پرش به محتوای صفحه

گناهی به سرخی ارغوان

هنوز دیدگاهی ثبت نشده — اولین نفر باش

۴۱۴

صفحه

۱۴۰۳

سال چاپ

رقعی

قطع

شومیز

نوع جلد

کتاب “گناهی به سرخی ارغوان” نوشتۀ نیکولاس اوبرگان ترجمۀ مرضیه حسین‌پور گزیده ای از متن کتاب: مرز مکزیک _ آمریکا زن می‏دوید. یک‏لنگه‏کفش، با برق خون چسبناک بر پاها. نفس‏زنان در سوز سرما تا حد توان تند می‏دوید، ولی بچه بیش‏ازپیش در شکمش سنگینی می‏کرد. پیکاپ داشت نزدیک و نزدیک‏تر می‏شد و صدایش بلند و کرکننده. آن‏طور که آدِلمو گفته بود، اینجا باید به رودی می‏رسی

این کتاب فعلا ناموجود است

شماره‌ات را بگذار؛ کدِ تأیید برایت می‌فرستیم تا حسابت ساخته شود و به‌محضِ موجود شدن خبرت کنیم.

با ادامه، حساب کاربری‌ات (در صورت نبود) ساخته می‌شود.

مشخصات کتاب

دسته‌بندی
ادبیات و داستان
شناسه کالا
kj-744612
شابک
۱۴۰۰۱۰۱۹۰۱
تعداد صفحه
۴۱۴
قطع
رقعی
نوع جلد
شومیز
سال انتشار شمسی
۱۴۰۳

دیدگاه‌های کاربران

۰ از ۵ · ۰ دیدگاه

هنوز دیدگاهی ثبت نشده؛ اولین نفری باش که تجربه‌اش را می‌نویسد.

کتاب‌های بیشتر از نیکولاس اوبرگان

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب گناهی به سرخی ارغوان (ادبیات مدرن جهان،چشم و چراغ144)

نیکولاس اوبرگان

ترجمه‌ی مرضیه حسین پور

نگاه

۳۸۵٬۰۰۰تومان

کتاب‌های بیشتر از نگاه

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب عشق و فراموشی

شمس لنگرودی

نگاه

۴۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تراژدی ریچارد سوم

ویلیام شکسپیر

ترجمه‌ی رضا براهنی

نگاه

۶۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اگزیستانسیالیسم چیست؟ (و چند جستار فلسفی دیگر)

سیمون دو بووار

ترجمه‌ی فرهاد کربلایی

نگاه

۳۷۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب کتاب سام (سفر پیدایش پیش از ابراهیم)

دیوید کیشیک

ترجمه‌ی امیرحسین طاهری، ابراهیم رنجبر

نگاه

۳۷۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب جامعه تسکینی (درد در عصر حاضر)

بیونگ چول هان

ترجمه‌ی مسیح بهار

نگاه

۳۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اینفوکراسی (دیجیتالی شدن و بحران دموکراسی)

بیونگ چول هان

ترجمه‌ی مسیح بهار

نگاه

۳۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب نااشیا (شورش زیست جهان)

بیونگ چول هان

ترجمه‌ی مسیح بهار

نگاه

۴۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اتاق شماره 6 و چند داستان دیگر

