پرش به محتوای صفحه

دختر گمشده

هنوز دیدگاهی ثبت نشده — اولین نفر باش

۳۸۴

صفحه

۱۴۰۳

سال چاپ

رقعی

قطع

کتاب «دختر گمشده» نوشتۀ جنی کوینتانا ترجمۀ سپیده فخارزاده گزیده ای از متن کتاب پیشگفتار تو در پاییز سال 1982 ناپدید شدی، درست همان موقع که درختان لباس سبز خود را درآورده و به جایش لباس قهوه‌ایِ روشن به تن کرده بودند. همان‌وقت که مادر با میوه‌هایی که از باغچه چیده بودیم، مرباهای خوشمزه درست کرده بود. دوازده‌ساله بودم، با لباس‌هایی بی‌قواره و عینک کائوچویی. تو

این کتاب فعلا ناموجود است

شماره‌ات را بگذار؛ کدِ تأیید برایت می‌فرستیم تا حسابت ساخته شود و به‌محضِ موجود شدن خبرت کنیم.

با ادامه، حساب کاربری‌ات (در صورت نبود) ساخته می‌شود.

مشخصات کتاب

دسته‌بندی
ادبیات و داستان
شناسه کالا
kj-740844
تعداد صفحه
۳۸۴
قطع
رقعی
سال انتشار شمسی
۱۴۰۳

دیدگاه‌های کاربران

۰ از ۵ · ۰ دیدگاه

هنوز دیدگاهی ثبت نشده؛ اولین نفری باش که تجربه‌اش را می‌نویسد.

کتاب‌های بیشتر از جنی کوینتانا

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب دختر گمشده (ادبیات مدرن جهان،چشم چراغ129)

جنی کوینتانا

ترجمه‌ی سپیده فخارزاده

نگاه

۳۴۵٬۰۰۰تومان

کتاب‌های بیشتر از نگاه

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب عشق و فراموشی

شمس لنگرودی

نگاه

۴۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تراژدی ریچارد سوم

ویلیام شکسپیر

ترجمه‌ی رضا براهنی

نگاه

۶۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اگزیستانسیالیسم چیست؟ (و چند جستار فلسفی دیگر)

سیمون دو بووار

ترجمه‌ی فرهاد کربلایی

نگاه

۳۷۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب کتاب سام (سفر پیدایش پیش از ابراهیم)

دیوید کیشیک

ترجمه‌ی امیرحسین طاهری، ابراهیم رنجبر

نگاه

۳۷۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب جامعه تسکینی (درد در عصر حاضر)

بیونگ چول هان

ترجمه‌ی مسیح بهار

نگاه

۳۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اینفوکراسی (دیجیتالی شدن و بحران دموکراسی)

بیونگ چول هان

ترجمه‌ی مسیح بهار

نگاه

۳۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب نااشیا (شورش زیست جهان)

بیونگ چول هان

ترجمه‌ی مسیح بهار

نگاه

۴۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اتاق شماره 6 و چند داستان دیگر

