سرنوشت شوم یک امپراتور
۴۲۴
صفحه
۱۴۰۱
سال چاپ
وزیری
قطع
گالینگور
نوع جلد
کتاب سرنوشت شوم یک امپراتور نوشتۀ هپیر نزلف با ترجمه و اقتباس ذبیحالله منصوری گزیدهای از متن کتاب گفتوگوی شاهزادهخانم با پدرش دربارۀ ازدواج امپراتور بزرگ فرانسه، ناپلئون بناپارت، سر را بین دو دست گرفته، آرنجها را به میز تکیه داده و فکر میکرد. او راجع به آیندۀ خود میاندیشید و فکر میکرد بعد از اینکه از دنیا رفت سرنوشت امپراتوری بزرگی که به وجود آورده چ
این کتاب فعلا ناموجود است
شمارهات را بگذار؛ کدِ تأیید برایت میفرستیم تا حسابت ساخته شود و بهمحضِ موجود شدن خبرت کنیم.
با ادامه، حساب کاربریات (در صورت نبود) ساخته میشود.
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-539916
- شابک
- ۱۴۰۱۰۶۲۹۰۱
- تعداد صفحه
- ۴۲۴
- قطع
- وزیری
- نوع جلد
- گالینگور
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۱
دیدگاههای کاربران
هنوز دیدگاهی ثبت نشده؛ اولین نفری باش که تجربهاش را مینویسد.
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهتوضیحات
کتاب سرنوشت شوم یک امپراتور نوشتۀ هپیر نزلف با ترجمه و اقتباس ذبیحالله منصوری گزیدهای از متن کتاب گفتوگوی شاهزادهخانم با پدرش دربارۀ ازدواج امپراتور بزرگ فرانسه، ناپلئون بناپارت، سر را بین دو دست گرفته، آرنجها را به میز تکیه داده و فکر میکرد. او راجع به آیندۀ خود میاندیشید و فکر میکرد بعد از اینکه از دنیا رفت سرنوشت امپراتوری بزرگی که به وجود آورده چه خواهد شد و آن امپراتوری را چه کسی اداره خواهد نمود ؟ او فکر میکرد مدت دَه سال شب و روز اوقات خود را در میدان جنگ گذرانید و دَهها هزار نفر را به کشتن داد و سربازان او تمام خاک اروپا را لگدمال کردند. در اروپا کشوری نبود که غرش توپهای او در آن طنینانداز نشود وجنگهایی وجود نداشت که غریو شیپورهای او در آن به سمع مردم نرسد. مدت دَه سال وی عهدنامهها را تغییر داد و سرحدات را طوری دیگر نمود و دولتهایی را از بین برد و دولتهایی را که وجود نداشتند به وجود آورد و تمام این کارها را برای این کرد که یک امپراتوری بزرگ به وجود بیاید و مانند امپراتوری قدیم روم یا امپراتوری باستانی ایران صدها سال در جهان باقی بماند. ولی فکر میکرد بهمحض اینکه سر بر زمین گذاشت و شاید هنوز جنازۀ او دفن نشد، امپراتوری عظیم او متلاشی خواهد شد؛ چون کسی نیست که بعد از او جانشین وی باشد و نام او را حفظ کند و پرچم او را نگاه دارد. کسی نیست که از نژاد و خون او باشد و بعد از مرگ وی ملت فرانسه و ملل دیگر او را وارث تاجوتخت ناپلئون بناپارت بشناسند و در مقابل او سر تعظیم فرود بیاورند. کسی نیست که او بتواند هنگام مرگ به او بگوید: ای پسر من، این است امپراتوری بزرگی که من برای تو باقی گذاشتم؛ قدر این امپراتوری را بدان؛ زیرا با بهای خون صدها هزار نفر از فرزندان فرانسه و ملل دیگر و صرف میلیاردها به وجود آمده است. به