نشر علی
چینش کتابها

آینه قلب دارد، میدانی؟ ماهچهره هر بار که روبرویش ایستاد سرش را پایین انداخت چون کسی بود که هر روز در گوشش فریاد بزند، عروسک زشت. شهیاد و شهباز پشت پدرشان پنهان شدند و هیچ وقت قلب آینه آنها را ندید و سرنوشتشان را ماهچهره بر آینه نوشت. لعیا به آهو و غزال گفت رو نکنید به آینه، سرنوشتتان به…

بخشی از کتاب: درک درستی از حرفهایش نداشتم! از اتفاقی که بینمان افتاده بود هم... نمیدانستم قرار بود بابا از کدام اتفاق بفهمد تا او را با شنیدنش بسوزاند و آبی باشد روی آتش دل آراس... نمیخواستم باور کنم که درست شنیدهام. امکان نداشت این حرفها از دهان او درآمده باشد! آراسی که من میشناختم سر به زیرتر و پرحجب…

خواجه شمسالدین محمد بن بهاءالدّین محمد حافظ شیرازی (زادهٔ ۷۲۷ هجری قمری – درگذشتهٔ ۷۹۲ هجری قمری در شیراز)، نامدار به لسانالغیب، شاعر سدهٔ هشتم هجری ایران است. بیشتر شعرهای او غزل هستند که به غزلیات شهرت دارند. گرایش حافظ به شیوهٔ سخنپردازی خواجوی کرمانی و شباهت شیوهٔ سخنش با او مشهور است. او از مهمترین اثرگذاران بر شاعران پس…

عمر خیّام نیشابوری (زادهٔ ۲۸ اردیبهشت ۴۲۷ در نیشابور – درگذشتهٔ ۱۲ آذر ۵۱۰ در نیشابور)، همهچیزدان، فیلسوف، ریاضیدان، ستارهشناس و رباعیسرای ایرانی در دورهٔ سلجوقی است. گرچه پایگاه علمی خیام برتر از جایگاه ادبی اوست و لقبش «حجّةالحق» بودهاست، ولی آوازهٔ وی بیشتر با انگیزه نگارش رباعیاتش است که شهرت جهانی دارد. افزون بر آنکه رباعیات خیام را به…

از متن کتاب: بعضی آرزوها تاریخ انقضا دارند. اگر بعداز این تاریخ به واقعیت تبدیل شوند، نهتنها روحت را فاسد میکنند، بلکه تقدیرت را هم به لجن میکشند. حالا، اینجا و در این لحظه، بین من و تباهی راهی نبود... تا ساعتی دیگر، یا «زن خائن» نام میگرفتم، یا در خوشبینانهترین حالت، «عروس فراری» میشدم!

از متن کتاب: گاهی آنقدر در تنهایی خودت غرقشدهای که هر لحظه بدون کمک، فقط در حال دستوپا زدن هستی. برای دلت کافیست که آوایی از دور صدایت بزند و فریاد کمکخواهیات را نگفته بشنود. آنوقت است که دست و پایت از تقلای غرقشدن میایستد و رهایی، آرامآرام وارد سلولهای در تکاپوی بدنت میشود..

از متن کتاب برق چشمهایش نگرانم کرده بود. پیروزمندانه سرش را عقب کشید وگفت: - ممکنه فردا زبونم بچرخه و یه چیزی بگم...اونوقت شاید تو دیگه "مامان پناه" نباشی. لبخند یکطرفهاش را که دیدم، نفهمیدم چه شد نفهمیدم چطور کنترلم را از دست دادم ... شنیدن همین جمله کافی بود تا به سمتش خیز بردارم تا دستم بالا رود و…

از متن کتاب: یکجای کار میلنگید، یک جای حرفها، عاشقانهها و یک جای آغوشها، بوسهها، یک جای مولانا خوندنها و شاید تمام این مرد آشفته میلنگید که هنوز نگاهم، شش دانگ حواسم و تتمهی قلب در حال جون دادنم پی خمیدگی شونههاش بود، پی تاب و قرار فراری از نگاهش و پی لبهایی که مدام برای گفتن حرفی باز میشد…

از متن کتاب: به پشت روی تخت افتادم. همین که پلکهایم همآغوش شدند، افکار احمقانه و آزاردهندهای در سرم وول خوردند. فکر ریحانهای که تنها از شنیدههایم او را میشناختم، افسار خیالاتم را به دست گرفت؛ حتما بارها با کمیل به این اتاق آمده و روی همین تخت خوابیده بودند. شیطان همدست تنهاییام شده و داشت افکارم را به سمت…

صدای گریه ی دخترک همسایه، برایش گوشنوازترین موسیقی بود. آنقدر زیبا جیغ میکشید که تمام حسهای تنش جلا پیدا میکردند! ساعت قدیمی،زمان خواب را اعلام کرد و با خستگی، اینبار کشانکشان خودش را به اتاق رساند. روی تشک سقوط آزاد کرد و فنرهای تخت قدیمی اش به صدا درآمدند. چشمهایش را بست اما هنوز صداهایی که می آمد نشان از…

از متن کتاب: -دلم برای قدیم تنگ شده؛ وقتی بچه بودیم و بیخیال بازی میکردیم. -اما من دلتنگ اونروزها نیستم. نگاهش کردم. باجدیت نگاهش در صورتم چرخید و صورتم را داغ کرد. -حسوحال این روزها رو بیشتر دوست دارم. اونوقتا فقط باید چهارچشمی دوتا بچهی تخسوشیطون رو میپاییدم تا خرابکاری نکنند، اما حالا...

