پرش به محتوای صفحه

پرى دریایى و ۲۸ داستان دیگر

هنوز دیدگاهی ثبت نشده — اولین نفر باش

۱۴۰۰

سال چاپ

وزیری

قطع

شومیز

نوع جلد

گزیده ای از کتاب پری دریایی: سربازى با حركت قدم‌رو از جاده پايين مى‌آمد… چپ! راست!… چپ… راست! كوله به پشت و شمشير به كمر بود. در جنگ پيكار كرده بود و حالا داشت مى‌رفت به خانه. در راه به زنِ جادوگرى رسيد كه زشت و بدتركيب بود و لب پايينش به روىِ سينه‌اش آويخته بود. در آغاز کتاب پری دریایی می خوانیم: اطرافت را خوب مى‌بينى، چون صد چراغ راهرو را مثل روز روشن كرده

این کتاب فعلا ناموجود است

شماره‌ات را بگذار؛ کدِ تأیید برایت می‌فرستیم تا حسابت ساخته شود و به‌محضِ موجود شدن خبرت کنیم.

با ادامه، حساب کاربری‌ات (در صورت نبود) ساخته می‌شود.

مشخصات کتاب

دسته‌بندی
ادبیات و داستان
شناسه کالا
kj-447952
شابک
۹۶۴۳۵۱۳۹۶۳
قطع
وزیری
نوع جلد
شومیز
سال انتشار شمسی
۱۴۰۰

دیدگاه‌های کاربران

۰ از ۵ · ۰ دیدگاه

هنوز دیدگاهی ثبت نشده؛ اولین نفری باش که تجربه‌اش را می‌نویسد.

کتاب‌های بیشتر از هانس کریستین اندرسن

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب نویسنده‌های بزرگ، خواننده‌‌های کوچک: بلبل امپراتور چین

هانس کریستین اندرسن

ترجمه‌ی غلامرضا امامی

پرتقال

۲۹۹٬۰۰۰تومان
جلد کتاب ملکه برف ها و چند قصه دیگر (کیمیا 2)

هانس کریستین اندرسن

ترجمه‌ی احمد کسایی پور

هرمس

۹۶٬۰۰۰تومان
جلد کتاب قصه های آفتاب و چند قصه دیگر

هانس کریستین اندرسن

ترجمه‌ی احمد کسایی پور

هرمس

۶۸٬۰۰۰تومان

کتاب‌های بیشتر از جمشید نوایی

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب ادم برفى و 32 داستان دیگر

جمشید نوایی، هانس کریستین اندرسون

نگاه

۵۲۵٬۰۰۰تومان

کتاب‌های بیشتر از نگاه

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب عشق و فراموشی

شمس لنگرودی

نگاه

۴۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تراژدی ریچارد سوم

ویلیام شکسپیر

ترجمه‌ی رضا براهنی

نگاه

۶۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اگزیستانسیالیسم چیست؟ (و چند جستار فلسفی دیگر)

سیمون دو بووار

ترجمه‌ی فرهاد کربلایی

نگاه

۳۷۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب کتاب سام (سفر پیدایش پیش از ابراهیم)

دیوید کیشیک

ترجمه‌ی امیرحسین طاهری، ابراهیم رنجبر

نگاه

۳۷۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب جامعه تسکینی (درد در عصر حاضر)

بیونگ چول هان

ترجمه‌ی مسیح بهار

نگاه

۳۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اینفوکراسی (دیجیتالی شدن و بحران دموکراسی)

بیونگ چول هان

ترجمه‌ی مسیح بهار

نگاه

۳۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب نااشیا (شورش زیست جهان)

بیونگ چول هان

ترجمه‌ی مسیح بهار

نگاه

۴۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اتاق شماره 6 و چند داستان دیگر

