
بخشی از کتاب مرگ سینمایی: زنگ زدند، دویدم به دالان، رمضان پشتِ در ایستاده بود، چیزی نگفت، راه افتاد. خواست دنبالِ او بروم. روی پنجۀ پا به بدنش پیچوتاب داد و راه رفت، گاه بیخودی شانه بالا انداخت. تکه فلزِ طلایی پشتِ پاشنۀ کفشش، کارِ خودش بود، در کفاشیِ سیروس شاگردی میکرد، فهمیدم دنبال جایی خلوت است. رفتیم پارک جلوی…


































































