“ آوانگارد یک داستان فانتزی نیست، اما واقعی هم نیست، اسامی و شخصیت ها صرفا خیال پردازی های نویسنده می باشد، و هرگونه تشابه اسمی اتفاقی و بر حسب تصادف است.”آوانگارد روایت دختری است که پس از طرد شدن از جانب خانواده خود، به منزل پدربزرگش نقل مکان می کند، و در رویارویی با مشکلات، خودش را تنها و بی…

_چه حسی داشتی وقتی منو چند ساعت تو آرایشگاه نگه داشتی؟ داریوش سر بلند کرد و نگاهش کرد؛ هستی با این سوال زیادی مظلوم شد. بازی که مظلومیت نمیشناخت فقط برنده و بازنده میخواست. _لذت بردم از اینکه ترسیدی قالت بزارم. هستی با اعتماد به نفس به چشم های داریوش خیره شد و این اولین باری بود که مستقیم و…

از متن کتاب: _ هیچ وقت نشد برام اینطوری حرف بزنی! _ هیچ وقت ازم نخواستی برات حرف بزنم! _ تو عجیب و غریبی پریسا. سر میچرخانم و با فاصلهای به اندازهی یک نفس به صورتش زل میزنم. موهای زیبایش مسخم کرده؛ موهای نقرهای زیبای این مرد جوان که سالهاست دنیا را از دیدن جذابیت انکارناپذیرشان محروم کرده.

از متن کتاب: - تو عادت کردی به خاطره ساختن فروغ. تلخ، شیرین مهم نیست. فقط خاطره میسازی و بعد که تنها شدی میشینی به مرورشون. الان هم داری از من خاطره می سازی. - آدمها با خاطراتشون زندهان. بده که خاطرهای برای مرور کردن داشته باشم؟ - نه. خاطرات چیز قشنگی هستن به این شرط که لحظه رو ازت…

از متن کتاب: از پشت تور پرده به درخت همسایه نگاه کردم که حیاط ما رو پوشونده بود و فضای اتاق رو نیمه تاریک میکرد. گفتم: - قدیمها عاشقها رو میفرستادند پشت کوه قاف که امتحانشون رو پس بدند. همچین کوهی نبود... بعضیها انقدر میگشتند که خسته میشدند و عشق یادشون میرفت، بعضیها تا آخر عمر میگشتند، بعضیها بر میگشتند…

از متن کتاب: یه چیزی از همه مهمتر بود تو زندگیم...!یه چیزی شرمگین که زندگیم رو به تباهی کشوند...!قلبم طاقت این همه اعتراف رو نداشت. من اونو کشتم...!همسری که ناشناخته بود...!نمی تونستم تحمل کنم عشقی که انتخاب من نبود...! حرف هام شبیه خواب بود...!خوابی که بیدارم کرد...!بیداری که تو خواب بود...!حالا دنیام با بودنش رنگی شده بود...!من عاشق کسی شده…

از متن کتاب: _ با من ازدواج کردی که هر دومون رو عذاب بدی؟ از کی داری انتقام میگیری؟ از من یا خودت؟ بیحرکت میماند. کنار کنسول میایستم و بغض صدایم را به ارتعاش میاندازد. _ داری حالم رو بدتر میکنی! چند ماهه که هر ثانیه دارم میمیرم و نمیمیرم! چرا یهجوری رفتار میکنی که بیشتر از خودم بدم بیاد؟…

دستپاچه توی کیفم دنبال کلید میگشتم، دستی از پشت سر گوشهی مانتویم را گرفت و به سمت خود برگرداند. نگاهم در نگاهش گره خورد. چشمهایی که روزهای متوالی برایش اشک ریخته بودم و نگاهی که ثانیهها و ساعتها منتظر برگشتنش بود. او که اوایل دوران شبابم عمیق، عاشقم کرده بود. همان اویی که نوش داروی بعد از مرگ سهراب شده…

از متن کتاب: خنده ام می گیرد؛حاج خانم خاطره! یک کم زیادی نامانوس است؛ ذهنم جلوتر می رود،حدود شصت سالِ بعد. وقتی همه ی متولدین دهه ی نود پا به سن گذاشته اند و برای خودشان حاج خانمی شده اند؛حاج خانم ساینا، حاج خانم ملیسا، حاجیه خانم الینا...مامان بزرگ آرنیکا! کلیشه شکستن همیشه هم سخت نیست،گاهی حتی مفرح هم می…

