
سوزش عجیبی روی پوست صورتم احساس میکردم، انگار کسی داشت سیلیام میزد. بهزور چشمهایم را باز کردم و با دیدن آنهمه قیافهی وحشتزده از جا پریدم. – شما کی هستید؟ من کجا هستم؟ با نگاهی به چهرهها فهمیدم که هیچکدام آشنا نیستند. ترس وجودم را در برگرفته بود و قادر به حرف زدن نبودم. انگلیسی را با لهجههای مختلف حرف…
















































