا ختنه نمود، زیرا میترسید مرا به دست کاهنان معبد برای ختنه کردن بسپارد، زیرا میدانست چاقوی آنها تولید زخمهای جراحتآور میکند. ولی پدرم فقط برای احتراز از زخم چرکین مرا خود ختنه ننمود، بلکه از این جهت مرا برای مراسم ختان به معبد نبرد که میدانست علاوه بر ظرف مس برای ختنه کردن باید هدیۀ دیگر به عبادتگاه بدهد، زیرا پدرم بضاعت نداشت و یک ظرف مس برایش یک شیء گرانبها بود. واضح است که وقتی این وقایع روی داد، من اطلاع نداشتم و بعدها از پدر و مادر خود پرسیدم. تا هنگامی که کودک بودم آنها را پدر و مادر خود میدانستم، ولی بعد از اینکه دورۀ کودکی من سپری گردید و وارد مرحلۀ شباب شدم و گیسوهای مرا به مناسبت ورود به این مرحله بریدند پدر و مادر حقیقت را به من گفتند، زیرا از خدایان میترسیدند و نمیخواستند که من همیشه با آن دروغ بزر





















