دلم درست به اندازهی یک کتاب حرف داشت. حرفهایی از جنس نامههای عاشقانهی پنهانی. پر از دلتنگیهایی به عمر ثانیه به ثانیهای که از حرفهایمان پشت ترافیک روی پل گذشته بود. دلش میخواست بگوید که من بدون تو کمی در این دنیا گم شدهام. کمی حالم بد است. کمی دلتنگم و نفسهایم تنگتر. میخواست بگوید ، حالم شبیه تنها مسافر…

از متن کتاب: ــ ماهی جان! توهم نیست! رؤیا نیست! میان بیداری صدایم زده است! از آسمان سنگ باریده است حتماً! درست به همین اندازه غریب است شنیدن ماهی جان از میان لبهای لرزانش. انگشتانش سر میخورد میان موهایم و نفسش طرح میزند روی لبهای ترک خورده ام. ــ خوب میشی عزیزم، خوب میشی خوشگلم. باهم درستش میکنیم قربونت برم.…

یقینا زندگیمان آونگوار در حرکت است! آونگ زندگی من مثل ضربان قلبی عاشق گاه تند تپیده و گاهی کند. آنطور که با هر آمد و رفتش چیزی گرفته و چیزهایی برایم به ارمغان آورده. و من رفتهها را فراموش میکنم و داشتهها را ارج خواهم نهاد. نان سنگک سرد و بیات را در آغوش میگیرم و رفتنش را تماشا میکنم.…

موبایلش را روی داشبورد پرت کرد، به چشمانم خیره شد و گفت: برو خونه. - قرار بود حرف بزنیم. سری به دو طرف تکان داد. - خستهام، ذهنم یاری نمیکنه. دروغ میگفت! اطمینان داشتم. با مکث کوتاهی گفتم: باشه... شب بخیر. پیاده شدم. حرفی نزد. قبل از رسیدن به در، شنیدم که از اتومبیل پیاده شد. لبخند کمرنگی روی لبهایم…

بغض سنگینی تو دلم نشسته بود و قصد سر باز کردن نداشت. به یاد روزهایی که همینجا مینشستم و ساعتها حرف میزدیم او مینواخت و من میخواندم، او میخواند و مشتری ها کیف میکردند. از مقابل چشمانم همچون فیلم گذشت. بغضم را قورت دادم. آمدنم به اینجا از اولش هم اشتباه بود. بلند شدم و به سوی گیتار رفتم. روی…

وقتی فهمیدم که دیگه خیلی دیر شده بود... میفهمی دیر برای مرد یعنی چی؟ برای من یعنی چی؟ یعنی وقتی که دیدم ذره ذره توی خونمی...نمیدونم چجوری بگم تا بتونی این حس و درک کنی... حسی که هیچ وقت کثیف نبود... نگاه من به تو هیچ وقت فراتر از نگاه یه برادر نرفت... ولی وقتی نسبتا عوض شد، وقتی روزگار…

از متن کتاب: فاصلهمان نزدیک شده بود. سرش جلو میآمد و پاهای من سنگ شده بود. پلک نمیزد... پلک نمیزدم... چشمهایش چرخید و نقطهای روی صورتم را پیدا کرد... چشمهایم حرکاتش را دنبال میکرد... زبانم بند آمده بود. فاصلهی بینمان به چند سانت رسیده بود. چشمهایش بالا آمد و نگاهم را تعقیب کرد... مات سرجایم مانده بودم... کمکم لرز به…

از متن کتاب: اشکهام همینطوری روی گونهام میریخت قلبم با مشتهای تندی که به سینهام میزد ندامتم میکرد. قلبی که بهم هشدار داده بود ممکنه دیر بشه. ممکنه پشیمون بشم. حالا من موندم و یه غرور سالم و یه دنیا غم و حسرت... گریهام بیاختیارتر از همیشه صورتم رو نوازش کرد. دو تا نامه رو گذاشتم توی پاکت و به…

از متن کتاب: بنامین اخم کمرنگی کرد و همانطور که به صورت بهتزدهاش نگاه میکرد گفت: _بدیع هستم رها لال شده بود بنیامین روی مبل نشست مبل چرمی با صدای پیسی تو رفت. چشم چرخاند و کل اتاق را در چند ثانیه،ی کوتاه ورنداز کرد. ساده و جمع و جور! بوی رنگ هنوز میآمد. لولای در هم روغن نخورده بود!…

بهراد پسر استاد همایون صدر نائینی برای برآورده کردن آخرین خواسته ی پدرش که بافتن فرش ابریشم از طرحی است که پیش از مرگش کشیده است مجبور می شود به کاشان سفر کند تا با بافنده ای که مورد نظر پدرش است قرارداد ببند.استاد رحیمی یکی از بافندگان مشهور فرش در کاشان بوده است که به علت بیماری آرتروز دو…
نویسندگانی که کتابشان در نشر «نشر علی» چاپ شده است
این لیست از دادههای واقعی کتابهای همین ناشر استخراج شده است.
مترجمانی که با نشر «نشر علی» همکاری داشتهاند
فهرست مترجمهایی که آثارشان در این نشر منتشر شده است.





































