آنتون چخوف

ترجمه‌ی کاظم انصاری

نگاه

۷۲۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تصور کن

یغما گلرویی

نگاه

۱۷۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب بینوایان

ویکتور هوگو

ترجمه‌ی نسرین تولایى

نگاه

۲٬۷۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب پخمه

عزیز نسین، رضا همراه

نگاه

۱۷۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اپارتمان اجاره ای

عزیز نسین، قدیر گلکاریان

نگاه

۱۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب خاطرات بولیوى

ارنستو چه گوارا، جمشید نوایى

نگاه

۵۳۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب شبگرد

نجیب محفوظ | صادق دارابی

ترجمه‌ی صادق دارابی

نگاه

۱۲۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب جنس ضعیف

اوریانا فالاچی، یغما گلرویی

نگاه

۱۴۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب دیوان پروین اعتصامى

پروین اعتصامی

نگاه

۴۲۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اشفته حالان بیداربخت

غلامحسین ساعدی

نگاه

۵۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تالار ایینه

امیرحسن چهل تن

نگاه

۲۴۵٬۰۰۰تومان

توضیحات

کتاب “گناهی به سرخی ارغوان” نوشتۀ نیکولاس اوبرگان ترجمۀ مرضیه حسین‌پور گزیده ای از متن کتاب: مرز مکزیک _ آمریکا زن می‏دوید. یک‏لنگه‏کفش، با برق خون چسبناک بر پاها. نفس‏زنان در سوز سرما تا حد توان تند می‏دوید، ولی بچه بیش‏ازپیش در شکمش سنگینی می‏کرد. پیکاپ داشت نزدیک و نزدیک‏تر می‏شد و صدایش بلند و کرکننده. آن‏طور که آدِلمو گفته بود، اینجا باید به رودی می‏رسید. از رودخونه که رد شیم، دیگه جامون امنه . التماس صحرا را می‏گفت که رودی یا بلند و پستی پیش پایش بگذارد؛ هرچه، هرچه که راه پیکاپ را سد کند. ولی جز برهوت هیچ نبود. دست خودش نبود. مدام برمی‏گشت پشت سرش را می‏پایید. پایش بین دو سنگ گیر کرد و قوزکش پیچید و محکم به پهلو زمین خورد. همان لحظه فهمید کار تمام است. همان‏جا درازبه‏دراز افتاد و بر خود لرزید. گل‏های زاغک و قاصدک بر باد سوار بود و همه‏چیز بوی ده خودشان را می‏داد که یکی‏ دو کیلومتر آن‏سوتر بود. ولی با ترسی که وجودش را فرا گرفته بود، انگار بار اول بود که این عطر به مشامش می‏خورد؛ همان عطری که عمری به هیچ گرفته بود. پیکاپ داشت می‏رسید و پشت سرش گردوخاک مثل گردباد موج برمی‏داشت. می‏دانست باید برخیزد، اما تنش یاری نمی‏کرد. درد بیش از آن بود، سرما بیش از آن بود و خستگی بیش از آن بود که بتواند. کرخت بود و جز جراحتی میان پایش و درد قوزک پیچ‏خورده‏اش، دیگر هیچ حس نمی‏کرد. زمین صحرا با نور چراغ‏های پیکاپ سفید شد. سنگریزه‏های پیرامونش مثل چشمانی گشوده خیره ماندند. چشمانش را بست و با پچ‏پچی لرزان به اسپانیایی دعا خواند. «بارالها، پروردگارا، امشب راضی‏ام به هر مرگی‏ که از دست تو بر من نازل شود…» پیکاپ درست پیش پایش ایستاد و موتورش هنوز می‏غرید. دری باز شد و خش‏خش نزدیک شدن گام‏ها آمد. «… پذیرای هر درد و جزا و غمی که کفارۀ گناهانم باشد؛ مایۀ تسکینم در برزخ و تسکین همۀ مردگانِ امروز و مایۀ تقدس نام تو. آمین.» مرد بلندقد با صدایی شنگول و چهره‏ای پنهان زیر کلاهش گفت: «آآآآمیییین!» روی اتیکت پیراهنش نوشته بود: کازینْز . لبخند زد. «خیال کردی قسر در رفتی، ها؟» نفر بعدی هم پیاده شد. قدکوتاه بود و با موهای نازک سیاه و سبیل کم‏پشتش، صورتی بچگانه داشت. روی پیراهنش نوشته بود: اورتگا . بی نگاهی به زن، چراغ‏قوه‏اش را سمت تاریکی صحرا گرفت. «چشمْ چشم رو نمی‏بینه.» بعد دستی به پشت سبیلش کشید و گفت: «بپرس ازش.» کازینز کنار زن چمباتمه زد. «خب، جیگر. شوهرت، چه می‏دونم، دوست‏پسرت، جناب نامرئی، دُنده اِستا [1] ؟» زن همچنان با تمرد و سرسختی به زمین چشم دوخته بود. کازینز گفت: «می‏دونی چیه؟ فکر کنم دختره ازم خوشش نمی‏آد.» اورتگا همان‏طور که سایه‏های صحرا را غضب‏آلود وارسی می‏کرد، گفت: «چرا باید خوشش بیاد؟ من هم بودم خوشم نمی‏اومد.» کازینز خنده‏کنان زن را چرخاند و سنگی را که زن نومیدانه می‏کوشید از زمین بردارد و به او بزند، با لگد به کناری پرت کرد. «ای بابا، اذیت نکن خوشگله. اقلاً می‏ذاشتی کارمون رو تموم کنیم، بعد درمی‏رفتی.» بعد کاپشن زن را درآورد و دور انداخت. «ولش کن، کازینز. می‏ترسم پسره از چنگمون دربره‏ها!» «خیله خب بابا، خیله خب. تو هم انگار امشب اعصاب نداری‏ها!» اورتگا چراغ‏قوه‏اش را سمت شکم آماسیدۀ زن گرفت. «انگار بارداره.» کازینز برخاست. «پس چرا من نفهمیدم.» «دست از مسخره‏بازی بردار و بپرس ازش.» «می‏دونی تو مشکلت چیه، تئو؟ بویی از وقار و متانت نبرده‏ای.» بعد، طوری آرام دست روی شانۀ زن زد که گویی هرآنچه گذشته سوءتفاهمی بیش نبوده. «خانم؟ ببخش بی‏ادبی شد خدمتت. باشه؟ قبلش متوجه… وضعیتت نشدم. بنده سروان کرِگ کازینزم. این رفیقمون هم که اونجا وایساده سرپرست واحدمونه. سروان اورتگا. جفتمون گشتِ مرزی آمریکاییم. متوجه شدی چی گفتم؟» زن جوابی نداد. فقط می‏گریست. «خیالت راحت باشه. هیچ مشکلی برات پیش نمی‏آد. ولت می‏کنیم بری. اجازۀ همچین کاری رو داریم. ولی ببین، قبلش باید اون مردی رو که باهات بوده پیدا کنیم. باید باهامون راه بیای، خوشگله. کمکمون کن تا کمکت کنیم. کدوم‏وری رفت؟» زن چشمانش را بسته بود و از چندش و انزجار می‏لرزید. اشک از گونه‏های خاک‏مالی‏شده‏اش روان بود و دندان‏هایش به هم می‏خورد. اورتگا آهی از ناخرسندی کشید. کیف پول چرمی زن را از کاپشنش درآورد. روی کارت شناسایی‏اش نوشته بود ایوْلین اولیبه‏را. بیست‏وسه‏ساله بود. کیف را کناری انداخت. کازینز لبخند سرخوشی زد. «ایولین؟ اسمت چه قشنگه. یه چیز بپرسم، ایولین؟ این یارو، باباته یا دوست‏پسرت؟ می‏دونی برای چی می‏پرسم؟ چون هوا خیلی‏خیلی سرده. اگه واقعاً دوستش داشته باشی، باید بهمون بگی کدوم‏وری رفته. چون اگه پیداش نکنیم، وسط بیابون یخ می‏زنه. یه نگاه به دوروبرت بنداز.» ایولین نگاه کرد. تا چشم کار می‏کرد جز برهوت ه