منم تیمور جهانگشا
۱۴۰۵
سال چاپ
وزیری
قطع
گالینگور
نوع جلد
کتاب منم تیمور جهانگشا نوشتۀ مارسل بریون به ترجمه و اقتباس ذبیحالله منصوری گزیدهای از متن کتاب فصل اول : دوران کودکی و تحصیل نزد شیخ شمسالدین نام پدرم «ترقائی» بود و جزو ملاكين خردهپای شهر «کش» به شمار میآمد و بین مردم آن شهر احترام داشت. قبل از اینکه من متولد شوم، پدرم در خواب دید مردی نیکومنظر، مانند فرشته، برابرش نمایان شد و شمشیری به دست پدرم داد. پ
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- تاریخ
- شناسه کالا
- kj-557820
- شابک
- ۱۴۰۱۱۱۰۴۰۴
- قطع
- وزیری
- نوع جلد
- گالینگور
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۵
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهکتابهای بیشتر با ترجمهی بر
مشاهدهی همهتوضیحات
کتاب منم تیمور جهانگشا نوشتۀ مارسل بریون به ترجمه و اقتباس ذبیحالله منصوری گزیدهای از متن کتاب فصل اول : دوران کودکی و تحصیل نزد شیخ شمسالدین نام پدرم «ترقائی» بود و جزو ملاكين خردهپای شهر «کش» به شمار میآمد و بین مردم آن شهر احترام داشت. قبل از اینکه من متولد شوم، پدرم در خواب دید مردی نیکومنظر، مانند فرشته، برابرش نمایان شد و شمشیری به دست پدرم داد. پدرم شمشیر را از مرد گرفت و از چهار سمت به حرکت درآورد و ناگهان از خواب بیدار شد. ظهر روز بعد، پدرم برای ادای نماز به مسجد رفت و مثل روزهای دیگر به شیخ زیدالدین امام مسجد محله اقتدا کرد و نماز خواند. پس از خاتمۀ نماز خود را به شیخ رسانید و خواب شب گذشته را حکایت کرد. شیخ از پدرم پرسید: «چه موقع از شب این خواب را دیدی؟» پدرم گفت: «نزدیک صبح.» شیخ زیدالدین اظهار کرد: «تعبير خواب تو این است که خداوند به تو پسری خواهد داد که با شمشیر خود جهان را خواهد گرفت و دین اسلام را در سراسر آن توسعه خواهد داد. زنهار که از تربیت آن پسر غفلت کنی. از همان اوایل کودکی او را به مدرسه روانه کن تا درس بخواند و خط بنویسد، قرآن را به او تعلیم بده.» سال دیگر که من متولد شدم، باز پدرم نزد آن امام رفت و با او راجع به اسم من مشورت کرد. امام گفت: «اسم پسرت را تیمور بگذار که به معنای آهن [1] است.» پدرم میگفت روزی که نزد امام مسجد رفتم تا دربارۀ انتخاب اسم فرزندم با او مشورت کنم، وی مشغول خواندن قرآن بود و سورۀ شصتوهفتم قرآن را میخواند، همان موقع به این آیه رسید: «آیا نمیترسی که خدای آسمانها زمین را زیر پای تو بگشاید و به لرزه درآورد؟» کلمۀ «لرزیدن» در زبان عربی «تمرو» است و این کلمه در تلفظ نزدیک است به کلمۀ «تیمور» و به همین جهت شیخ زیدالدین اسم تیمور را برای اسم من انتخاب کرد. اولین چیزی که از دوران کودکی به یاد دارم، صدای مادرم است که روزی به پدرم گفت: «این بچه چپدست است و لیکن با دست چپ کار میکند.» ليكن بهزودی معلوم شد که من نه چپدست هستم نه راستدست، بلکه با هر دو دست کار میکنم و بعدها که نزد آموزگار رفتم و شروع به درس خواندن کردم، با هر دو دست مینوشتم. پس از اینکه به سن رشد رسیدم، با دو دست میتوانستم شمشیر بزنم و تیر بیندازم. امروز هم که هفتاد سال از عمر من میگذرد، چپ و راست برایم فرق ندارد. زمانی که مرا برای فراگرفتن سواد نزد آموزگار فرستادند، به قدری خردسال بودم که نمیتوانستم روی لوح چوبی خود موم بمالم. در شهر ما و همچنین سایر شهرهای ماورإالنهر رسم بر این بود که یک گلوله از موم و یک لوح چوبی به شاگرد میدادند و به او میآموختند چطور موم را ذوب کند و به شکل یک ورقۀ نازک روی لوح چوبی را بپوشاند و آنگاه با قلم روی موم بنویسد. فایدۀ لوح مومی این بود که در مصرف کاغذ صرفهجویی میشد و دانشآموز میتوانست بعد از هر مشق، موم را از روی لوح چوبی بردارد و دوباره ذوب کند و روی لوح بکشد و دوباره روی آن بنویسد و چون من نمیتوانستم این کار را بکنم، مادرم لوح را برایم درست میکرد. اولین آموزگار من مردی بود به نام «ملا علی بیک» و مکتبخانهای داشت واقع در مسجد محلۀ ما. مکتبخانۀ او هر روز هنگام ظهر تعطیل میشد، چون در آن موقع مؤمنین به مسجد میآمدند تا در نماز جماعت شرکت کنند و ما که طفل بودیم، چون نمیتوانستیم بیصدا باشیم، حواس مؤمنین را پرت میکردیم. من چون خیلی کوچک بودم، بعد از تعطیل شدن مکتبخانه نمیتوانستم به خانه بروم. مادرم و بعضی اوقات یکی دیگر از اهل خانه میآمدند و مرا به منزل میبردند. کمکم مرا به یکی از شاگردهای بزرگتر مکتبخانه سپردند که خانهاش نزدیک ما بود و هنگام ظهر که مکتب تعطیل میشد، آن پسر دست مرا میگرفت و از کوچه و بازار که در آن موقع پیوسته پر از الاغ و اسب و استر و شتر بود، عبور میداد و به خانه میرسانید. حال که روزگار سپری شده و من به سلطنت رسیدهام، به آن پسر منصبی دادهام و هم اینک او زنده است. ملا علی بیک آموزگار من پیر بود و دندان نداشت و به همین جهت نمیتوانست حروف الفبا و کلمات را بهدرستی تلفظ کند. در نتیجه من و شاگردانی که در مکتبخانۀ او درس میخواندیم، بعضی از حروف و کلمات را غلط فراگرفتیم. ملا علی بیک عقیده داشت که بهترین وسیله برای باسواد کردن شاگردان چوب است و حروف الفبا و آنگاه کلمات را با چوب در ذهن شاگردان جا میداد. در دورهای که من به مکتبخانۀ او میرفتم، یگانه شاگردی که چوب نمیخورد، من بودم. چون هرچه میگفت فرامیگرفتم و بدون اشکال حروف و آنگاه کلمات را مینوشتم. تعجب میکردم که چرا بچههای دیگر نمیتوانند مثل من با سهولت حروف و کلمات را یاد بگیرند و بنویسند. ملا علی بیک روزی به پدرم گفت: «قدر این پسر را بدان، چون علاوه بر اینکه هوش و حافظۀ خ





















