او بگوید: ای پسر من و ای وارث تاجوتخت فرانسه! قدر این امپراتوری را بدان، برای اینکه هر روز نمیتوان یک امپراتوری به وجود آورد. قرنها باید بگذرد تا اینکه اوضاع و مقتضیات به ترقی یک مرد مستعد روی مساعدت نشان بدهد و خود آن مرد آنقدر موقعشناس باشد که بتواند از فرصت مناسب استفاده نماید و خویش را به عرشۀ تخت سلطنت و امپراتوری برساند. به او بگوید: ای پسر، برای حفظ این امپراتوری حتی از فدا کردن جان خود دریغ مکن؛ زیرا در این جهان اگر چیزی باشد که انسان برای حفظ آن باید جان فدا کند، همانا تاجوتخت امپراتوری است. ناپلئون بناپارت در این افکار بود و میاندیشید که بعد از مرگ او برادرانش هم قادر به حفظ امپراتوری فرانسه نیستند؛ زیرا آنها لیاقت کافی برای نگاهداری یک امپراتوری را ندارند. بنابراین او چاره ندارد جز اینکه برای خود فکر یک ولیعهد و وارث ذکور را بکند که بعد از مرگ وی حافظ نام و نژاد و امپراتوری او باشد و یگانه راه برای تحصیل ولیعهد و وارث ذکور این است که زوجهاش (ژوزفین) را که عقیم بود طلاق بدهد و زنی دیگر انتخاب نماید تا از او دارای فرزندی ذکور بشود؛ زیرا در مذهب مسیح مرد نمیتواند بیش از یک زن در آنِ واحد اختیار کند. ناپلئون بااینکه میخواست ژوزفین را طلاق بدهد تصمیم خود را به تأخیر میانداخت؛ زیرا نمیخواست زنی را که شریک زندگی او بوده قرین رنج نماید و از اشکریزی او میترسید. ولی بالاخره در سال ۱۸۰۹ در قبال لزوم رعایت مصلحت دولتی و امپراتوری، مانند شناگری که یکمرتبه خود را در آب میاندازد، تصمیم به طلاق گرفت و کلیسا حکم طلاق را صادر کرد و ناپلئون آزاد گردید و به فکر ملکۀ جدیدی افتاد که برای او یک فرزند ذکور بیاورد. سه هفته بعد از این واقعه در مجارستان ماری لوئیز، دختر امپراتور اتریش و مجار، بهاتفاق معلم خود مشق موسیقی میکرد و بعد از اینکه مشق تمام شد معلم موسیقی گفت: والاحضرتا، آیا از خبر تازه اطلاع دارید؟ ماری لوئیز گفت: نه، خبر تازه چیست؟ استاد موسیقی دستی به گرۀ کراوات خود زد و بدون اینکه به شاهزادهخانم جوان نظر بیندازد گفت: روز پانزدهم ماه دسامبر گذشته، حکم طلاق ناپلئون و ژوزفین صادر شده است. شاهزادهخانم جوان بیاختیار دست خود را روی شستی پیانو زد و صدایی از آن برخاست و گفت: آیا غول جزیرۀ کورس را میگویید؟ و آیا غول جزیرۀ کورس زن خود را طلاق داده است؟! استاد موسیقی گفت: بلی والاحضرتا، وخبر طلاق او رسماً منتشر شد و روزنامهها آن را منتشر کردهاند. بعضی از اخبار و کلمات وقتی از دهان کسی در مجلسی بیرون میآید مثل این است که فضارا پر از اضطراب میکند و گوبی که تولید بدبختی مینماید. خبری که استاد موسیقی به شاگرد جوان خود میداد از آن قبیل بود؛ زیرا دوشیزۀ جوان بهمحض شنیدن آن خبر دچار اضطراب شد و با لحنی حاکی از تشویش گفت: آه خدایا! من از این موضوع اطلاع نداشتم؛ زیرا غیر از روزنامۀ گازت دو فرانکف













