آنتون چخوف

ترجمه‌ی کاظم انصاری

نگاه

۷۲۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب بینوایان

ویکتور هوگو

ترجمه‌ی نسرین تولایى

نگاه

۳٬۱۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب پخمه

عزیز نسین، رضا همراه

نگاه

۱۷۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اپارتمان اجاره ای

عزیز نسین، قدیر گلکاریان

نگاه

۱۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب جنس ضعیف

اوریانا فالاچی، یغما گلرویی

نگاه

۲۸۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب خاطرات بولیوى

ارنستو چه گوارا، جمشید نوایى

نگاه

۵۳۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب شبگرد

نجیب محفوظ | صادق دارابی

ترجمه‌ی صادق دارابی

نگاه

۱۲۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اشفته حالان بیداربخت

غلامحسین ساعدی

نگاه

۵۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تالار ایینه

امیرحسن چهل تن

نگاه

۲۴۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب همزاد

فیودور داستایوسکى

ترجمه‌ی ناصر موذن

نگاه

۴۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب چشم هایش | جلد شومیز

بزرگ علوی

نگاه

۵۲۵٬۰۰۰تومان

توضیحات

کتاب «دختر گمشده» نوشتۀ جنی کوینتانا ترجمۀ سپیده فخارزاده گزیده ای از متن کتاب پیشگفتار تو در پاییز سال 1982 ناپدید شدی، درست همان موقع که درختان لباس سبز خود را درآورده و به جایش لباس قهوه‌ایِ روشن به تن کرده بودند. همان‌وقت که مادر با میوه‌هایی که از باغچه چیده بودیم، مرباهای خوشمزه درست کرده بود. دوازده‌ساله بودم، با لباس‌هایی بی‌قواره  و عینک کائوچویی. تو پانزده سال داشتی، با موهایی پریشان و اندامی ترکه‌ای و ظریف. اولش فکر می‌کردم باز می‌گردی. تنها کاری که باید می‌‌‌کردم این بود که  منتظرت می‌‌‌ماندم، مثل پرنده‌هایی که دیگر آواز نمی‌خواندند، انگار آن‌ها هم مثل من بازگشت تو را انتظار می‌کشیدند. کت تو را می‌پوشیدم و دست‌هایم را فرو می‌کردم توی جیب‌هایش و با بلیت اتوبوس و آت آشغال‌ها و آب‌نبات‌های خشک شده‌ی ته آن بازی می‌کردم.گاهی وقت‌ها فکر می‌کردم می‌‌بینمت که جلویم  لابه‌لای درخت‌ها می‌دوی، اما تو نبودی، اشعه‌ی طلاییِ خورشید بود که از میان شاخ و برگ‌ درختان می‌‌تابید، شاید هم باد، که انگشتان نرمش را روی برگ‌ها می‌‌کشید. بعضی وقت‌ها، صدای خنده‌هایت را می‌‌‌شنیدم، اما نه، صدای برخورد آب با تخته‌سنگ‌های کف رودخانه بود و یا شاید پرنده‌ای که به ناگهان هوای خواندن کرده باشد. انگار  هرگز وجود نداشتی یا این‌که نسیم،  ذرات تو را با خود برده بود. یکی از فرضیه‌‌هایم برای نبودنت این بود که: تو  خودبه‌خود به خاکستر تبدیل شده‌ بودی. به هزاران هزار ذره که هیچ اثری هم از آن بر ‌جای نمانده. یا این‌که تو را به آسمان  برده بودند، یا جایی دیگر، جایی مثل بهشت؛ نمی‌‌دانم؛ همان چیزهایی که توی کلیسا می‌گویند. اما وقتی با دقت به آسمان تیره و پهناور شب نگاه می‌کردم، نمی‌‌‌‌توانستم تصور کنم که آن‌جا رها شده‌ای، پس برای خودم دلایل قانع‌کننده‌تری می‌تراشیدم: شاید برای رقاصه شدن به روسیه فرار کرده بودی. شاید توی صومعه‌ای پنهان شده باشی. شاید هم یک دانشمند شدی و به قطب جنوب رفتی. من با سماجت روی نظریاتم پافشاری می‌کردم، چون نمی‌خواستم حرف‌‌های مردم را بپذیرم. می‌گفتند هنگام بازگشتن‌ات از مدرسه دزدیده بودنت، به تو تجاوز کرده و رهایت کرده بودند تا بمیری. می‌گفتند سر از بدنت جدا کرده و دیگر اعضای بدنت را بریده و هر تکه از تنت را جایی بیرون شهر انداخته بودند. هر روز برایم کابوسی تازه بود. اما عرق‌ریزان و وحشت‌زده، در حالی‌که اسمت را فریاد می‌زدم از خواب می‌‌‌پریدم. می‌خواستم به همه بگویم بس کنند و از این حرف‌ها دست بردارند. تو بازمی‌گشتی. نمی‌توانستی مرا برای همیشه تنها بگذاری. همه‌ی محله پر شده بود از شایعه‌های مختلف. وقتی می‌‌‌آمدم، همه ساکت می‌‌شدند، گمان می‌کردند به حرف‌های بی معناشان اهمیتی می‌‌دادم. سرم را بالا می‌گرفتم و  افکارم را مثل وِرد زیر لب تکرار می‌‌کردم: تو داشتی در اسپانیا رقص فلامینکو یاد می‌گرفتی، یا عاشق پسرهای کولیِ چشم قهوه‌ای می‌‌شدی. برای خلاص شدن از شرّ آن ترس‌های کشنده هر فکری می‌کردم: فکر می‌کردم یک سیاهیِ خاموش به‌سرعت پایین آمد و تو را میان بال‌هایش گرفت و با خود به دوردست‌ها برد. چرا که اگر می‌‌‌خواستم  رباینده‌ی حقیقی‌ات را تصور کنم اینگونه تصور می‌‌کردم: شیطانی رانده شده از بهشت، بی‌اعتنا، با دست‌هایی بی‌علاقه، غنیمت زیبایش را به چنگ می‌آورد و چرخ‌زنان به گودال جهنم فرو می‌رود. فصل اول تقریباً صد متر به ایستگاه مانده، قطار از حرکت ایستاد. بلندگو تأخیری کوتاه را اعلام کرد. آدم‌های دور و بر غرولندکنان از پنجره سرک می‌کشیدند تا ببییند بیرون چه خبر شده. همه از این نگران بودند که چه‌قدر  باید این‌جا می‌‌ماندند. چشم‌هایم را بستم و برای این‌که حواسم پرت شود نفسی عمیق کشیدم.  دست‌ام را مشت کردم و کف دست‌هایم را فوت کردم.دست‌هایم درد گرفته بود. متوجه شدم تمام طول مسیر از پدینگتون تا این‌جا بی‌آن‌که حواسم باشد مشت‌هایم را گره کرده بودم. جای ناخن‎‌هایم کف دست‌ام مانده بود. مناظر بیرون به چشمم آشنا می‌آمد: نمای نه‌چندان منظم خانه‌های سبک ویکتوریایی، تکه‌ زمینی بی‌آب و علف که منحنی‌وار پهلو به پهلوی خانه‌ها، ادامه داشت. زمانی پسر بچه‌ها این‌جا برای هم شاخ وشانه کشیده و خرابکار‌ها بانک‌ها را آتش زده بودند. اما حالا دور این مسیر را با حفاظ‌های سیمی بسته بودند؛ کیسه‌های پلاستیکی لای پرچین‌ها گیر کرده و میان چمن‌ها پر بود از شیشه‌های خالی. فصل پاییز بود، اما هیچ کجا نشانی از آن نمی‌دیدی؛ نه درختی بود و نه برگ‌های طلایی و اخراییِ  پاییزی. همه جا خشک بود و دلمرده و خاموش. چند روز پیش در آتن بودم؛ در آفتاب دل‌انگیز ماه اکتبر قهوه‌ام را می‌‌‌نوشیدم که تلفن‌ام زنگ خورد. صدای آن طرف خط را شناختم. ریتا  بود _ صمیمی‌ترین دوستِ مادرم. صدایش را از تلفظ