آنتون چخوف

ترجمه‌ی کاظم انصاری

نگاه

۷۲۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب بینوایان

ویکتور هوگو

ترجمه‌ی نسرین تولایى

نگاه

۳٬۱۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب پخمه

عزیز نسین، رضا همراه

نگاه

۱۷۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اپارتمان اجاره ای

عزیز نسین، قدیر گلکاریان

نگاه

۱۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب جنس ضعیف

اوریانا فالاچی، یغما گلرویی

نگاه

۲۸۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب خاطرات بولیوى

ارنستو چه گوارا، جمشید نوایى

نگاه

۵۳۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب شبگرد

نجیب محفوظ | صادق دارابی

ترجمه‌ی صادق دارابی

نگاه

۱۲۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اشفته حالان بیداربخت

غلامحسین ساعدی

نگاه

۵۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تالار ایینه

امیرحسن چهل تن

نگاه

۲۴۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب همزاد

فیودور داستایوسکى

ترجمه‌ی ناصر موذن

نگاه

۴۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب چشم هایش | جلد شومیز

بزرگ علوی

نگاه

۵۲۵٬۰۰۰تومان

توضیحات

گزیده ای از کتاب پری دریایی: سربازى با حركت قدم‌رو از جاده پايين مى‌آمد… چپ! راست!… چپ… راست! كوله به پشت و شمشير به كمر بود. در جنگ پيكار كرده بود و حالا داشت مى‌رفت به خانه. در راه به زنِ جادوگرى رسيد كه زشت و بدتركيب بود و لب پايينش به روىِ سينه‌اش آويخته بود. در آغاز کتاب پری دریایی می خوانیم: اطرافت را خوب مى‌بينى، چون صد چراغ راهرو را مثل روز روشن كرده. در راهرو سه در مى‌بينى؛ هر سه را مى‌توانى باز كنى چون كليدشان در قفل درهاست. به اتاق اول برو، در وسط اتاق سگى را رو صندوقى مى‌بينى. چشم‌هايش به بزرگى فنجان چاى است. مبادا بترسى. پيش‌بند آبى چارخانه‌ام را به تو مى‌دهم؛ رو زمين پهنش كن، سگ را رو پيش‌بند بنشان و بدان كه آزارى به تو نمى‌رساند. صندوق را باز كن و هر قدر كه دلت خواست سكه بردار، سكه‌ها همه مسى است. اگر سكه نقره خواستى به اتاق بعدى برو. سگى را آنجا مى‌بينى كه چشم‌هايش به بزرگى سنگ آسياب است؛ اما خوف نكن، حيوان را بنشان رو پيش‌بند و سكه‌ها را بردار. اگر سكه‌هاى زر بيشتر دوست دارى، آن هم نصيبت مى‌شود؛ زرها در اتاق سوم است. صبر كن تا سگ را ببينى، چشم‌هاى او به بزرگى بُرجِ گردِ كوپن‌هاگ [1]  است؛ اما از او هم واهمه نداشته باش. حيوان را رو پيش‌بندِ من بنشان و بدان كه آزارش به تو نمى‌رسد؛ بعد هر قدر دلت خواست سكه زر بردار.» سرباز گفت: «بدك نيست! ولى، پير جادوگر، عوض اينها من براى تو چه بايد بكنم؟ ناچارم فكر كنم كه تو هم بايد چيزى بخواهى.» جادوگر جواب داد: «نه من يك سكه هم نمى‌خواهم. فقط قوطىِ فندك كهنه‌اى آنجاست كه مادربزرگم بار آخر كه رفته بود آن پايين جايش گذاشته بود، آن را برايم بياور.» سرباز قبول كرد و دستور داد: «طناب را ببند دور كمرم!» پيرزن طناب را بست و گفت: «بفرما، و اين هم پيش‌بندِ آبىِ چارخانه من.» سرباز از درخت رفت بالا، و از حفره رو به پايين سُر خورد، از راهرويى سر درآورد كه بيش از صد چراغ در آن روشن بود. درِ اتاق اول را باز كرد. ديد سگى با چشم‌هايى به بزرگى فنجان چاى دارد خيره خيره نگاهش مى‌كند. سرباز هاج و واج گفت: «چه حيوان قشنگى هستى!» و او را نشانيد رو پيش‌بندِ جادوگر. بعد جيب‌هايش را از سكه‌هاى مسى پُر كرد و درِ صندوق را بست و سگ را گذاشت رويش. بعد رفت به اتاق دوم. آنجا هم سگى نشسته بود با چشم‌هايى به بزرگى سنگ آسياب. سرباز با خوش‌خُلقى به او گفت: «اين‌طورى به من نگاه نكن. گذشته از اينكه مؤدبانه نيست، سوىِ چشم‌هايت را هم از دست مى‌دهى.» حيوان را رو پيش‌بندِ وروره جادو نشانيد و درِ صندوق را باز كرد. وقتى چشمش به انبوه سكه‌هاى نقره افتاد، سكه‌هاى مسى را از جيب‌هايش خالى كرد و هر دو جيب و كوله‌پشتى‌اش را از سكه‌هاى نقره پُر كرد. بعد رفت به اتاق سوم. سگِ درون اين اتاق به حدى گنده بود كه خوف به دلِ همه مى‌انداخت، حتى به دلِ يك سرباز. چشم‌هايش به بزرگى بُرجِ گرد كوپن‌هاگ بود و مثل دوچرخ در كاسه چشمش مى‌چرخيد. سرباز مؤدبانه گفت: «عصر بخير»، و كلاهش را از سر برداشت، آخر هيچ‌وقت سگى همچون او را نديده بود. مدتى همين طور ايستاد و به حيوان نگاه كرد؛ آخرسر با خود گفت: «ديگر بس است!» بعد سگ را نشانيد رو پيش‌بندِ جادوگره و درِ صندوق را باز كرد. از خوشحالى فرياد زد: «باغت آبادان!» آنجا آن‌قدر سكه زر بود كه با آن مى‌شد تمام شهر كوپن‌هاگ را به اضافه همه سربازهاى نانِ زنجبيلى و اسب‌هاىِ چوبى و شلاق‌هاى سواركارى و بالاخره تمام سربازهاى سُربى عالم خريد. سرباز تمام سكه‌هاى نقره را كه به جيب‌ها و كوله‌پشتى‌اش ريخته بود تندى ريخت بيرون و به جايش سكه‌هاى زر در آنها ريخت؛ حتى پوتين‌ها و كلاهش را هم از سكه پُر كرد. سگ را گذاشت رو صندوق و در را پشت سرش بست و از توىِ درخت توخالى ندا درداد : «جادوگر پير بِكش مرا بالا!» عجوزه در جواب داد زد: «قوطى فندك را برداشتى؟» سرباز صاف و ساده جواب داد: «خوب شد گفتى، يادم رفته بود»، و برگشت آن را برداشت. بعد جادوگره سرباز را كشيد بالا و او دوباره پايش به جاده خاكى رسيد؛ با اين تفاوت كه اين بار جيب‌ها و كوله‌پشتى و كلاه و پوتين‌هايش از سكه پُر بود و حال و هواى ديگرى داشت. از جادوگر پرسيد: «راستى اين قوطى فندك به چه كارت مى‌آيد؟» پيرزن با اوقات‌تلخى جواب داد: «سرت به كار خودت باشد. پولت را برداشتى، حالا قوطىِ فندك را بده من.» سرباز گفت: «دِ ــ نشد! زود به من بگو قوطى فندك را براى چه مى‌خواهى؛ وگرنه شمشيرم را مى‌كشم و سر از تنت جدا مى‌كنم.» جادوگره جا نزد. جواب داد: «نمى‌گويم!» اما اين جواب كار درستى نبود، چون سرباز لحظه‌اى درنگ نكرد و سر از تن او جدا كرد. پيرزنه افتاد و مُرد. و سرباز تمام سكه‌هاى زر را ريخت تو پيش‌بند او و آن را مثل بغچه گره زد و انداخت رو كولش. قوطى فندك را هم گذاشت تو جيبش، و