سکه سازان
۴۷۲
صفحه
۱۴۰۵
سال چاپ
شومیز
نوع جلد
کتاب سکه سازان نوشتۀ آندره ژید ترجمۀ حسن هنرمندی گزیده ای از کتاب 1 باغ لوکزامبورگ برنار پیش خود گفت: حالا وقتی است که گمان کنم در دالان صدای پا میشنوم. سر برداشت و گوش فراداد، ولی نه؛ پدر و برادر بزرگش در کاخ دادگستری مانده بودند، مادرش به دیدوبازدید رفته بود و خواهرش به کنسرت، و اما برادر کوچکش کالوب را هر روز، هنگام بیرون آمدن از دبیرستان، پانسیون در بر
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-122303
- شابک
- ۱۴۰۱۰۸۰۷۰۱
- تعداد صفحه
- ۴۷۲
- نوع جلد
- شومیز
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۵
دیدگاههای کاربران
هنوز دیدگاهی ثبت نشده؛ اولین نفری باش که تجربهاش را مینویسد.
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهکتابهای بیشتر با ترجمهی حسن هنرمندی
مشاهدهی همهتوضیحات
کتاب سکه سازان نوشتۀ آندره ژید ترجمۀ حسن هنرمندی گزیده ای از کتاب 1 باغ لوکزامبورگ برنار پیش خود گفت: حالا وقتی است که گمان کنم در دالان صدای پا میشنوم. سر برداشت و گوش فراداد، ولی نه؛ پدر و برادر بزرگش در کاخ دادگستری مانده بودند، مادرش به دیدوبازدید رفته بود و خواهرش به کنسرت، و اما برادر کوچکش کالوب را هر روز، هنگام بیرون آمدن از دبیرستان، پانسیون در بر میکشید. برنار پروفیت آنديو در خانه مانده بود تا بهدقت درسهای امتحان دیپلم را روبهراه کند. سه هفته بیشتر وقت نداشت. خانوادهاش تنهایی او را محترم میشمردند اما شیطان نه. با آنکه کت خود را درآورده بود گرما داشت خفهاش میکرد. از پنجرهای که رو به کوچه باز میشد جز گرما چیزی به درون نمیآمد. عرق از پیشانیاش روان بود. يک قطره عرق در امتداد بینیاش جاری شد و روی نامهای که در دست داشت افتاد. برنار فکر کرد: «این قطره وظیفۀ اشک را انجام میدهد، اما عرق ریختن از گریه کردن بهتر است.» آری، تاریخ نامه قطعی بود. بهانهای برای تردید در میان نبود؛ موضوع، البته مربوط به برنار میشد. نامه بهعنوان مادرش بود؛ نامۀ عاشقانهای که هفده سال از تاریخش میگذشت و امضا نداشت. «معنی این علامت اختصاری چیست؟ يک V که N هم میتواند باشد. آیا مناسب است که از مادرم بپرسم؟ به خوشذوقی او اعتماد کنیم. من مختارم که تصور کنم نامهها از يک شاهزاده است. امتیاز خوبی است که بفهمم پسر مرد بیسروپایی هستم! انسان اگر نداند پسر کیست، از این ترس که مبادا شبیه او باشد، در امان است. هر کنجکاویای مقيّدکننده است. از این کار جز رهایی نظری نداشته باشیم. عمیق نشویم. اینهم برای امروز من بس است.» برنار نامه را تا کرد. این نامه به قطعِ دوازده نامۀ دیگری بود که در بسته قرار داشت. نوار سرخی آنها را به هم بسته بود که برنار نیازی به باز کردن گره آن نداشت و مانند قبل بند را برای بستن به دور بسته لغزاند. بسته را در صندوقچه و صندوقچه را در کشوی میز قرار داد. کشو باز نبود اما او از بالا به راز آن پی برده بود. تیغههای پراکندۀ سقف چوبی میز را، که بایستی صفحۀ سنگین عقیقی را میپوشاند، به جای خود نصب کرد؛ آهسته و با احتياط آن را پایین آورد و بر روی آن دو جار بلورین و ساعتدیواریِ جا تنگ کن را، که تازه از سر تفریح تعميرش کرده بود قرار داد. ساعتْ چهار ضربه نواخت. برنار آن را میزان کرده بود. «آقای بازپرس و پسر ایشان، آقای وکیل، قبل از ساعت شش برنمیگردند. وقت دارم. باید آقای بازپرس در بازگشتْ نامۀ قشنگی را که در آن عزیمتم را اعلام میکنم روی میز خود بیابد؛ اما پیش از نوشتن نامه به او، نیاز فراوانی احساس میکنم که افکارم را اندکی آزاد بگذارم و بروم و اولیویه را پیدا کنم تا دستِکم بهطور موقت لانهای برای خودم تأمین کرده باشم. اولیویه، دوست من، برای من وقت آن رسیده است که حاضرخدمتیِ تو را بیازمایم و برای تو وقتِ آن است که ارزش خود را به من نشان دهی. لطف دوستی ما در این بود که تاکنون هرگز، هیچیک از ما به دیگری خدمتی نکرده بود. بَه! تقاضای خدمتی که انجامدادنش یکنوع تفریح است ناگوار نیست. ناراحتکننده این است که اولیویه تنها نباشد، بادا باد! میتوانم او را کنار بکشم. میخواهم او را با آرامش خود بترسانم، در فوقالعاده بودن احساس میکنم که طبیعیتر هستم.» کوچۀ «ت» که برنار پروفيت آنديو تاکنون در آن میزیست بسیار نزديک باغ لوکزامبورگ است. در باغ لوکزامبورگ، نزديک فوارۀ مدیسیس، در خیابانی که مشرف بر آن است، هر روز چهارشنبه بین ساعت چهار و شش، چند تن از رفقای برنار قرار داشتند همدیگر را ببینند و دربارۀ هنر و فلسفه و ورزش و سیاست و ادبیات بحث کنند. برنار تند راه میرفت، اما ضمن عبور از کنار نرده اولیویه مولینیه را دید و پا را کُند کرد. آن روز انجمن آنها شلوغتر از معمول بود؛ بیشک برای اینکه هوا خوب بود. چند تنی به جمع پیوسته بودند که برنار هنوز آنها را نمیشناخت. هر يک از این جوانان، همین که در برابر دیگران قرار میگرفت، بهصورت شخصیتی مهم جلوه میکرد و تقریباً هرچه را در وجودش طبیعی بود از دست میداد. اولیویه چون دید برنار نزديک میشود سرخ شد و زن جوانی را که با او سخن میگفت ناگهان ترک کرد و دور شد. برنار صمیمیترین دوست او بود و اولیویه بسیار دقت بهخرج میداد که هرگز تظاهر نکند که در جستوجوی اوست. حتی گاهی وانمود میکرد که او را ندیده است. برنار پیش از اینکه به اولیویه بپیوندد بایستی با چند دسته برخورد میکرد و همچنانکه مانند اولیویه وانمود میکرد او را ندیده است معطل میشد. چهار تن از رفقایش يک ریشوی کوتوله را دور کرده بودند که عينک پنس داشت و محسوس بود که سنش از آنان بیشتر است و کتابی در دست داشت. این دورمه بود و درحالیکه م













































